دسته ها

اشعار پیشنهادی

غزلیات علی قیصری

علی قیصری

روزی که قناری بدهد از تو نشانی


روزی کـــه قنـــاری بـــدهد از تـــو نشانی
آزاد و رهـــــا می شــــوم از دل نگــــرانی

دلتنگـم و در وادی غـــم خـــانه به دوشم
آواره ترینـــم نکــــن ای عشــــق نهــــانی

فرداست که با مضحکه در کــوچه بگویند
مجنـــون متـــواری شده از بخــش روانی

چون ظرف پـر از کاشم و ای کاش نباشی
از دست مــن بی سرو و سامــان عصبانی

در راه پـــــر از فـاصلــه تـاول زده پــایـم
خـواهی تـو مــرا تـا بـــه کجـاهـا بکشانی

شـــاکی نشود آینـــــه از مـــوی سفیـــدم
یعنی نبــوَد در تـــن مــن شـــور جـــوانی

روزی که عسل پـا بــه خیــابان بگـــذاری
بــر پا شود از وسوسه هــا جنـگ جهــانی

( علی قیصری )
1 16 تیر 13970 155

گرچه گاهی نرسد روز وصال خودمان


گـرچـه گاهی نـرسد روز وصـال خـودمان
کوچـه ها پر شود از عطـر خیال خودمان

بـزنیم پـر بـه هـوایی کـه مگـر تازه کنیم
نفس پنجـــره را با پـــر و بـال خــودمان

روسری را بکش از بافه ی زلفت به عقب
تا معطــر بشـود سمـت شمـال خــودمان

تا پدر بود و زمین بود و به دل نور امید
سفـره خـالی نشد از نـان حـلال خودمان

مانــده بر لوح دل و سینه ی تاریـخ ملل
یـادهـا از منش و جـاه و جلال خـودمان

شیخ بی عاطـفه از هیمنه ی ریـش و عبا
شده پُر حیله تر از گرگ و شغال خودمان

ای عسل چشمه ی شیرینِ غزل ها نشود
بـــه گـــوارایـی اشعــار زلال خـــودمـان

( علی قیصری )
1 8 تیر 13970 186

بـه ژرفای همان برفی که بر الوند می خواهم


بـه ژرفای همـان برفی کـه بـر الـوند می خواهم
تـو را زاینــده رودی پُرتــر از ارونـد می خواهم

بتاب ای مـاه مهتـــابی دمـــادم بـــر سیاهی ها
گـــرفتاران شب ها را رهــا از بنـــد می خواهم

بـه هنگام گـــــرفتـاری گــــره بــگشاید از کــارم
همان یک تار گیسویت که با سوگند می خواهم

به سانِ قـــوری چینی تَــرک افتـــاده در جسمم
بزن بندی به هر بندم که چینی بند می خـواهم

کماکان غنچـه های لالــــه گونت را شکـــوفا کن
لبت را چون شقایق ها پر از لبخـند می خواهم

دیابت دارم و دانم علاجش قهـــوه ی تلخ است
ولیکن از لب سـرخــت نبات و قــند می خواهم

چنان خوبی کـه عمری را بـه یادت زندگی کردم
نمی دانی که عطـر خاطـرت را چند می خواهم

بـــه دیـــدار مـنِ دلخون عسل راضی نمی گردی
جفایم کن کــه در دنیا تو را خرسند می خواهم

( علی قیصری )
2 5 تیر 13970 187

دو سه روز است که بی زمزمه در شیرازم


دو سه روز است که بی زمزمه در شیرازم
هق هق نیمه شبم پــــرده گشـــود از رازم

نـه، نبایـد بکنـم شکــوه ای از بخــت بـدم
شــــــده از روز ازل درد و بـــلا دمســـازم

سوز و سرمای بدی دور و برِ لانه ی ماست
می کنــد بادِ خـــــزان دل زده از پـروازم

سینه ام زیــر فشـار و تنــــــم آبستـن درد
مــانـده ام بار غــمم را بـه کجــــا انــدازم

مونسم می رود از دست خـــدایا چه کنم
هـــرچه فـــــریاد کنم کس نکنـد در بــازم

لحظه ای بر ســر سجــاده دعـــایی بکنید
کــه بــه هنــگام دعــــا منتظــر اعجــــازم

زدم از مِهــر عسل روی لبـم مُهــر سکوت
گــــرچه از سوز دلــــم سـاز پـــر از آوازم

( علی قیصری )
2 1 تیر 13970 177

روزگاری اعتبار و شور و حالی داشتیم


روزگـاری اعتبـار و شــور و حــالی داشتیم
زنــدگی در دشت سبـز بی مثـــالی داشتیم

در کنــار جنـگل ســرو و سپیـــدار و بلــوط
چشـمـه های سرد و شیرینِ زلالــی داشتیم

بـوی گندم در میـان کوچـه هـا پیچیده بود
چــای داغ و بقچــه ی نان حــلالی داشتیم

در میـان دشتی از آلالــــه ها در پـای کـــوه
بـاغی از نارنج و سیب و پــرتقـالی داشتیم

با ورود فصل گــرما تـن بــه دریا می زدیم
بر سر شن های ساحل قیل و قالی داشتیم

قطره قطره واژه جاری میشد از چشم قلم
در فـــــرآینــد غــــــزل طبـع زلالی داشتیم

روزها در پشت پَرچین می نشستم باعسل
محـفلی پیـــدا و پنهـان با غـــزالی داشتیم

( علی قیصری )
1 30 خرداد 13970 185

چشمه ی چشم قشنگ تو اگر نم باشد


چشمه ی چشم قشنگ تو اگـــر نــم باشد
دل مـن ظــرف غـم و منــزلِ ماتــم باشد

نرود دست مـنِ بی سرو سامان بــه قلــم
بستر شعــر و غــزل گـــرچه فـراهم باشد

بی نصیبم نکن از خنده ی شیرین که لبت
بـه گــواراییِ صـد چشمه ی زمـــزم باشد

دفتر خاطــره را پـر کنم از شعـــر و غـزل
هـر چـه از حُسن تو انشا بکنم کـــم باشد

این همه لــرزه کـه بـر گُرده ی شهر افتاده
تپش قلـب مــن و زلــزلـــــه ی بـــم باشد

شیخِ بی مایه کــه دارد خبر از باغ بهشت
عـاقبت جـای خودش عمــق ﺟﻬﻨــﻢ باشد

دادم از روز ازل خانــه ی دل را بـه عسل
تا مگــر یار مـن و مـونس و همــدم باشد

( علی قیصری )
1 22 خرداد 13970 315

آن که مرا دوش بهم ریخته


آن کــه مــرا دوش بهــم ریخته
عشق و هوس را به هم آمیخته

بیــنِ غـــزل مشعـل احساس را
در دل هــر واژه بــــر انگیـخته

( علی قیصری )
1 19 خرداد 13970 186

تو همانی که خدا ناز و قشنگت کرده


تو همانی کـــه خــدا ناز و قشنگت کرده
قصــری از آینـــه ی شهـــر فـرنگت کرده

محو آرایه ی چشم و لب سرخ تـو شدم
بس کـه نقاش ازل مست و ملنگت کرده

زیر رگبار مسلسل نکنم شکوه، که عشق
جان و دل را هـــدف تیــــرِ تفنگت کرده

در پس کوچه خلاصـم بکـن از تیـر نگاه
دل پر وسوسه عـادت بـه فشنگت کـرده

ای که چون آتش آتشکده هـا شعله وری
تب و تاب چه کسی عـازم جنگت کرده

درد پنهــان مـــــرا هیـــچ مـــداوا نکنی
آه مـــن گــرچه اثــر در دل سنگت کرده

شوکرانی کــه به جانـم زدی از روی جفا
آه سردی است که همـــراه شرنگت کرده

از مــن بی دل بی کلبه گـریزان شده ای
سـوز و سرمای دلـم زبر و زرنگت کـرده

نتوان ثانیه ای خیره به چشمان تـو شد
چشمِ سبـزِ تـو عسل مثلِ پلنگت کــرده

( علی قیصری )
1 18 خرداد 13970 187

من آن افسرده جانِ تیره بختم


من آن افسرده جانِ تیــره بختم
کـه افتــاد از بلنـــدی ها درختـم

از آن روزی کـه اقبالم کـج افتاد
به زیر دست و پای سنگ سختم

( علی قیصری )
1 17 خرداد 13970 199

مگر بغضی که مانده در گلویم


مگر بغضی که مانده در گلویم
کند در جای خلوت قصه گویم

هنوز از نا امیدی می کنم خاک
دلـــــم را در مـــــــزار آرزویـم

( علی قیصری )
1 9 خرداد 13970 187

از اقبالم نشد بستر فراهم


از اقبالــم نشد بستر فــراهم
کـه ریزد بر سرم بارانِ نم نم

چـرا اردیبهشت و فـرودیـنم
شده اردی غـم و اردی جهنم

( علی قیصری )
1 31 اردیبهشت 13970 234

هر ثانیه می ریزی با چهره ی رویایی


هـر ثانیـه می ریـزی با چهــره ی رویایی
بر چشم من و کوچه یک پنجــره زیبایی

چشمـان امیـــدم را آویختــــه ام بــر در
تا روی تـو را بیند آن لحظه کـه می آیی

پـروانه ی اشعارم در پیلـه بـه رقص آید
وقتی کـه غـــزل هـا را با واژه بیــارایی

"ای پادشه خوبان" حافظ به تو میگوید
"دریاب ضعیفان را در در وقـت توانایی"

در گـوشه ی میخــانه با یـادِ لب سـرخت
جامــم نشود خــالی از تلخی و گیــرایی

گاهی مــنِ افســرده از عشـق نمی گفتم
تا آن کـــه بیفتادم در ورطــه ی شیدایی

صد مرتبه لرزیدم، روزی که عسل گفتم
پیــوسته فــــریبم ده از راه فـــــریبایی

( علی قیصری )
1 22 اردیبهشت 13970 185

سال ها مونس من شعر و غزل بوده و هست


سال ها مونس من شعر و غزل بوده و هست
شهدِ آسایشم از قنــد و عسل بــوده و هست

گــرچـه وابسته به اندیشه ی حافظ شده ام
پدر شعـر و غزل شیـخ اجــل بــوده و هست

گفتگو مایـه ی هــر مغلطه و سفسطه نیست
منطق فلسفـه در بحث و جدل بوده و هست

مصلحت بـود بگویم کـه پس از عهد و وفـا
یار پیمان شکـن و مهــر گسـل بوده و هست

مأمنی کــو که کنـم شکـوه از انصار مغــول
قـاضی محکـمه با دزد و دغـل بوده و هست

هـدفـم نیست بــه ایـن قصـه اشـارت بکنـم
کـــه در آبــادی مــا دزد دکـل بــوده و هست

آخــر از دست خــدایان بــه ستوه آمــده ام
شکـوه ام از ستـم لات و هُبَـل بوده و هست

دیشب از اشـک قلـم نامـه نـوشتم بـه عسل
حــافـظ و بانی مــا عـزٌَوجـل بــوده و هست

( علی قیصری )
1 17 اردیبهشت 13970 193

ﺍﺯ ﮐﺪﺍﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﯿﺎﺋﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ سیر ﺑﺒﯿﻨﻢ


ﺍﺯ ﮐــﺪﺍﻡ ﮐــﻮﭼﻪ ﺑﯿﺎﺋﯽ ﮐـﻪ ﺗـﻮ ﺭﺍ سیر ﺑﺒﯿﻨﻢ
بــر کــدام سبزه نشینی ﮐـــﻪ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﺑﻨﺸﯿﻨﻢ

ﻣـﻦ ﮐــﻪ دیوانـــه ی ﭼﺸﻢ ﻭ ﺭﺥ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺗﻮﺍﻡ
ﭼﻪ ﺷﻮﺩ باغ لبت را ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺑــﻮﺳﻪ ﺑﭽﯿﻨﻢ

دانم ﺍﺯ ﻣﻌﺠـﺰﻩ ﻫﺎﯾﺖ ﺑﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ شوﻡ ﻋﺎﺷﻖ
ﮔﺮﭼﻪ ﺍﺯ ﺷﯿﻮﻩ ﯼ ﺧﻨﺪﻩ ﺑﺒﺮﯼ ﻣﺬﻫﺐ ﻭ ﺩﯾﻨﻢ

بسته ام قفل دلـــم را به امیدی کـــه ندارم
مگــر ﺍﺯ ﻣﻬــﺮ ﻭ عطوفت ﺑﺸﻮﯼ ﻧﻘﺶ ﻧﮕﯿﻨﻢ

مـنِ افسرده نگفتـم ﻏـــﻢ ﺩﻝ ﺭﺍ ﺑـــﻪ رفیقی
ﻭﻟﯽ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﭼﻪ ﻏﻤﯿﻨﻢ

ﭼﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﮐـﻪ شود باعث باور
ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ بافــه ی ﺯﻟﻔﺖ ﮐـﻪ دل آشفته ﺗﺮﯾﻨﻢ

ای عسل هیچ نـدانی کــه بــه دنبال تـو آیم
پس باغ و پس پرچین پس کوچه به کمینم

( علی قیصری )
1 14 اردیبهشت 13970 201

بی خبر گردیده ای از بی سر و سامانی ام 


بی خبر گردیده ای از بی سر و سامانی ام
انتظـارِ داغ عشقـت مـانده بــر پیشانی ام

در میان کوچــه ها از دردِ دوری می چکد
قطـره قطره یاد تـو از دیــده ی بارانی ام

لرزه ها دارد به دل بعد از گذشت سال ها
خشت خشتِ ارگ بم در مسلخویرانی ام

بارهـــا ای مــاه نورانی بـــدور از روی تـو
شانه می زد زلـف یلدا را شبِ طولانی ام

تازه فهمیـدم کـه عمـداً از کنارم بی وداع
رفته ای تاهمچنان برخاک غم بنشانی ام

از پـریشانی نهـــادم ســر بـه دار عـاشـقی
تا کنـد زلـف خــم و خـال لبت قــربانی ام

ای عسل بانو فنـا شد روحــم از آشفتگی
در بیــاور لحظه ای از حالـت بحــرانی ام

( علی قیصری )
1 7 اردیبهشت 13970 187

کمی با واژه هایم در مصافم


کمی با واژه هایم در مصـافم
دو روزی از غزل گفتن معافم

دوبیتی را رهـا کردم که شاید
ربـاعی از خـــم زلفــت ببافـم

( علی قیصری )
1 3 اردیبهشت 13970 186

میان کوچه های خاطراتم


میان کــوچــه های خاطـــراتم
توئی گلواژه ی شور و نشاطم

منِ دلــداده عمری می شناسم
تـو را از بـوی نارنــج حیاطـم

( علی قیصری )
2 1 اردیبهشت 13970 189

پریچهری که از جنس پری بود


پریچهـری که از جنس پری بود
خــدای عشق و راز دلبــری بود

کمان ابــرویِ قصــر عاشقی ها
شقـایق گـونه و گیسو زری بود

( علی قیصری )
2 28 فروردین 13970 190

گل سرخ وسفیدم ناز شستت


گل سرخ وسفیــدم ناز شستت
شـــراب کـــهنه در جــام الســتت

چنـان ناز و فــریبـائی کـــه گاهی
خدا زُل می زند در چشم مستت

( علی قیصری )
2 22 فروردین 13970 202

هر زمان خاطره اش می گذرد از بغلم


هـر زمـان خاطـره اش می گـذرد از بغلم
بوی خوش میوزد از خرمن شعـر و غزلم

اهــل شیــرازم و در زمــزمه ی اهل ادب
شعـر ناخـوانده ای از دفتـر شیــخ اجلـم

استکانی غـزل از واژه ی دم کرده بنـوش
تا که شیرین بشـود کـام تـو از مـاحصلم

من نه آنم که کنم سجـده به بتهای زمان
فـارغ از بند غـم و خدعه ی لات و هُبَلم

به صف آرائی شـر می زنم آتش کـه مگر
کلبـه روشـن شود از مشعـل خیرالعـملم

یادِفرهادم و در بُعد زمان جلوه ی عشق
می برد تا به سرِ صخـره و کـوه و کُتَلـم

برلب چشمه ی شیرین پس پَرچین خیال
در پی توت و تمشک و لب سـرخ عسلم

( علی قیصری )
2 21 فروردین 13970 205

از همان کودکی ام رفته ام از یاد خودم


از همان کـودکی ام رفتــه ام از یـاد خـودم
کوچه ها گم شده در خاطره ی شـاد خودم

کس بـه فریادِ مـنِ بی سر و سامان نرسید
می دوم تـا بـرسـم بلکه بــه فــریاد خـودم

مِثل برگی که پریشان شده در آتـش و دود
سوزِ آهـــم بـه هـــوا می رود از داد خودم

مانده ام در پس پَرچین که مگـر گل بدهد
شاخه ی نسترن و میخک و شمشاد خودم

با غم و بغض و گـره مسئلـه ای حل نشود
هم چنـان واقفـم از مشکل و ایـراد خودم

آفـرین بـر تو کـه از دلبـر خـود گوئی و من
شده ام عـاشقِ دل بسته بـه همـزاد خودم

نه که در کـوه و کُتَل دل کَنم از مهــر عسل
در بــدر در پی شیرینـم و فــــرهاد خــودم

( علی قیصری )
2 17 فروردین 13970 195

بهشتت را برایم دام کردی


بـهشـتـت را بـــــرایم دام کـــردی
مــــرا با دانــه سیبی خـــام کردی

نچـیـــدم سیبی از باغـــت ولیکن
مـــــنِ آواره را بـــــدنـام کــــردی

کمین کــــردی کماکان بیـــن راهم
نگاهــت را فشــــردی در نگاهــــم

حــــواســم را از اول پـــرت کردی
کــه در آخـــر بیندازی بـــه چـاهم

زمستـان نالــــه هایــــم را شنفتی
وزیــدی بــر مـن و یک دم نخـفتی

تو طــوفان بودی و من تکدرختی
تبـــر بــــودی ولی هـــرگز نگـفتی

به هـر سوئی بـه هـر جائی دویدم
ازاین شاخه بـه آن شاخــه پریدم

رهــــــا بـودن اگــــرچــه آرزو بود
نشانی جــز غـم و محنت نـدیـدم

نشستی روبـــرویم فتنه کـــــردی
به ناحـــق در درونم رخـنه کـردی

وجـودم را کـــه در دستت گرفتی
هــوسران و خـراب و تشنه کردی

نهــادم سـر بــــه روی مُهــرِ ایمـان
شـــدم فـــارغ از احــوال پریشان

از اینکه دل به آن ممنوعـــه دادم
پـشیمــانـم پـشیمــانـم پـشیـمــان

( علی قیصری )
2 16 فروردین 13970 180

شدم فرهادِ شیرینی که بر لب ها شکر دارد


شدم فرهادِ شیرینی که بر لب هـا شکـر دارد
پیامــم داده با تلخی کـه شیرینی ضـرر دارد

مگرحافظ نمیگوید که عشق آسان نمود اول
گـذر از کـوچه ی معشوقه امٌـا درد سـر دارد

شبی گفتم که ای غافل بیا دل را بـه دریا زن
ندانستم کـــه شورِ عاشقی صدها خطر دارد

به روی لب بزن مُهر و سرِ شب ناله کمتـر کن
که هـر دلـداده یاد از نغمه ی مرغ سحر دارد

اگــر دنیا بهـــم ریـــزد بـه سر وقتم نمی آید
همان زیبای نازک دل که وحشت از بشر دارد

نسیـمِ تـازه می ریـزد از امـواج خیـال انگیز
هـــزاران تـار ابــریشم نگــارم تا کــــمر دارد

هـوای سرزمینم را نماید خیس و عطـرآگین
صبـا در بافــه ی زلفش بــه آسانی گـذر دارد

درون خـود نمی گنجـم اگــر بینم عسـل بانو
به من ازگوشه ی چشمش نگاهِ مختصر دارد

( علی قیصری )
2 7 فروردین 13970 180

لب سرخت هوسناک وعسل ریز


لب سرخت هوسناک وعسل ریز
بیـاور چـائی و صبحانه بـر میـز

پیــاپی بــوی زلفـت می نمــاید
هـوای صبح شهرم را دل انگیـز

( علی قیصری )
2 6 فروردین 13970 192

ﮔﻠﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮔﻠﺸﻦ ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﻓﺮﻭﺩﯾﻦ ﺩﺍﺭﺩ


ﮔﻠﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﮐـﻪ ﺩﺭ ﮔﻠﺸﻦ ﻧﺸـﺎﻥ ﺍﺯ ﻓـــﺮﻭﺩﯾﻦ ﺩﺍﺭﺩ
ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺳﺮﻭ ﺭﻋﻨﺎ ﺭﺍ طُفیل ﻭ ﺧـﻮﺷﻪ ﭼﯿﻦ ﺩﺍﺭﺩ

مَــلک ﺍﺯ ﻣُﻠﮏ ﺟــﺎﻭﯾﺪﺍﻥ ﺑــﺪﺍﺩﺵ ﭘـﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺭﺍ
ﺑـــﻪ ﺭﻭﯼ ﻧﻘﺶ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﺟــﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻧﮕﯿﻦ ﺩﺍﺭﺩ

پیـاپی ﺳﺎﺣـﺖ ﮔـﻞ ﺭﺍ ﺳﯿـﺎﺣــﺖ ﻣﯽ ﮐﻨـﺪ ﺑﻠﺒﻞ
کــه بـر بالای هـر شاخـه نوایی ﺩل نشین ﺩﺍﺭﺩ

ﺧـﺪﺍﯾﺎ ﺍﯾﻤﻨﺶ ﮔـﺮﺩﺍﻥ ز چشم هـر بـد اندیشی
ﮐﻪ آن خورشید زیبا رو ﻃـﺮﺍﻭﺕ ﺑﺮ ﺟﺒﯿﻦ ﺩﺍﺭﺩ

بهـشت آرزوهــایـم کماکان ﮐـﻮﯼ ﺟـﺎﻧﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﺧﻮﺵ ﺍﺯ ﺁنی که منزلگه ﺩﺭ ﺁﻥ ﺧُﻠﺪ ﺑﺮﯾﻦ ﺩﺍﺭﺩ

ﮔﻨﻪ ﮐـــﺎﺭﺍﻥ ﺩﺭﮔــﻪ ﺭﺍ ببـخش و ﻣﻬـــﺮﺑﺎﻧﯽ ﮐﻦ
ﮐــﻪ ﺩﺭ ﺩﻓﺘﺮ ﺣﺴﺎﺑﺶ ﺭﺍ ﮐــــﺮﺍﻡ ﺍﻟﮑﺎﺗﺒﯿﻦ ﺩﺍﺭﺩ

من آن فرهادِ فریادم که عشقم را عسل گفتم
لبِ معشوقه شیرین است و شهدِ انگبین دارد

( علی قیصری )
2 1 فروردین 13970 190

هوای دهلران تا آسماری


هــوای دهلــــران تـا آسمـاری
شده از بوی فــروردین بهاری

بیا در دشــتِ گل ها تـا ببینی
هزاران گـونه ی سرخ و اناری

( علی قیصری )
1 25 اسفند 13960 247

بـه سمت آسماری رو بیارد


بــه سمـت آسمـــاری رو بیـاور
بهـــار از کـــوه دالاهــــو بیاور

بگیر از دست شبنم پونه ها را
گل و گلغنچه ی خوشبو بیاور

( علی قیصری )
1 24 اسفند 13960 186

دوباره میخک و نسرین بیاید


دوبـاره میـخک و نسـرین بیاید
بهـاری سبـز و عطــرآگین بیـاید

درون کوچه ها اسفند می گفت
که عیــد از راه فـروردین بیاید

( علی قیصری )
1 23 اسفند 13960 192

شقایـق راضی و خرسند آید


شقــایـق راضی و خرسند آید
بـه روی هـــر لبی لبخــند آیـد

تحمل کن همین امروز و فردا
کــه شـادی آخــرِ اسفنــد آیـد

( علی قیصری )
1 21 اسفند 13960 209

فانوس و بلورِ قصرِ آئینه توئی


فانــوس و بلـــورِ قصـرِ آئینـه تـوئی
مسرورم از اینکه یـار دیــرینه تـوئی

دلگیــر و دل افسرده و دلتنگ تـوام
بازآ کــه رفیـق عصــــرِ آدینـه توئی

( علی قیصری )
1 18 اسفند 13960 230

کانال غزل ها
کانال دوبیتی ها
اینستاگرام
فیسبوک

© کلیه حقوق مادی و معنوی این وبسایت متعلق به علی قیصری می باشد

طراح و برنامه نویس سایت : سهراب قیصری