دسته ها

اشعار پیشنهادی

غزلیات علی قیصری

علی قیصری

طنزیمات ادبی


همچنان در شهر مـــا "هالـو مآبی" خـوب نیست
تازه در روز قلــــــم "خـودکار آبی" خوب نیست

بی خبر باشی اگـــــــر از درد مـــردم بهتر است
کشکِ خود را داخل هاون بسابی خوب نیست

در حضور حضرتِ قــــاضی دهــــــــانت را ببند
در قوانین جــــزا حاضر جـوابی خــــوب نیست

شیخ مـا فرمــوده بی بارانی از گیسوی توست
شل مگردان روسری را بد حجابی خوب نیست

مرگ این و آن به مــــا چه هـرچـه گفتندت نگو
در خیابان هـــــــــــر شعار انقلابی خوب نیست

مثل رنگ چادرت عمــــــــــری سیاهی را بپوش
رنگ سرخِ دامــــــن و زلف شرابی خوب نیست

پیش مـــریم، پیش لالـــه، پیش خـان ِ دهکده
ای عسل پوشیدن تاپ ِ رکابی خــــوب نیست

( علی قیصری )
1 16 تیر 13960 213

توشه ی ره می نمایم هرچه بادا باد را 


توشه ی ره می نمایم هــــــرچه بادا باد را
می روم شاید بجویم همــدل و همـــزاد را

پای شیرین در میان باشد که کوه بیستون
هم چنان دارد به خاطـر قصه ی فرهاد را

می توان با جـــــوهر اندیشه نقاشی نمود
روی بــرگ هـــر درختی جـــایِ پایِ باد را

از خدا خواهم شبی پیوسته سیلاب آورد
تا مگــر در هـم بپیچد خــانه ی بیــداد را

تا کـه دست اعتراضم را گـره کـردم گرفت
در خیابان هـا مسلسل فرصتِ فــــریاد را

ای خــدای زنبق و لاله مـرا عمــــــری بده
تا ببینم با دو چشمم مــــــرگِ استبداد را

ای عسل بانو به شادی روی شعـرم پا بنه
تا کـــه بر پایت بـــریزم واژه های شاد را

( علی قیصری )
1 8 تیر 13960 244

طنزیمات


دفتری پُر دارم از طنز و غـزل های جدید
از رباعی هـای شیرین تا مثل های جدید

کوله بار شادی ام را با تـو قسمت میکنم
تا دلت پرخون نگردد از دغل های جـدید

ازهمانروزی که شد اندیشه از دانش تهی
سرزمینم پر شد از لات و هُبل های جدید

دختر ابرو کشیده کاینقدر پُــز می دهد
گونه ای برجسته دارد از عمل های جدید

حکم قاضی القضات ما عمیقاً نافذ است
همچنان در مـورد دزدِ دکل های جـــدید

آنقدر نافذ که گوئی با دو امضا داده است
قاضی پرونده را دستِ اجــل های جدید

طنزِ تلخ طعنه را کم کن که تنبیه ات کند
بی گمان با این اثر باباشَمل های جـــدید

می کنم هر شب دعــــا تا لااقل وارد شود
قوری و کالای چینی با "عسل" های جدید

( علی قیصری )
1 4 تیر 13960 181

مثل برق آمد و از کــوچه ی ما رّد شد و رفت


مثل برق آمد و از کــوچه ی ما رّد شد و رفت
نفسی ماند و همان لحظه مُــــردد شد و رفت

دیدم از گودی چشمش کـه کمی واهمه داشت
َاز همان لحظه دچــار شک بی حد شد و رفت

گـونه ی نازکش از بوسه چه قـــرمز شده بود
عشوه ها کرد و پر ازخنده ی ممتد شدو رفت

دیگــر آن میوه ی ممنوعـــه به کس دل ندهد
آخر از بهر دلــــم کافــــر و مُــرتد شد و رفت

گفتم ای فتنه گـر از عـــــرض خیابان مـــگذر
بی خیال از خطر و هر چـه پیامد شد و رفت

دلفریبی کـــه سحر مونس جـــــانم شده بود
با مــنِ ساده دل از بخت بـدم بـد شد و رفت

قلــــمم می دود از نو به مـــــــوازات قطـــار
در غروبی کـه عسل راهی مقصد شد و رفت

( علی قیصری )
1 2 تیر 13960 216

در قفس عاشق آواز چکاوک شده ایم


در قفس عاشق آواز چکاوک شده ایم
بی خبر از تلفاتِ گلِ میخک شده ایم

اینهمه بار غم و کوچ پرستو همه هیچ
ما دچارِ وزغ و پندِ مترسک شده ایم

( علی قیصری )
1 30 خرداد 13960 209

گـر شبی دستم رسد بر دکمه ی ﭘﯿﺮﺍهنت


گـر شبی دستم رسد بر دکـــمه ی ﭘﯿﺮﺍهنت
تا سحرگه غــوطه ور گردم در امـواج تنت

مِثل زنجیری کــه دارد حلقـه های بی شمار
حلقه گـــردانم دو دستم را به دور گـردنت

چیـن زلفت را صـبا وقتی نوازش می کـند
می تراود بوی خوش از بافـــه ی آویشنت

گــــرچه از اول نچیدم میوه ی ممنوعه را
می دهــم دار و ندارم را بـــه سیب ﺩﺍمنت

می دهی همراه تنبک ها کمر را پیچ و تاب
دلــربائی میکنی با رقـص و بشکن بشکنت

آنقدَر در پیش چشمت بی قـراری می کنم
تا مگـــر گشتی زنــم از تشنگی در گلشنت

پا بنه، ای دخــترِ گل بین گندمــــزار عشق
تا کـه بلدرچین بگـردم در هــوای خرمنت

ای عسل لب بر لبم نه تا که مدهوشم کند
ساغـــری پر، از شراب کهنه ی مرد ﺍفکنت

( علی قیصری )
1 20 خرداد 13960 265

هر زمانی باغبان می بالد از روئیدنت


هــر زمانی باغبان می بالد از روئیـدنت
میخک و مریم شکوفا می شود با دیدنت

گرچه بر من بسته ای در را، ولی باد صبا
منصرف اصلاً نگردد ای گل از بوئیدنت

از همان روزی که بنهادی قدم در راه سبز
سبز کردم پیرهن را با غــــزل پوشیدنت

زیر پلک پنجــره با زمــزمه رّد می شدی
تا که آرامش بگیرد خــانه از خـندیدنت

همچنان زیبا بچــرخی در کنار باغ سیب
تا بوجد آید وجود از طرز گل رقصیدنت

گفته بودم بارهــا از آتش عشق و هوس
دائماً بر خـود بپیچم لحظه ی خوابیدنت

ماه عالمتاب من دیگــر نزن بر رخ نقاب
تا شبی روشن بگـردد عالــم از تابیدنت

پابه صحرا میگذاری ای عسل بانو به ناز
از همـه دل می ربائی با شقایق چـیدنت

( علی قیصری )
2 18 خرداد 13960 223

ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﯾﺎﺩﺕ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ


ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﯾﺎﺩﺕ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ
اسبهای چـــــوبکی ﯾﺎﺩﺕ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ

بوی جــــوی مولیان یادش بخـــیر
ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ﺭﻭﺩﮐﯽ ﯾﺎﺩﺕ ﮐـﻪ ﻫﺴﺖ؟

( علی قیصری )
1 17 خرداد 13960 192

همین که می کنی با من تعامُل


همین کـه می کنی با مـن تعامُل
بـه چشمان قشنگت می زنم زُل

ولی از بی قراری گویم ای کاش
تو باشی و من و باغی پُر از گُل

( علی قیصری )
1 9 خرداد 13960 204

یادِ ایّامی که بوسه بر رخِ گل می زدم


یادِ ایّامی کـــه بوسه بـــر رخِ گل می زدم
فارغ از غمها قــــدم در باغ سنبل می زدم

روبـــــــروی دلبـــــرم در انتهـــای باغ سبز
می نشستم روزها حرف از تعامل می زدم

در نبودش باز می کردم کتابِ خـــواجه را
می شدم آسوده دل وقتی تفــأل می زدم

ساکت و تنها کنار پنجــــــره در هــر نفس
عصر دلتنگی غروبِ جمعه را زل می زدم

هر زمانی می گذشت از کـوچه باغِ دلگشا
بـر لباس از عشق او عطر گلایول می زدم

می گرفتم درخیابانها سه تارم رابه دست
نیمه شب گیـــــراتر از آوای بلبل می زدم

زیر یاس پــر شکوفه در کنار جــــوی آب
شانه بر زلف عسل در هــر تغزل می زدم

( علی قیصری )
2 6 خرداد 13960 256

آروز دارم که روزی مرد دلخواه تو باشم


آروز دارم کــه روزی مرد دلخواه تو باشم
تا که عمری هم کلام گاه و بیگاه تو باشم

آرزو دارم بگیــری سرنوشتم را بــه دست
تا تمام سالهـــــــا زندانیِ چـــاه تو باشم

از همان روزی که دیدی داد و فــریاد مرا
گفته بودی آتشی در بین هــر آه تو باشم

آرزو دارم کــــــه اصلاً دانه ی فلفل شوم
تا مگـــر خال سیاهی بر رخ ماه تو باشم

آرزو دارم بمیرم تا تــــو بر مـــن بگــذری
آرزو دارم در آخـــــر خاکِ درگاه تو باشم

هـر زمانی ای عسل از دلگشا ردّ می شوی
آرزو دارم رفیق و یار و همـــراه تو باشم

( علی قیصری )
3 18 اردیبهشت 13960 204

از همه دل کندم و پیوسته در بندِ توام


از همه دل کندم و پیوسته در بندِ توام
سالها ای باغ گل دلخوش به پیوند توام

آنقدَر نازی که مبهوتم هنوز از جذبه ات
محو رخسار قشنگ و محــو لبخند توام

شاید ای بانوی زیبا رو نمی دانی هنوز
در هـوای بوسه بر دست هنرمند توام

دین و ایمان را گرفتی با نگاه نافــذت
بارها گفتی که در خلـوت خداوند توام

دکمه ی پیراهنت را بیگمان وا کرده ای
در مسیر باغی از بوی خوش آیند توام

ایکه میخندی میان کوچه ی گلها به ناز
در پی شعر شکرگـون از لب‌ قند توام

حلقه را بر در بزن یعنی به سروقتم بیا
ای عسل، ای آرزویم آرزومــــند توام

( علی قیصری )
2 10 اردیبهشت 13960 206

اندام و لب و چشم و رخِ یار قشنگ است


اندام و لب وچشم و رخِ یارقشنگ است
بردار دل از غیر کــه دلــدار قشنگ است

بهبـــود بیــابد تـــن فــرسوده ی عــاشق
وقتی کــه طبیب دل بیمار قشنگ است

گاهی که چنین غوطــه ورم در دل رؤیا
در حجــم خیالم در و دیوار قشنگ است

آن لحظـه کــه در باره ی عشقـم بنویسم
در دفتر شعرم خط خودکار قشنگ است

ای کاش قبـولـــــم بکند در پس پـرچین
زیرا نفسی وعـده ی دیدار قشنگ است

آندم که صبا می وزد ازحـومه ی شیراز
در باغ اِرم رقـــص سپیدار قشنگ است

آن شعـر پـر از واژه کـه مـن در پی اویم
از جنس غزل باشد و بسیار قشنگ است

روزی که عسل ردّ شود از طول خیابان
در حال گـذر کوچه و بازار قشنگ است

( علی قیصری )
2 3 اردیبهشت 13960 281

نفس باد صبا شانه زند مویت را


نفـس بـاد صبــا شانـه زنــد مـــویت را
تا پریشان بکند بافـــه ی گیســویت را

بین مــوهـای تو امّا بــزند پرسه نسیم
تا که در کــوچه پراکنده کند بـویت را

تا ابــد ای گلِ زیبا بــه کسی دل ندهد
هر که بیند لبِ سرخ و خـم ابرویت را

پیچک کوچه عشقم پس پرچین خیال
مانده ام تا که بپیچم قــدِ دلجویت را

میکنی چادرسبزی به سر از شرم وحیا
کـــه نبینم زر و زنجـــیر و النگویت را

اشتیاقـــم بکشد ناز قلــم را که نوشت
در پس شعر و غـــزل شور تکاپویت را

ای عسل با که بگویم که به دنبالِ توام
نفسم رفـت و ندیــدم نفسی رویت را

( علی قیصری )
2 27 فروردین 13960 224

روزی که شدی ظاهر در جلوه ی زیبائی


روزی که شدی ظاهر در جلوه ی زیبائی
از عشق تو افتــادم در معـرضِ شیدائی

آن لحظه که بی چادر از کوچه گذر کردی
بی تاب ترم کردی با چهــره ی رؤیائی

هرچند که صدمنزل از دیده ی من دوری
دنبال تو می گـــردم در وادی تنهائی

ای عشق خیال انگیز دیگر به وطـن بازآ
تا باغ بهـــاران را با غنچـــــه بیارائی

در عرصه ی بی تابی در هر نفسی قلبم
مملوی تپش گردد آن لحظه که می آئی

از دیدِ خردمندان اندازه ی صد قرن است
عمری که تلف کردم در صبر و شکیبائی

یک لحظه عسل بانو گیسو به کناری زن
تا آنکه رهــا گردم از این شب یلـدائی

( علی قیصری )
0 28 اسفند 13950 213

با سرود سبز باران تار باید می زدم


با ســـــرود سبــــز بـاران تـار بایـــــد می زدم
در بهـــــار لالـــــه هـــا گیتــار بـــایـد می زدم

با تمــــام هستی ام بــــر قلـــــــــــه های آرزو
ارغنـــــــونم را بــــه یـادِ یـار بــایــد می زدم

در غـــــروبِ بی کسی در زیــــر پلک پنجـــره
هم چـــنان پُک بـــر لبِ سیگار بایــد می زدم

گـرچه امّیدِ رهائی از قفس یک لحظه نیست
در گــرفتــاری خـــدا را جـــار بــاید می زدم

گـــــوشه ی دنجِ اتاقـــم لابــلای لـحظـه هــا
ســـر به روی سینـه ی دیـــــوار باید می زدم

با کسی درد درونــــــــم را نمی گفتــــــم ولی
دیشـــب از حــــال نــــزارم زار بایـد می زدم

از همان روزی که شعرم با نگاهی شد چموش
بــــر دهـــان واژه هــا افسـار بایــــد می زدم

بـر همان عهدی کــه بستم بـر لب سرخ عسل
بــــوسه ها در لحظـــه ی دیدار باید می زدم

( علی قیصری )
1 12 اسفند 13950 223

ساز بی آوازم و سنتور می خواهد دلم


ساز بی آوازم و سنتـــور می خـواهد دلـم
نغمه ای در گوشه ی ماهور می خواهد دلم

قلــبم از شور و شعف دائـم درونم می تپد
لحظه لحظه تنبک و تنبــور می خــواهـد دلــم

گرچه با حکمِ ستم افتاده ام از جنب و جوش
در پریشانی سری پُرشور می خــواهد دلم

در زمان جهـل و تاریکی شدم دور از طلوع
در فراسوی سیاهی نور می خــواهد دلـم

چون پرستوی مهـــــاجر غالباً هنگام کـوچ
پر زدن بر قـــلّه های دور می خواهد دلـم

ساقیا پر کن کـه دیگر طاقتم از حـد گذشت
ساغـری از باده ی انگـور می خواهد دلـم

بی شک از بار گناهـــانم شدم دور از عسل
از منِ عاصی بهشت و حور می خواهد دلـم

( علی قیصری )
3 6 اسفند 13950 289

آن که تا نزدیکیِ مرز جنونم می کشَد


آن کــه تا نزدیکیِ مــــرز جنـونم می کشَد
خـــط بطلان بـر سر بخت نگونم می کشد

قایـق غیرت وجودم را به ساحــل می بَرد
مــــوج غــم تـا آبهـــای نیلگــونم می کشد

گــرچه دور از منزل شیرینِ کرمانشاهی ام
انتــظار صخـــره هـا تا بیستــونم می کشد

سال ها بگذشته امّا هـم چنان استاد عشق
از درون خـــــانه تا دارالــفنـــونم می کشد

فــارغ از بار معانی هـر کسی از ظـن خــود
واژه هــای تازه ای را از متـــونم می کــشد

راز گــل هــای شقــایــق را نمی دانـــم ولی
دل به ســـوی لالـــه های واژگونم می کشد

شعله ور گــردیده سر تا پایم از نا گـفته ها
آتش عشــق عسل ســر از درونـم می کشد

( علی قیصری )
2 27 بهمن 13950 196

گلچهره ی دور از وطنم خانه ات آباد 


گلچهــره ی دور از وطنم خانه ات آباد
بی روی تـو هـــرگز نسرودم غزلی شاد

از گوشه ی چشمان قشنگت نظری کن
هرچند که در خاطره ها رفته ام از یاد

سرمـــای شدید آمـــده در میهنـم امّـا
دلگـرمی من بسته بـه گـرمای تنت باد

تا کی بکنم شکوه که جانم به لب آمد
تا کی کنم از دوری تو نالــه و فـــریاد

از عشق تـــوام زنده به امیــد رهــائی
در دایره ها کس نشد از بنــد غـم آزاد

چشمان تــــرم منتظر در زدن تــوست
بازآ کــه دل پُر تپش از حوصلــه افتاد

با مردم محروم و ستم دیـده بپا خیـز
تا پیش تـو سر خـم بکند عامـل بیداد

ای باد صبا شانـــه بــزن زلـف عسل را
کز شانه زدن بــوی معطــر شود ایجاد

( علی قیصری )
1 21 بهمن 13950 244

همان گونه که آتش در دلِ نیزار می گیرد


همان گونه که آتش در دلِ نیزار می گیرد
دلــم از درد تنهــائی کبوتر وار می گیرد

بسانِ قـایق افتاده در امــــــواج نا آرام
سراپای وجـــودم را تپش بسیار می گیرد

قلــم بر کاغذِ کاهی نمی لغزد به آسانی
هنوز از گفتن دردم دل خـودکار می گیرد

به جُــرم"شعر آزادی"درون خانه محصورم
تمامِِ لحـــظه هایم را در و دیوار می گیرد

گمانم کس نمیداند که این محصور زندانی
بجای بوسه بر گلها لب از سیگار می گیرد

پر و بالی نباید زد دراین دشت ملال انگیز
پرِ مرغ سحر را پنجه های خــار می گیرد

عسل بانوی اشعارم مزن شانه به گیسویت
دل هر شاعری از نغمه های تار می گیرد

( علی قیصری )
1 20 بهمن 13950 196

دنبالِ تو پیوسته در طولِ خیابان ها


دنبـالِ تو پیوسته در طــولِ خیابان ها
از چشم ترم ریزد هــر ثانیه باران ها

با ردّ شدنت هر دم در کوچه نسیم آید
کز بوی تو بگذارم در پنجره گلدان ها

با مـرغ سحر سر ده آواز رهـایی را
در بهـمنِ آزادی بـر پا شده زندان ها

انبوه هـــواداران بالا ببـرند از شوق
تندیسِ قشنگت را در مرکز میدان ها

هر چند حـذر کردم از باده و پیمانه
با یاد لبِ سرخت خالی شده لیوان ها

از قافــله ی لیلی چندی ست خبر آید
تفتیده دل مجــنون بـر ریگ بیابان ها

ای نازِ شکرپاره کامِ همگان تلخ است
بازآ که عسل ریزی در داخلِ فنجان ها

( علی قیصری )
1 10 بهمن 13950 634

پری رویِ گل اندامم نگیر از من خیالت را


پری رویِ گل اندامـم نگیر از من خـیالت را
کـه از روز ازل دارم به دل شوقِ وصالت را

به بوی میخک و مریم شدیداً کرده ام عادت
درون کوچه می ریزی مگر مویِ شلالت را

دلیلِ شکوه هایم را چــرا دیگـر نپرسیدی
مگر پاسخ نمی دادم جوابِ هـر سؤالت را

بیا ای دلبر نازم کـه خود گیراترین شعری
به جای باده می نوشم غزل های زلالت را

بـلا بالایِِ زیبا رو چــرا کـــوتاه نمی آیی
بیا کز شورِ احساسم بفهمم حس و حالت را

هنوز ای لاله ی خوشبو پشیمان و پریشانم
کـه مثلِ ساقه ی پیچـک نپیچـیدم نهالت را

بدونِ روی مهتابت فضای خانه تاریک است
نگیر از خلـوتم گاهی عسل برقِ جمالت را

( علی قیصری )
1 30 دی 13950 241

دیشب که شکوه ام را با ماه کرده بودم


دیشب کــه شکوه ام را با ماه کرده بودم
جمــعِ ستاره هــــا را آگاه کـــرده بـــودم

آشفته شد ســــــه تارم از شـرح روزگارم
از بس که نالــه های جانکاه کــــرده بودم

معشوقه ردّ شد امّـا نشْنید هــق هقـم را
ای کاش درد دل را با چــاه کــــرده بودم

درد و دریغ و افسوس آمــد به پیشوازم
گویا که قوم و خویشی با آه کرده بودم

روزی کـــه پا نهادم در شاهـــــراه مقصد
بیعت بـه نام کـورش، با شاه کــرده بودم

از ترس قهر قیچی در کوچه های ایجاز
محدوده ی غـزل را کـوتاه کــرده بـودم

پا می زدم بـــه غم هـا در اوج نوجوانی
با خــود اگــر عسل را همـراه کرده بودم

( علی قیصری )
1 20 دی 13950 204

جذّابی و همرنگ شقایق شده ای تو


جـذّابی و همرنگ شقایق شده ای تو
از چشم تو پیداست که عاشق شده ای تو

پیـدا نشود مِثل تــو در پهـنه ی گیتی
دردانه ای از خلقت خالــق شده ای تو

با عشوه بیا در محـل و محـفل عشاق
زیرا که پذیـــرفته و لایق شده ای تو

از باغ بهشت آمــده ای تا که بگوئی
با زندگیِ ساده موافــق شده ای تو

ای گــوهر درّدانه بدان قدر خودت را
چون برحـذر از آینه ی دق شده ای تو

آنقــدر ظریفی کـــه به عنوان تشابه
با برگِ گلِ لالــه مـطابق شده ای تو

تا کی بزنم بر سر و با شکوه بگویم
عذرای منی مونس وامـق شده ای تو

گاهی دل مـــا را به نگاهــی ننوازی
شاید که عسل محو دقایق شده ای تو

( علی قیصری )
4 14 دی 13950 308

رفته ام از قمصرِ کاشان گلاب آورده ام


رفته ام از قمصـــرِ کاشان گـــلاب آورده ام
شال زربفت و حریر و عطــــرِ ناب آورده ام

در مسیرم پـــونه و انـــواع گل روئیــده بود
غنچـــه های تـازه را از جـــوی آب آورده ام

سعی و کوشش کرده ام در قالب اشعار خود
واژه ها را همچنان با آب و تـاب آورده ام

زین نهادم در سحر بر گُــــرده ی اسبِ خیال
در هـــــــوای دلبــــرم پـا در رکــاب آورده ام

با وجـود صد خطر بیرون زدم از عمـق شب
رو بــــه سوی قلـــــه های آفتـــاب آورده ام

گرچه حکم کشتنم را شیخ شهرم داده است
راحــت و آسـوده از بیضا شـــراب آورده ام

نسخـــه ی درمان دردم را عسل پیچیده بود
با خودم مقــداری از داروی خـواب آورده ام

( علی قیصری )
1 5 دی 13950 231

روزها وقتی دچار شک بی حد می شوم


روزها وقتی دچـار شک بی حــد میشوم
با خود و حجم خیالاتم کمی بـد میشوم

می زنم از خانه بیرون،باز میگویم که نه
بین مـاندن یا نمــاندن ها مُــردد میشوم

شیطنتهای درون درکوچه ها گل می کند
همصدا با بچه های قد و نیم قد میشوم

تا که بسپارم به ذهنم"هـرچه بادا باد را"
بی خیـال از اتفـاق و هـر پیامـد میشوم

هـر زمانی اقتدا کردم بپیوندم بـه عشق
بی خبـر از کفشها در راه مقـصد میشوم

می روم در سایه روشن بر فــراز قلّه ها
خیره بر انبوهِ جنگل هـای ممتد میشوم

گرچه میدانم خطرها در کمین باشد ولی
زیر پای صخره از عشق عسل رد میشوم

( علی قیصری )
1 30 آذر 13950 257

باید از فاصله ها بین دو دل پُل بزنم


باید از فاصلـه ها بین دو دل پُل بزنم
پلی از همدلی و عشق و تعامُل بزنم

از همان پل بروم تا وسط جنگل سبز
کلبه ای رو به خـدا با پر سنبُل بزنم

غالباً روی در و روی تن پنجـره ها
پرده ی ململی از جنس تساهُل بزنم

گل و گلواژه بریزم به سر سرو و چنار
بوسه بر پنجـره ی رو به تغـزُل بزنم

شبِ یلـــــدا بنشینم به هوای رخ یار
هم چنان با غـزل خـواجه تفأل بزنم

هر زمان یار من از کوچه ی ذهنم گذرد
دفتر خاطـره را عطـر گلایول بزنم

مثل مرغ سحری خوانم و زانو به بغل
گوشه ی آینه بر عکس عسل زُل بزنم

( علی قیصری )
1 28 آذر 13950 226

کاش می شد کاشها را روی کاشی ها نوشت


کاش می شد کاشها را روی کاشی ها نوشت
تا مگر بر ذهن کاشیها حواشی ها نوشت

سالها از عشق شیرین، تیشه های کوهکن
روی سنگ صخره ها از پُرتلاشی ها نوشت

چهره اش را پنجه های خار خونی کرده بود
آنکه در ناگـفته ها از دلخراشی ها نوشت

بر درخـت نارون گنجشکِ خونین بال و پر
بارها بی پر زدن از سنگِ ناشی ها نوشت

حک نگردد آرزویی بعدها بر سنگ قبر
کاش میشد کاشها را روی کاشی ها نوشت

قد و بالای عسل وقتی که آمد در میان
میکل آنژ از مرمر و پیکر تراشی ها نوشت

( علی قیصری )
1 22 آذر 13950 235

کاش می شد دفتر ناگفته ها را باز کرد


کاش می شد دفتر ناگفته ها را باز کرد
تا مگر در وسعت دل شکوه را آغاز کرد

کاش می شد در خیابان زیر چتر همدلی
لحظه های دل تپیدن را به عشق ابراز کرد

کاش می شد بارها مثل کبوترهای جلد
راحت و آسوده دل تا هر کجا پرواز کرد

کاش می شد با ترانه زیر باران در سکوت
در شروع هر ترنم سوز دل را ساز کرد

کاش می شد بارها بر موج دریا مثل قو
جفت خـود را در کنار برکه ها آواز کرد

کاش می شد از درِ دروازه ی قرآن گذشت
دیدن از رخسار ماهِ شهره ی شیراز کرد

کاش می شد در کنار باغِ گل مثل نسیم
روی زیبای عسل را با نوازش ناز کرد

( علی قیصری )
0 18 آذر 13950 259

روزها در ازدحام کوچه ها گُم مى شوم


روزها در ازدحام کوچه ها گُم مى شوم
همنشین ساغر و هم صحبتِ خُم مى شوم

لااقل در جای خلوت می شوم آسوده دل
راحت از زخم زبان و حرف مردُم مى شوم

می کشم خود را کنار از حجم رویاهای دور
بس دچار وهم و کابوس و توهّم مى شوم

پر شده راه گلویم از شبیخون های بغض
از درون چون موج دریا پر تلاطُم مى شوم

باید از نو بگذرانم وقت خود را در سکوت
از غم و دردی که دارم بی ترنّم مى شوم

بعد از این آهسته می بندم زبان از گفتگو
فارغ و آسوده حال از هر تکلُم می شوم

دور اول تا ششم را دور خـود پیچیده ام
رهسپارِ راه عشق از دور هفتم می شوم

مثل بلدرچینِ تنها، ای عسل در دشتِ گل
خوشه چینِ ساقه های زرد گندم می شوم

( علی قیصری )
0 14 آذر 13950 227

کانال غزل ها
کانال دوبیتی ها
اینستاگرام
فیسبوک

© کلیه حقوق مادی و معنوی این وبسایت متعلق به علی قیصری می باشد

طراح و برنامه نویس سایت : سهراب قیصری