غزلیات
22 شهریور 1399
X

با لباس زرد و سـرخ از دشت پاییز آمدی

تا بــه پشـت جنگل ِ پرت طـلا ریـز آمدی

ازمیان کوچه‌ها آندم که شهریورگریخت

ناگهان باخش‌خش ِفصل دل انگیز آمدی

در پس ِ باغ ِ اقـاقی منتظر بـودم تـو را

ای خوشا بر من که با بوی دلاویز آمدی

از کنـار کلبه‌ ی مخروبه ام رد می شدی!

یـا بـرای دیـدن ِ این یـار ناچیـز آمده ای

مِثل مـولانا مگر افتـاده ای دنبال شمس

کز مسیـر قـونیـه تـا شهــر تبــریـز آمدی

ای فــدای چشــم نـاز و آن نگاه نافــذت

تازه فهمیدم که از بی راهه یکـریز آمدی

"آمـدی جانـم بـه قربانت ولی حالا چرا"

در شک افتادم‌که قدری شُبهه آمیزآمدی

گرد و خاک ِآسمان داردنشان ازسرعتت

بیگمان بانو عسل بر پشت شبدیز آمدی

5 شهریور 1399
X

ای نسیـم عنبـرین بــو قـاصـد یـاری مگر

بوی ِ مُشک دل گشای ِ زلـف دلـداری مگر

هر دم از عطر ملایم کوچه ها پر میشود

هم نفس با غنچه هایناز ِ بی خاری مگر

بوی آویشن فضای خانه را پر کرده است

واژه ی دم کــرده از اشعــار عطـاری مگر

تار و پود ِ بودنت بـوی بهـاران می دهـد

از وجـودِ شبـدر و گلپـونه سـرشاری مگر

باغبان از کار تو دائم شکایت کرده است

عاشق ِ بــوییــدن ِ گل هــای گلزاری مگر

کم بکش دیگر سرک در لابـلای غنچه ها

در پیِ کشف حجـاب از باغاسراری مگر

عطـر گل بگـرفته ای از دامـن بانو عسل

حـامــل اکسیـر نـابمشـک تـاتـاری مگر

13 مرداد 1399
X

دلی آسیمه سـر دارم هنوز از راز چشمانت

نمیدانی چه محشر کرده برپا ناز چشمانت

از آن روزی کـه سیمرغِ نگاهـت آرمانم شد

به کوهستان قافم می برد قفقاز چشمانت

یقین دارم که عمـری در نبود ِ روشنایی ها

ادیسون بارها بگرفته برق از فاز چشمانت

"الا یـا ایهـاالسـاقی" جهـانی را بهـم ریـزد

غزلهایی که داردخواجه از شیرازچشمانت

توتنها آیه‌ای بودی که دربحبوحه ی خلقت

خداحالی به حالی میشدازاعجاز چشمانت

بدور از ساحل دریا به‌روی عرشه ی‌کشتی

نگاهم رو به بنـدر بود و بارانداز چشمانت

مـرا با ناوک مـژگان عسل بانو هدف کردی

دلم صد پاره شد ازنیزه ی سرباز چشمانت

3 مرداد 1399
X

بنــای همــدلی بــر دوش بُگذار

به روی نبض قلبم گوش بُگذار

بکــن بی تابـم از سیـب گناهت

کنـارم یـک بغــل آغــوش بُگذار

بــریز از بــوسه هـای زعفــرانی

دوفنجان از لبت دمنوش بُگذار

بزن معجونی ازگل ها به قوری

لبـالـب عطـر مـرزنجوش بُگذار

امـان از پچ پچ همسایه هامان

چـراغ خــانه را خاموش بُگذار

نهــانی راز دل را بــا تـو گفتـم

به روی گفته ام درپوش بُگذار

عسل بانو بیـا در عمــق خلسه

مرا درحال خود بیهوش بُگذار

9 تیر 1399
X

کس نمیداند چه هستم چیستم

یـا کـه اول در کجـا می زیستـم

بارهـا پـرسیـدم از همـزاد خــود

تا به من واضـح بگــوید کیستم

از تبــاهی بــــر زمیــن سنگـلاخ

روز وشب از بخت بد بگریستم

بند ِ امیــدم بـه بالا حلـقه است

ورنـه از شالــوده هیچی نیستم

کس نیـارد بــودنم را در حساب

چون همان صفـرِ جدا از بیستم

خط بـه خط از دفتـر بانو عسل

واژه ی در حال حذف از لیستم

29 خرداد 1399
X

قطره ای پرت از گلوی تَنگ تُنگ ِ ماهی ام

از خود آگاهی به سوی بی نهایت راهی ام

از تب و تابی که دارم سر به ساحل میزنم

جایی از دریا نـدارد تاب کثرت خواهی ام

آنقَـدر آسیـمه سـر هستم کـه‌ امـواج بلـند

هم چنان روی تنم می ریزد از کوتاهی ام

سالها از بغض معنـا دار شب فهمیده است

عقـــده هـای ماهیـان بــــرکـه را آگاهی ام

ذره ای از خون فرهادم‌ بـه روی صخره ها

بی نصیب از دیدن ِ شیرین کرمانشاهی ام

درد ِ جانسوزی دمـادم بـر سر زا می کشم

تا مگـر شعـری بــزایـد قصه های واهی ام

نازنین بانو عسل از دوری ات افتاده است

واژه هـای بی رمق بـر پاره برگ ِ کاهی ام

21 خرداد 1399
X

رفتی اماخاطراتت پیش من جامانده است

عطرِ یادت در هـوای خـانه مانا مانده است

آنقَــدر آسیمه سر گشتم کـه بعـد از رفتنت

در دل رنجیده ام غم های دنیا مانده است

بعدِ تو در را به روی روز و شب بستم ولی

پلک چشم پنجره درحسرتت وامانده است

گـوشه ی دنـج اتاقـم روی میــز ِ شیشه ای

دور عکست قـاب ِ نایاب مطلا مانده است

همچنان باخاطری افسرده می جوید تو را

لابـلای کوچه ها مردی که تنها مانده است

در میـان غصــه هــای ِ دفتـر شعــرم هنوز

قصه هایی از غـم مجنونِ لیلا مانده است

بستـه ای راه نفــوذم را تـو از سنگین دلی

سال هادیوار قلبت سنگ خارا مانده است

روزِ دل کندن عسل بانو مگر چشمت ندید

برکه خونین چشمم را که دریا مانده است

26 اردیبهشت 1399
X

وقتی نظــرم کـــردی در آن شب رویایی

از خود به درم کردی در آن شب رویایی

با آن کـه نگاهـم را از دست تــو دزدیدم

دیـوانـه تــرم کــردی در آن شب رویایی

در کـوچه ی آئینه از گـوشه ی چشمانت

زیــر و زبـرم کـــردی در آن شب رویایی

آخر چه خطا کـردم کـز نیـزه ی مـژگانت

بی بال و پـرم کـردی در آن شب رویایی

پیوسته بـه دنبالت می رفتم و میرفتی

خونین جگـرم کردی در آن شب رویایی

گفتم که بیا ای گل دوری تو مکن از من

دائـم حـذرم کـــردی در آن شب رویایی

دیدی کـه عسل بانـو افسرده شدم آخـر

از بس پکــرم کـردی در آن شب رویایی

25 اردیبهشت 1399
X

روشن بکـن از شعلـه تـن ِ ﭘﻨﺠـﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ

کـز کــوچه فـراری بـدهی دلهــرﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ

بر پیکـر شب شعلـه بزن تا که سیاهی

پایین کشد از برق رُخت کـرکـرﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ

درسایه‌ ی طولانیِ شب عامل وحشت

گـردن زنـد از حکـم ِ شبح هوبره ها را

از بس کـــه ریـا در ده مـا سابـقه دارد

تشخیـص نـدادم سـره از ناسـره ها را

بر ساقه ی بی خوشه‌ ی گندم نزند پر

گنجشکی اگـــر بـو نبرد ﻣﻨﻈـــﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ

جـز مــریم ِ تنهـای مقـدس کــه بـداند!

در معجــزه هـا استـرس باکـــره هـا را

بانـو‌ عسلم‌ غـم نگـذارد کــه بــه یادت

بـر پـا بکنـم غرفه ای از ﺧـﺎﻃـﺮﻩ ﻫﺎ ﺭا