غزلیات
5 مرداد 1392
X

شد بی هنری صاحب ﻓﻦ ﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ

تا آن که بکوبد به ﺩﻫﻦ ﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩی

ﺗﺎﺭﺍﺝ ﺑﻘﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﮐﻮﭺ ﭘﺮﺳﺘﻮ

پُر ﺷﺪ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺯﺍﻍ ﻭ ﺯﻏﻦ ﻫﺎﯼ ﺯیاﺩﯼ

داروغه اگر هم به گلویم بزند چنگ

فاشش کنم از موج ﺳﺨﻦ ﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ

با ضربه یِ کوبنده یِ باتوم و لگد رفت

بر باد فنا حرمت زن های زیادی

در‌ مکتب مکاره شد اندیشه گرفتار

در ‌ چنگِ خرافات و سُنن های زیادی

از طینت غم کینه بریزد که مشامم

آزرده شد از بویِ لجن های زیادی

آنکس ﮐﻪ ﺷﻮﺩ ﻧﺎﺷﺮ ﻭ ﺳﺮ منشأ ﺗﺮﺩﯾﺪ

ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﺷﮏ ﻭ ﻇﻦ ﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ

از دست زر و زور و ریا خانه به دوشند

در مملکتم مردم تن/های زیادی

بانو عسلم ، لاله یِ آغشته به خونند

در راه وطن پاره کفن های زیادی

17 تیر 1392
X

چلچراغ پُر فروغ و روشنا خواهم تو را

شعلـه ای در معبد ِآیینه ها خواهم تو را

ساز احساسم فرو افتاده در اعماقِ شب

آشنا باصخره های بی صدا خواهم تو را

دامن سجاده را تر می کند سیلاب اشک

میکنم وقتی دعا ازغم رها خواهم تو را

در دعایم بر ندارم اندکی دست از طلب

درمیان گریه هاحاجت روا خواهم تو را

کشتی بی بادبانم گشته ازساحل به دور

در تلاطم هـای دریا ناخدا خواهـم تو را

آرزوی دیدنت را می برم با خود به گور

گرچه فردایِ قیامت ازخدا خواهم تو را

کج روی ازخانه دورم می کند بانو عسل

در مسیـر ِ زندگانی رهنما خـواهم تو را

3 تیر 1392
X

پیش بیا سوگل من ﭘﯿﺶ ﺗﺮ

ﺗﺎ ﺑﻪ ﻟﺒﺖ ﺑﻮﺳﻪ ﺯﻧﻢ بیشتر

گر چه پلاسیده و افسرده ام

بر دلم از طعنه مزن نیشتر

محو که هستی که نداری خبر

ازمن شوریده ی بی خویش تر

ناز و فریبنده شدی تا شدم

ﺩﺭ ﭘﯽ ﺗﻮ ﺑﯽ ﺩﻝ ﻭ ﺩﺭﻭﯾﺶ ﺗﺮ

ﺁﯾﻨﻪ ﺍﻡ ﮔﺸﺘﯽ ﻭ ﺍﺯ ﺟﻠﻮﻩ ﺍﺕ

ﺷﺪ ﻏﺰﻟﻢ ﻗﺎﻓﯿﻪ ﺍﻧﺪﯾﺶ ﺗﺮ

ترک من ای مرهم دردم نکن

تا نشود زخم دلم ریش تر

خیمه زد از هیمنه بانو عسل

در دل من عشق تو از پیش تر

21 تیر 1392
X

بشنو ز نی به شبها آوایِ ناله ها را

شاید به خاطر آری احوالِ واله ها را

از دست روزگاران دیگر ز دل نخندد

آلاله ای که دیده داغی ز لاله ها را

ای باغبان گلها بازآ که باد پاییز

با خون سرخ لاله پر کرده چاله ها را

طوفان و باد و بوران با تیغ تیز رگبار

زیر و زبرنموده ارکانِ ژاله ها را

ترسم که نامه هایم روزی شود خطر ساز

آتش بزن عزیزم کاغذ مچاله ها را

دیگرفرا رسیده مرگم چو برگ زردی

امضا بزن پس از من گاهی مقاله ها را

با خون دل ز عشقت چندین غزل سرودم

گاهی عسل به یادم پر کن پیاله ها را

28 تیر 1392
X

از آن ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﯼ ﺩﺳﺖِ ﭘﯿﻮﻧﺪ

اسیرم کرده ای ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﻭ ﻟﺒـﺨﻨﺪ

به جرم اینکه چشمم بر تو افتـاد

زدی بر دستِ مجروح دلــم بنــد

هنوز از‌ عشق رویت مانده‌حیران

قلـــم در دست نقــاشِ هنرمند

یقین دارم که در پهنای گیتی

تو هستی بهترین های خــداوند

چنان هستی‌ که‌ ازعشق توحافظ

بخـارا را ببخـشد تا سمـــرقــند

ﭼﻮ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ نقاب از روی رخسار

ﻧﮕـــﺮﺩﺩ ﻣـﺎﻩ ﺗﺎﺑﺎﻥ ﺑﺎ ﺗـﻮ ﻣــﺎﻧﻨﺪ

ﻋﺴﻞ ﺑﺎﻧﻮ بیا در باغِ شعرم

که گیرم‌‌ پشت پرچین‌از ﻟﺒﺖ ﻗﻨﺪ

27 تیر 1392
X

ﺭﻫﺎ ﮐـــﺮﺩﻡ ﻧﻔﺲ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻫــﻮﺍﯾﺖ

ﮐـﻪ ﺑﻮﯾﺪ روسری تا خاکپایت

مـنِ بیـدل چه دانستم ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ

ﺑـﻪ ﺑﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺩﻫـﺪ ﺯﻟـﻒ ﺭﻫــﺎﯾﺖ

همانروزی که چشمم بر تو افتاد

شــدم از بی قــــراری ﻣﺒﺘـﻼﯾـﺖ

نکــردی بی گمــان مــا را اضافه

بــه دلبنـدان گیســـوی طـلایـت

چه برق آسا به جانم آتش افکند

لــب ســــرخ و نگـاه دلـــربـایـت

روان می شد قلـم بر روی کاغـذ

ﺭﻗــﻢ ﻣﯽ ﺯﺩ ﻏــــﺰل ها ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ

دلــم را بــا "نمی آیی" شکستی

عسل بانـو چــه سازم با جفایت

28 تیر 1392
X

اگر یک شب نبینم روی ماهت

شود روزم چو چشمان سیاهت

مبادا از هوس گاهی نگاهی

بلغزد روی چشم بی گناهت

کبوتر جامه ی آبی بپوشد

نگاهش گر بیفتد بر نگاهت

من آن مستم که عمری دست و سر را

بساییدم به پای بارگاهت

گمان کردم که چون یوسف بگردد

هر آنکس شد اسیر قعر چاهت

هوای بی کسی ایدل چه سرد است

بغل بگشا که آیم در پناهت

عسل ، بیچارگی را شکوه ای نیست

هزاران چون منی شد گرد راهت

21 خرداد 1392
X

ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﮔﻮﺷﻢ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﺁﻫﻨﮕﯽ ﺍﺯ ﺳﺎﺯ ﺷﻤﺎ

ﺩﺭ ﻧﻐﻤﻪ ﻏﻮغا میکند ﺍﻧﮕﺸﺖِ ﺍﻋﺠﺎﺯ ﺷﻤﺎ

دل رابه جنبش بارها باسیم تارآورده ای

ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﺮﺩﻡ‌ ﻣﻌﺘﺮﻑ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﻣﻤﺘﺎﺯ ﺷﻤﺎ

وقتی سرودهمدلی‌ درنغمه‌ها سرمیدهی

میگرﺩﻡ ﺍﺯﺧﻮﺩ ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﺑﺎﺑﺎﻧﮓ ﺁﻭﺍﺯ ﺷﻤﺎ

درکوچه های ﺩﻟﺒﺮﯼ ﻭﺍﮐﻦ ﮔﺮﻩ ﺍﺯﺭﻭﺳﺮﯼ

ﺗﺎ ﻭﺍﮊﻩ ﺑﺎﺭﺍﻧﻢ ﮐﻨﺪ‌‌ ﺯﻟﻒِ ﻏﺰل سازِ ﺷﻤﺎ

درسایه سارِ لاله ها آسودگی سر میدهد

کبکِ دری با قهقهه در کوهِ تارازِ شما

از‌ نم‌ نم باغ تنت هر دم معطر می شدم

روزی که میکردم گذر ازشهر شیراز شما

آبی که گرددآسمان من هم ﮐﺒﻮﺗﺮ‌‌میشوم

ﺗﺎ ﺑﯿﮑﺮﺍﻧﻢ ﻣﯽ ﺑَﺮﺩ ﭼﺸﻢ ﭘُﺮ ﺍﺯ ﺭﺍﺯ ﺷﻤﺎ

از راه عشوه با دلم بازی نکن بانو عسل

ترسم کند آتش به پا ﺁﻩ ﻣﻦ ﻭ ﻧﺎﺯ ﺷﻤﺎ

16 خرداد 1392
X

به ژرفای همان برفی که بر الوند میخواهم

تو را زاینـده رودی پُرتر از اروند میخواهم

تو فروردین ترین رخ داده یِ فصل بهارانی

شقایق های باغت را پر از لبخند میخواهم

بتاب از برج‌ آزادی به مأوایِ سیاهی ها

گرفتارانِ در شب را رها از بند میخواهم

قسم بر بغضِ در تارم گره بگشاید از کارم

همان یک تارِ زلفت راکه باسوگندمیخواهم

به سانِ قوری چینی تَرک افتاده در جسمم

چنان پاشیده ام از هم که چینی بندمیخواهم

درون بـاغ رویـاها بــه یـادت زندگی کـردم

چه می‌دانی بهارِ خاطرت راچند میخواهم

عسل‌بانو تو آن‌شیرین‌ترین شعرِدل انگیزی

که من از شهدلبهایت نبات و قند میخواهم