10 اسفند 1397

مگـر از معجزه ها فـاصلـه‌ اندک بشود
کـه تقـاضای لبـم روی لبت حـک بشود

اگـر از کوی تو شب هـا متوالی گـذرم
بیگمان دختر همسایه پر از شک بشود

سنــد عــاشقی ام را نکــــند پـاره کنی
که سراپای غزل نسخه ی مَدرَک بشود

آخر ای دختر گل بوی تو را حس بکند
هــر کسی ره گــذرِ بـاغ ولنـجک بشود

آن قَدر ناز و بلندی کـه بـه مانند چنار
بافه ی خـرمن تو لانه ی لک لک بشود

هــر زمانی کــه بهـار آیـد و باران بزند
ساحل پیــرهنت بــرکـه ی اردک بشود

روی آلـوچه ی لب هـای تو باید عسلم
آنقـَدر بـوسه بـریزم کـه لواشک بشود