11 دی 1398

روزگاری بـر لب ِ گلغنچه‌ ها لبخــند بود
پایِ غـم از ترس شادی دائماً در بنـد بود

در نبودِ  شیخِ  شهر  و‌ واعظ و قومِ ریا 
زندگی شیرین تر ازنقل ونبات وقند بود

رنگِ  اقبالِ   بلندِ   مردم   آسوده   حال
از سفیدی مِثل بـرف ِ بـر تنِ اسفنـد بود

در دیارِ مهربانی کس نمی گفت ازطلاق
رشته ها از تار و پودِ الفت و پیوند بود

در زمان وعـده بر لب هـا نمی آمد قسم
همدلی ها بر اساس عهد ِبی سوگند بود

گـرد غـم را میزدود از چهره ها باد صبا
گونه ها مِثل شقایق هایِ بـر الــوند بود

نم نم گلواژه جاری می شد ازچشم قلم
هرزمان بانو عسل از شعرِ ما خرسندبود