دسته ها

اشعار پیشنهادی

غزلیات علی قیصری

علی قیصری

نگاهت آتشم زد از شراره


نگاهــت آتشـــــم زد از شـــراره
کــه دودم رفتــه بالا تـا ستــاره

اگر سوزد به سختی استخوانم
رُخـت را می کنم از نـو نـظـاره

( علی قیصری )
1 25 شهریور 13970 273

هرچند که شاعر شـدنم گنج زری بود


هـــرچــند کــه شاعــر شـدنم گنــج زری بود
هــــر روز دلــــم زیــر غـــم تـازه تــری بــود

افســوس کـــه از بیـــدل افســرده گــذشتـه
آن شــور جــــوانی کــه سـراسـر شـرری بـود

صحبت نه فقط بر سر یک عشق محال است
هـر جا کـه پی اش سر زده ام بسته دری بود

کفش مــن و دیواره ی صد کوچه گواه است
عمـــری پیِ دل بـــودم و او بــا دگـــری بــود

آن مـــه رخ دردانــه کـــه دل بـستـه ی اویـم
روزی ﺑﻪ ﻣــﻦ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﭼﺸﻤﺶ ﻧﻈﺮﯼ ﺑﻮﺩ

بـــر سنگ مـــــــزارم بنــویس بلـبـل خستــه
بالی بــه قفس می زد اگــــر بال و پــری بود

هـر قطعه ی شعــری کــه دراین باره سـرودم
دلشــادی ام از قـــاصـــدک نامــه بــری بــود

بـــــــر سنگ مـــــزارم متـــــوالی بنـــویسید
از عشــق عسـل خـالـــق اشعـــار تـــری بـود

( علی قیصری )
2 22 شهریور 13970 247

تا شانه زنی موی غزل ریزت را


تا شانه زنی مـوی غــزل ریزت را
احساس کنم عطـر دل انگیزت را

ای کـاش نسیم خنکی بـوسه زند
در قـوس کمـر بافــه ی آویزت را

( علی قیصری )
1 21 شهریور 13970 214

نظر دارم کـه در بند تو باشم


نظر دارم کـه در بنـــد تـو باشم
اسیـر چشم و لبخــند تـو باشم

چنان افکنده ای آتش به جـانم
کــه عمــری آرزومنـد تــو باشم

( علی قیصری )
1 14 شهریور 13970 254

به عشق دیدنت ای دختر لُر


به عشق دیدنت ای دختر لُر
به دنبال توام از کرخه تا کُر

کنار ساحل و بیـن صدف ها
بخنـدی تا بـریـزد از لبت دُرّ

( علی قیصری )
3 31 مرداد 13971 864

گویی که لبت بوسه به پیمانه زده


گـویی کــه لبت بــوسه به پیمانه زده
آتش بــه حــریم امـــن میخـــانه زده

روشن شده کاشانه ام از جلوه ی نور
خورشید مگـر به مــوی تـو شانه زده

( علی قیصری )
1 29 مرداد 13970 251

مُهر و سجاده و تسبیح و دعا یادم رفت


مُهـر و سجاده و تسبیح و دعــا یادم رفت
دائمــاً زیــر سوالـــم کــه چــرا یـادم رفت

بسکه بـر روی رُخت زل زدم از راه هـوس
"در خــرابات مغــان نـور خـدا" یادم رفت

نکند زمـــزمه در کنـج قفس مـــرغ سحـر
نغمـــه ی نی لبــکِ عقــده گشا یـادم رفت

گرچه از عشق تو گفتم پس پرچین خیال
کــوچه ی منشعب از کوی شما یـادم رفت

بی قـــرارم نکنــد زلف سمـــن سای نسیم
نفس و بـوی خـوش بـاد صبـا یـادم رفـت

هـر زمـانی که شدم مضطرب از باد خزان
باغ گل هــای پر از حـال و هـوا یادم رفت

ای عسل مـــرغ دلــــم یـادِ خیــابان نکنـد
رنگ دنیـــای در و پنجـــــره ها یادم رفت

( علی قیصری )
3 7 مرداد 13970 236

مثل مهتابی که چیزی از قشنگی کم نداشت


مثل مهتابی که چیزی از قشنگی کـم نداشت
عشق بی همتای من همتا دراین عالم نداشت

آبِ پـاکِ جــویبـار زمـــزمش گفتـم....... ولی
آن همـه پاکیزگی را چشمه ی زمـزم نـداشت

از غــزل گفتن پشیمانم کــه بعــد از سال ها
تازه فهمیدم غـزل ها بویی از مـریم نداشت

در هنـرمنـدی حَــرَج بر مــاه عالمتاب نیست
پــرتـو رخسار او را قطـــره ی شبنم نداشت

روبـرویم در خیـابان مثل سنبل می شکـفت
آخر از گلخنده ها دیدم که اصلا غم نداشت

ایل قشقایی به عشق روی او خون داده بود
در پس لبهای سرخش کشته های کم نداشت

خشت دل از بیقراری ناگهان از هم گسیخت
گرچه می دانم خبـر از حالِ ارگ بم نداشت

با نگاهی دیـن و ایمان را عسل از مــن ربود
بیگمان درهم بریزد هرکه دل محکم نداشت

( علی قیصری )
2 4 مرداد 13970 257

پیمـانه شکست آخر از آهنگ صدایت


پیمـانه شکست آخــر از آهنـگ صــدایت
ای دوست کجایی کــه دلم کـرده هوایت

پنهــان کنم از دست غمت بغــض گلـو را
تـــرسم شکند شیشه ی بر پنجــره هایت

از بهر خــدا پا بنـــه در کـــوچه ی جـانـم
می میرم اگــر کـــم بشود مهــر و وفایت

ﭼﻨﮕـــﻢ ﺷــﻮﺩ ﺁﺷﻔﺘـﻪ ﺳــﻪ ﺗﺎﺭﻡ ﺑﻨـــﻮﺍﺯﺩ
ﻭﻗﺘﯽ کـه بخـوانم ﻏــــﺰﻟﯽ ﺗـﺎﺯﻩ ﺑــﺮﺍﯾﺖ

از عشق تــــو ﺑﯽ ﺗﺎﺑــــــﻢ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﻧـــﺪﺍﺭﻡ
تابــــم نــده ﺍﺯ سلسله ی ﺯﻟــﻒ ﺭﻫـــﺎﯾﺖ

ﺣﯿﺮﺍﻥ ﺷﺪﻡ ﺍﯼ ﮔﻞ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﻗــــﺪﺭ ﻧﺪﺍﻧﯽ
باﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺣﺴﻨﯽ ﮐﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﺩﺍﺩﻩ ﺧﺪﺍﯾﺖ

ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻋﺴﻞ رد شـوی از روی مـــزارم
ﺑــﺮﺧﯿﺰﻡ ﻭ از نـو بکنم ﺟـــﺎﻥ ﺑﻪ ﻓـﺪﺍﯾﺖ

( علی قیصری )
2 3 مرداد 13970 271

آمدی گلواژه ها در باغ شعرم جان گرفت


آمـدی گلـواژه ها در باغ شعـرم جان گرفت
دوره ی دلتنگی و دلـواپسی پایان گـــرفت

کس نپرسید از غـــم و درد مـنِ آسیمه سر
آمدی وقتی به سروقتم سرم سامان گرفت

مثلِ غواصان ایمن می سپارم دل به موج
ترسی از دریا ندارد هر که پشتیبان گرفت

گفتم از امـواج زلفت با خیابان های خیس
پلک چشم کـوچـه ها را نم نم باران گرفت

دیگـر از عشقت نبایـد یادی از هجران کنم
درد دوری سال ها از عـاشقان تاوان گرفت

آنقَـدر گفتم سخـن از تیــغ ناپپــدای عشق
تا ســــراپای دلــم را درد بی درمـان گرفت

ای عسل از بیقـراری سیل اشکـم شد روان
در نبودت رود چشمم بارهـا طغیـان گرفت

( علی قیصری )
2 1 مرداد 13970 229

کوچه های عشق و شادی را پراز غم کرده ای


کوچه های عشق و شادی را پراز غم کرده ای
از تکبُّـــر ملّـتی را غـــــرق مـــاتم کـــرده ای

میهن از جــور و جفـایت روی آرامش نـدید
چـادرِ غـــم را بـه پا در کشور جـم کـرده ای

ای بهشت واهی ات وارونه گــردد بـر سرت
روزگار خــوب مـــردم را جهنــــم کـــرده ای

روز روشن گــوی سبقـت را ربــودی از ستم
روی چنگیـزِ مغــول را بارهـا کـــم کــرده ای

هم به نام دیـن شدی بر گُرده ی مـردم سوار
هم بـه فتـوا فتنه در اقصـای عالـم کـرده ای

فارغ از هر عیب دیگر تند خویی کار توست
هم چنان بــر روی منبر چهـره درهم کرده ای

با خبر از حــال و روز مــردمان بــــودی ولی
بستــر بـدبخــتی مــا را فـــراهــم کـــرده ای

گفتـه بـــودم در تغـــزل شکـوه را کمتـر کنم
ای عسل ما را به رک گویی تو مُلزم کرده ای

( علی قیصری )
1 27 تیر 13970 219

روزی که قناری بدهد از تو نشانی


روزی کـــه قنـــاری بـــدهد از تـــو نشانی
آزاد و رهـــــا می شــــوم از دل نگــــرانی

دلتنگـم و در وادی غـــم خـــانه به دوشم
آواره ترینـــم نکــــن ای عشــــق نهــــانی

فرداست که با مضحکه در کــوچه بگویند
مجنـــون متـــواری شده از بخــش روانی

چون ظرف پـر از کاشم و ای کاش نباشی
از دست مــن بی سرو و سامــان عصبانی

در راه پـــــر از فـاصلــه تـاول زده پــایـم
خـواهی تـو مــرا تـا بـــه کجـاهـا بکشانی

شـــاکی نشود آینـــــه از مـــوی سفیـــدم
یعنی نبــوَد در تـــن مــن شـــور جـــوانی

روزی که عسل پـا بــه خیــابان بگـــذاری
بــر پا شود از وسوسه هــا جنـگ جهــانی

( علی قیصری )
1 16 تیر 13970 193

گرچه گاهی نرسد روز وصال خودمان


گـرچـه گاهی نـرسد روز وصـال خـودمان
کوچـه ها پر شود از عطـر خیال خودمان

بـزنیم پـر بـه هـوایی کـه مگـر تازه کنیم
نفس پنجـــره را با پـــر و بـال خــودمان

روسری را بکش از بافه ی زلفت به عقب
تا معطــر بشـود سمـت شمـال خــودمان

تا پدر بود و زمین بود و به دل نور امید
سفـره خـالی نشد از نـان حـلال خودمان

مانــده بر لوح دل و سینه ی تاریـخ ملل
یـادهـا از منش و جـاه و جلال خـودمان

شیخ بی عاطـفه از هیمنه ی ریـش و عبا
شده پُر حیله تر از گرگ و شغال خودمان

ای عسل چشمه ی شیرینِ غزل ها نشود
بـــه گـــوارایـی اشعــار زلال خـــودمـان

( علی قیصری )
1 8 تیر 13970 224

بـه ژرفای همان برفی که بر الوند می خواهم


بـه ژرفای همـان برفی کـه بـر الـوند می خواهم
تـو را زاینــده رودی پُرتــر از ارونـد می خواهم

بتاب ای مـاه مهتـــابی دمـــادم بـــر سیاهی ها
گـــرفتاران شب ها را رهــا از بنـــد می خواهم

بـه هنگام گـــــرفتـاری گــــره بــگشاید از کــارم
همان یک تار گیسویت که با سوگند می خواهم

به سانِ قـــوری چینی تَــرک افتـــاده در جسمم
بزن بندی به هر بندم که چینی بند می خـواهم

کماکان غنچـه های لالــــه گونت را شکـــوفا کن
لبت را چون شقایق ها پر از لبخـند می خواهم

دیابت دارم و دانم علاجش قهـــوه ی تلخ است
ولیکن از لب سـرخــت نبات و قــند می خواهم

چنان خوبی کـه عمری را بـه یادت زندگی کردم
نمی دانی که عطـر خاطـرت را چند می خواهم

بـــه دیـــدار مـنِ دلخون عسل راضی نمی گردی
جفایم کن کــه در دنیا تو را خرسند می خواهم

( علی قیصری )
2 5 تیر 13970 234

دو سه روز است که بی زمزمه در شیرازم


دو سه روز است که بی زمزمه در شیرازم
هق هق نیمه شبم پــــرده گشـــود از رازم

نـه، نبایـد بکنـم شکــوه ای از بخــت بـدم
شــــــده از روز ازل درد و بـــلا دمســـازم

سوز و سرمای بدی دور و برِ لانه ی ماست
می کنــد بادِ خـــــزان دل زده از پـروازم

سینه ام زیــر فشـار و تنــــــم آبستـن درد
مــانـده ام بار غــمم را بـه کجــــا انــدازم

مونسم می رود از دست خـــدایا چه کنم
هـــرچه فـــــریاد کنم کس نکنـد در بــازم

لحظه ای بر ســر سجــاده دعـــایی بکنید
کــه بــه هنــگام دعــــا منتظــر اعجــــازم

زدم از مِهــر عسل روی لبـم مُهــر سکوت
گــــرچه از سوز دلــــم سـاز پـــر از آوازم

( علی قیصری )
2 1 تیر 13970 217

روزگاری اعتبار و شور و حالی داشتیم


روزگـاری اعتبـار و شــور و حــالی داشتیم
زنــدگی در دشت سبـز بی مثـــالی داشتیم

در کنــار جنـگل ســرو و سپیـــدار و بلــوط
چشـمـه های سرد و شیرینِ زلالــی داشتیم

بـوی گندم در میـان کوچـه هـا پیچیده بود
چــای داغ و بقچــه ی نان حــلالی داشتیم

در میـان دشتی از آلالــــه ها در پـای کـــوه
بـاغی از نارنج و سیب و پــرتقـالی داشتیم

با ورود فصل گــرما تـن بــه دریا می زدیم
بر سر شن های ساحل قیل و قالی داشتیم

قطره قطره واژه جاری میشد از چشم قلم
در فـــــرآینــد غــــــزل طبـع زلالی داشتیم

روزها در پشت پَرچین می نشستم باعسل
محـفلی پیـــدا و پنهـان با غـــزالی داشتیم

( علی قیصری )
1 30 خرداد 13970 216

چشمه ی چشم قشنگ تو اگر نم باشد


چشمه ی چشم قشنگ تو اگـــر نــم باشد
دل مـن ظــرف غـم و منــزلِ ماتــم باشد

نرود دست مـنِ بی سرو سامان بــه قلــم
بستر شعــر و غــزل گـــرچه فـراهم باشد

بی نصیبم نکن از خنده ی شیرین که لبت
بـه گــواراییِ صـد چشمه ی زمـــزم باشد

دفتر خاطــره را پـر کنم از شعـــر و غـزل
هـر چـه از حُسن تو انشا بکنم کـــم باشد

این همه لــرزه کـه بـر گُرده ی شهر افتاده
تپش قلـب مــن و زلــزلـــــه ی بـــم باشد

شیخِ بی مایه کــه دارد خبر از باغ بهشت
عـاقبت جـای خودش عمــق ﺟﻬﻨــﻢ باشد

دادم از روز ازل خانــه ی دل را بـه عسل
تا مگــر یار مـن و مـونس و همــدم باشد

( علی قیصری )
1 22 خرداد 13970 384

آن که مرا دوش بهم ریخته


آن کــه مــرا دوش بهــم ریخته
عشق و هوس را به هم آمیخته

بیــنِ غـــزل مشعـل احساس را
در دل هــر واژه بــــر انگیـخته

( علی قیصری )
1 19 خرداد 13970 229

تو همانی که خدا ناز و قشنگت کرده


تو همانی کـــه خــدا ناز و قشنگت کرده
قصــری از آینـــه ی شهـــر فـرنگت کرده

محو آرایه ی چشم و لب سرخ تـو شدم
بس کـه نقاش ازل مست و ملنگت کرده

زیر رگبار مسلسل نکنم شکوه، که عشق
جان و دل را هـــدف تیــــرِ تفنگت کرده

در پس کوچه خلاصـم بکـن از تیـر نگاه
دل پر وسوسه عـادت بـه فشنگت کـرده

ای که چون آتش آتشکده هـا شعله وری
تب و تاب چه کسی عـازم جنگت کرده

درد پنهــان مـــــرا هیـــچ مـــداوا نکنی
آه مـــن گــرچه اثــر در دل سنگت کرده

شوکرانی کــه به جانـم زدی از روی جفا
آه سردی است که همـــراه شرنگت کرده

از مــن بی دل بی کلبه گـریزان شده ای
سـوز و سرمای دلـم زبر و زرنگت کـرده

نتوان ثانیه ای خیره به چشمان تـو شد
چشمِ سبـزِ تـو عسل مثلِ پلنگت کــرده

( علی قیصری )
1 18 خرداد 13970 231

من آن افسرده جانِ تیره بختم


من آن افسرده جانِ تیــره بختم
کـه افتــاد از بلنـــدی ها درختـم

از آن روزی کـه اقبالم کـج افتاد
به زیر دست و پای سنگ سختم

( علی قیصری )
1 17 خرداد 13970 228

مگر بغضی که مانده در گلویم


مگر بغضی که مانده در گلویم
کند در جای خلوت قصه گویم

هنوز از نا امیدی می کنم خاک
دلـــــم را در مـــــــزار آرزویـم

( علی قیصری )
1 9 خرداد 13970 224

از اقبالم نشد بستر فراهم


از اقبالــم نشد بستر فــراهم
کـه ریزد بر سرم بارانِ نم نم

چـرا اردیبهشت و فـرودیـنم
شده اردی غـم و اردی جهنم

( علی قیصری )
1 31 اردیبهشت 13970 268

هر ثانیه می ریزی با چهره ی رویایی


هـر ثانیـه می ریـزی با چهــره ی رویایی
بر چشم من و کوچه یک پنجــره زیبایی

چشمـان امیـــدم را آویختــــه ام بــر در
تا روی تـو را بیند آن لحظه کـه می آیی

پروانه ی بی پروا در پیلـه بـه رقص آید
وقتی کـه غــزل هـا را با خنده بیــارایی

"ای پادشه خوبان" حافظ به تو میگوید
"دریاب ضعیفـان را در وقــت تـوانایی"

در گـوشه ی میخــانه با یـادِ لب سرخت
جامــم نشود خــالی از تلخی و گیــرایی

گاهی مــنِ افســرده از عشـق نمی گفتـم
تا آن کـــه بیفتادم در ورطـه ی شیـدایی

جـان بـر لبـم از دوری بازآ کـه عسل بانو
خـالی شده ام خالی از صبـر و شکیبایی

( علی قیصری )
1 22 اردیبهشت 13970 229

سال ها مونس من شعر و غزل بوده و هست


سال ها مونس من شعر و غزل بوده و هست
شهدِ آسایشم از قنــد و عسل بــوده و هست

گــرچـه وابسته به اندیشه ی حافظ شده ام
پدر شعـر و غزل شیـخ اجــل بــوده و هست

گفتگو مایـه ی هــر مغلطه و سفسطه نیست
منطق فلسفـه در بحث و جدل بوده و هست

مصلحت بـود بگویم کـه پس از عهد و وفـا
یار پیمان شکـن و مهــر گسـل بوده و هست

مأمنی کــو که کنـم شکـوه از انصار مغــول
قـاضی محکـمه با دزد و دغـل بوده و هست

هـدفـم نیست بــه ایـن قصـه اشـارت بکنـم
کـــه در آبــادی مــا دزد دکـل بــوده و هست

آخــر از دست خــدایان بــه ستوه آمــده ام
شکـوه ام از ستـم لات و هُبَـل بوده و هست

دیشب از اشـک قلـم نامـه نـوشتم بـه عسل
حــافـظ و بانی مــا عـزٌَوجـل بــوده و هست

( علی قیصری )
1 17 اردیبهشت 13970 242

ﺍﺯ ﮐﺪﺍﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﯿﺎﺋﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ سیر ﺑﺒﯿﻨﻢ


ﺍﺯ ﮐــﺪﺍﻡ ﮐــﻮﭼﻪ ﺑﯿﺎﺋﯽ ﮐـﻪ ﺗـﻮ ﺭﺍ سیر ﺑﺒﯿﻨﻢ
بــر کــدام سبزه نشینی ﮐـــﻪ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﺑﻨﺸﯿﻨﻢ

ﻣـﻦ ﮐــﻪ دیوانـــه ی ﭼﺸﻢ ﻭ ﺭﺥ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺗﻮﺍﻡ
ﭼﻪ ﺷﻮﺩ باغ لبت را ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺑــﻮﺳﻪ ﺑﭽﯿﻨﻢ

دانم ﺍﺯ ﻣﻌﺠـﺰﻩ ﻫﺎﯾﺖ ﺑﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ شوﻡ ﻋﺎﺷﻖ
ﮔﺮﭼﻪ ﺍﺯ ﺷﯿﻮﻩ ﯼ ﺧﻨﺪﻩ ﺑﺒﺮﯼ ﻣﺬﻫﺐ ﻭ ﺩﯾﻨﻢ

بسته ام قفل دلـــم را به امیدی کـــه ندارم
مگــر ﺍﺯ ﻣﻬــﺮ ﻭ عطوفت ﺑﺸﻮﯼ ﻧﻘﺶ ﻧﮕﯿﻨﻢ

مـنِ افسرده نگفتـم ﻏـــﻢ ﺩﻝ ﺭﺍ ﺑـــﻪ رفیقی
ﻭﻟﯽ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﭼﻪ ﻏﻤﯿﻨﻢ

ﭼﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﮐـﻪ شود باعث باور
ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ بافــه ی ﺯﻟﻔﺖ ﮐـﻪ دل آشفته ﺗﺮﯾﻨﻢ

ای عسل هیچ نـدانی کــه بــه دنبال تـو آیم
پس باغ و پس پرچین پس کوچه به کمینم

( علی قیصری )
1 14 اردیبهشت 13970 248

بی خبر گردیده ای از بی سر و سامانی ام 


بی خبر گردیده ای از بی سر و سامانی ام
انتظـارِ داغ عشقـت مـانده بــر پیشانی ام

در میان کوچــه ها از دردِ دوری می چکد
قطـره قطره یاد تـو از دیــده ی بارانی ام

لرزه ها دارد به دل بعد از گذشت سال ها
خشت خشتِ ارگ بم در مسلخویرانی ام

بارهـــا ای مــاه نورانی بـــدور از روی تـو
شانه می زد زلـف یلدا را شبِ طولانی ام

تازه فهمیـدم کـه عمـداً از کنارم بی وداع
رفته ای تاهمچنان برخاک غم بنشانی ام

از پـریشانی نهـــادم ســر بـه دار عـاشـقی
تا کنـد زلـف خــم و خـال لبت قــربانی ام

ای عسل بانو فنـا شد روحــم از آشفتگی
در بیــاور لحظه ای از حالـت بحــرانی ام

( علی قیصری )
1 7 اردیبهشت 13970 229

کمی با واژه هایم در مصافم


کمی با واژه هایم در مصـافم
دو روزی از غزل گفتن معافم

دوبیتی را رهـا کردم که شاید
ربـاعی از خـــم زلفــت ببافـم

( علی قیصری )
1 3 اردیبهشت 13970 225

میان کوچه های خاطراتم


میان کــوچــه های خاطـــراتم
توئی گلواژه ی شور و نشاطم

منِ دلــداده عمری می شناسم
تـو را از بـوی نارنــج حیاطـم

( علی قیصری )
2 1 اردیبهشت 13970 228

پریچهری که از جنس پری بود


پریچهـری که از جنس پری بود
خــدای عشق و راز دلبــری بود

کمان ابــرویِ قصــر عاشقی ها
شقـایق گـونه و گیسو زری بود

( علی قیصری )
2 28 فروردین 13970 231

گل سرخ وسفیدم ناز شستت


گل سرخ وسفیــدم ناز شستت
شـــراب کـــهنه در جــام الســتت

چنـان ناز و فــریبـائی کـــه گاهی
خدا زُل می زند در چشم مستت

( علی قیصری )
2 22 فروردین 13970 248

کانال غزل ها
کانال دوبیتی ها
اینستاگرام
فیسبوک

© کلیه حقوق مادی و معنوی این وبسایت متعلق به علی قیصری می باشد

طراح و برنامه نویس سایت : سهراب قیصری