غزلیات
29 خرداد 1399
X

قطره ای پرت از گلوی تَنگ تُنگ ِ ماهی ام

از خود آگاهی به سوی بی نهایت راهی ام

از تب و تابی که دارم سر به ساحل میزنم

جایی از دریا نـدارد تاب کثرت خواهی ام

آنقَـدر آسیـمه سـر هستم کـه‌ امـواج بلـند

هم چنان روی تنم می ریزد از کوتاهی ام

سالها از بغض معنـا دار شب فهمیده است

عقـــده هـای ماهیـان بــــرکـه را آگاهی ام

ذره ای از خون فرهادم‌ بـه روی صخره ها

بی نصیب از دیدن ِ شیرین کرمانشاهی ام

درد ِ جانسوزی دمـادم بـر سر زا می کشم

تا مگـر شعـری بــزایـد قصه های واهی ام

نازنین بانو عسل از دوری ات افتاده است

واژه هـای بی رمق بـر پاره برگ ِ کاهی ام

21 خرداد 1399
X

رفتی اماخاطراتت پیش من جامانده است

عطرِ یادت در هـوای خـانه مانا مانده است

آنقَــدر آسیمه سر گشتم کـه بعـد از رفتنت

در دل رنجیده ام غم های دنیا مانده است

بعدِ تو در را به روی روز و شب بستم ولی

پلک چشم پنجره درحسرتت وامانده است

گـوشه ی دنـج اتاقـم روی میــز ِ شیشه ای

دور عکست قـاب ِ نایاب مطلا مانده است

همچنان باخاطری افسرده می جوید تو را

لابـلای کوچه ها مردی که تنها مانده است

در میـان غصــه هــای ِ دفتـر شعــرم هنوز

قصه هایی از غـم مجنونِ لیلا مانده است

بستـه ای راه نفــوذم را تـو از سنگین دلی

سال هادیوار قلبت سنگ خارا مانده است

روزِ دل کندن عسل بانو مگر چشمت ندید

برکه خونین چشمم را که دریا مانده است

26 اردیبهشت 1399
X

وقتی نظــرم کـــردی در آن شب رویایی

از خود به درم کردی در آن شب رویایی

با آن کـه نگاهـم را از دست تــو دزدیدم

دیـوانـه تــرم کــردی در آن شب رویایی

در کـوچه ی آئینه از گـوشه ی چشمانت

زیــر و زبـرم کـــردی در آن شب رویایی

آخر چه خطا کـردم کـز نیـزه ی مـژگانت

بی بال و پـرم کـردی در آن شب رویایی

پیوسته بـه دنبالت می رفتم و میرفتی

خونین جگـرم کردی در آن شب رویایی

گفتم که بیا ای گل دوری تو مکن از من

دائـم حـذرم کـــردی در آن شب رویایی

دیدی کـه عسل بانـو افسرده شدم آخـر

از بس پکــرم کـردی در آن شب رویایی

25 اردیبهشت 1399
X

روشن بکـن از شعلـه تـن ِ ﭘﻨﺠـﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ

کـز کــوچه فـراری بـدهی دلهــرﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ

بر پیکـر شب شعلـه بزن تا که سیاهی

پایین کشد از برق رُخت کـرکـرﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ

درسایه‌ ی طولانیِ شب عامل وحشت

گـردن زنـد از حکـم ِ شبح هوبره ها را

از بس کـــه ریـا در ده مـا سابـقه دارد

تشخیـص نـدادم سـره از ناسـره ها را

بر ساقه ی بی خوشه‌ ی گندم نزند پر

گنجشکی اگـــر بـو نبرد ﻣﻨﻈـــﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ

جـز مــریم ِ تنهـای مقـدس کــه بـداند!

در معجــزه هـا استـرس باکـــره هـا را

بانـو‌ عسلم‌ غـم نگـذارد کــه بــه یادت

بـر پـا بکنـم غرفه ای از ﺧـﺎﻃـﺮﻩ ﻫﺎ ﺭا

4 اردیبهشت 1399
X

لحن سازم در غروب جمعه محزون میزند

پا به پایِ بغض نی باسِحر وافسون میزند

نغمه ها جاری شود از جوی ضرباهنگ ها

ساز دلکوک ِصبـا وقتی کـه موزون میزند

هم زمـان بـا آه ِ لیلی تنـــدر ِ شـلاق عشق

مِثل آتش بادهـا بـر پشت ِ مجـنون میزند

رقص نُت ها آورَد چنـگ ِ نکیسا را بـه یاد

هر زمـان نبض سه تارم در همایون میزند

از خلوص دل بگیرد راز هستی را به هیچ

آن کـه‌ جامی از شـراب ناب گلگون میزند

با شـروع تکنوازی زیـر و بـم گـم می شود

در تنـور سینـه ی سازی کـه قـانـون میزند

گرچه دل را با نـوای خـوش نوازد روزگار

فتنه ها می زاید از تاری که ایدون میزند

هـق هقم را بایـد از بانـو عسل پنهان کنم

تا نبیند سیل اشکـم را کــه بیـرون میزند

21 فروردین 1399
X

دائمـاً زنــده بـه شعـرم غــزلم را نبَرید

برگ ِ گلواژه ای از مـاحَصَلـم را نبَـرید

خورده ام درپس ِابداعِ مَثل دودچراغ

منبع و مخـزن ضــرب المثلـم را نبرید

گــذرِ بـاد صبا از بغـل خــانه‌ ی ماست

نـم‌ نـم‌ ِ آب و هـــوای محلــم را نبـرید

تبر افتـاده بـه جـان ِ همـه ی بتکده ها

بــه طــرفــداری ِ کعبـه‌ هُبَـلم را نبـرید

چنگ ِبی مغلطه در بزم ِارسطو زده ام

از درِ سفسطه بحـث و جَـدلم را نبرید

پرتـو روی ِ قمــر قـامـت شب را شکند

روشنی بخش ِ زمین و زحـلم را نبرید

بنده فرهادم و این دلبرِ شیرین منست

آبـــروی مـــن و بانــو عسلـم را نبــرید

18 اسفند 1398
X

رفتی اما یک نفس چشم انتظارت نیستم

تا ابـد هـم بــر نگـردی بی قــرارت نیستم

می دهم تن را بـه زیـر تیـغ تهمت ها ولی

دیگر آن حلاج مست سر بـه دارت نیستم

آنقَـدَر بر مـن ستم کردی که در تنهایی ام

بارهـا گـویم چـه بهتــر در کنـارت نیستم

میزنم در خلـوتم پیوسته بر سیم سکوت

تـا بفهمی نغمـــه‌ در آهنـــگ تـارت نیستم

زهــر ِ مـارم باد اگــر دل را ببندم بـر لبت

گـر شراب کهنه هـم باشی خمارت نیستم

مـن کـویری زاده یِ خونیـن دلِ تفتیده ام

چشمه ی شیرین ِ آب خوشگوارت نیستم

در حقیقـت روز اوّل دل گــرفتـارت نبـود

بعدازین هم ای عسل بانو دچارت نیستم

15 بهمن 1398
X

گیرم که پریشان و روانی شده باشی

افسرده دل از آنچه ندانی شده باشی

وقتی کـه رگـت را بـزنی بـا دَم چـاقو

دیـوانه تــر از آدم ِ جــانی شده باشی

از راه نصیحت بـه تـو گفتم کـه نباید

با دیـدنِ عشقت هیجـانی شده باشی

خود را بزن از غیبت شادی به نفهمی

آندم کـه پـر از دل نگرانی شده باشی

یادی نکن از سیـم و زر و مُـکنَت دنیا

تا بی خـبر از عالــم فـانی شده باشی

ناخن نکش از زهر غضب بر تن دیوار

از دست کسی تا عصبانی شده باشی

برخیز و ببین چهـره ی بانو عسلت را

تا محـوِ رخِ یــوسف ثانی شده باشی

13 دی ۱۳۹۸
X

گفتم شعاع چشمت راهِ سرابِ عشق است

گفتا که برنگردد هرکس خرابِ عشق است

گفتم بــه گِــرد رویـت پــروانه می زند پر

گفتا که بال وپرها باز ازشتاب عشق است

گفتــم لبـت همـانا انگــورِ صــادراتی ست

گفتا اگـر بـدانی شـط ِ شـرابِ عشق است

گفتـم کـه تاب زلفـت مجنـون کنـد صبا را

گفتا به نازِ لیلی در پیچ وتابِ عشق است

گفتم که"ماه من شو" از چهره پرده بردار

گفتا که‌ روی خوبان زیرِ نقابِ عشق است

گفتم کـه شعرِ حافظ آتش بـه جانم افکند

گفتابگو که خواجه عالیجنابِ عشق است

گفتم که شک ندارم بانـو عسل تـو هستی

گفتا سکوت مبهم رمـز جوابِ عشق است