5 دی 1395

رفته ام از قمصـــرِ کاشان گـــلاب آورده ام
شال زربفت و حریر و عطــــرِ ناب آورده ام

در مسیرم پـــونه و انـــواع گل روئیــده بود
غنچـــه های تـازه را از جـــوی آب آورده ام

سعی و کوشش کرده ام در قالب اشعار خود
واژه ها را همچنان با آب و تـاب آورده ام

زین نهادم در سحر بر گُــــرده ی اسبِ خیال
در هـــــــوای دلبــــرم پـا در رکــاب آورده ام

با وجـود صد خطر بیرون زدم از عمـق شب
رو بــــه سوی قلـــــه های آفتـــاب آورده ام

گرچه حکم کشتنم را شیخ شهرم داده است
راحــت و آسـوده از بیضا شـــراب آورده ام

نسخـــه ی درمان دردم را عسل پیچیده بود
با خودم مقــداری از داروی خـواب آورده ام