دسته ها

اشعار پیشنهادی

غزلیات علی قیصری

علی قیصری

خدایا جاے غـــم شادے بگیرد


خدایا جاے غـــم شادے بگیرد
خـــــــرابے رنگِ آبـادے بگیــرد

درِ زندانِ محڪـومان شود باز
کبـــــوتر بـــرگِ آزادے بگیــرد

( علی قیصری )
1 27 مرداد 13960 281

به روی شانه هـا گیسویت آویخت


به روی شانه هـا گیسویت آویخت
هزاران شاخه گل از دامنت ریخت

نگاهــم کــردی و لبـــــهای سرخت
دلـــــم را از هـوسناکی بـرانگیخت

( علی قیصری )
1 26 مرداد 13960 264

رباعی جان سراپا شور و حالی


رباعی جان سراپا شور و حالی
پُــر از گلـواژه هــای بی مثـالی

بکـن لبــریزم از طعــم دوبیتی
که تـو سرچشمه ی شعر زلالی

( علی قیصری )
1 26 مرداد 13960 269

بغیر از خط و خال و آب و رنگت


بغیر از خط و خــال و آب و رنگت
شدم شیدای چشم شوخ و شنگت

هـــزاران آرزو کــردم که ای کـاش
رسد دستم به مـوهــــای قشنگت

( علی قیصری )
1 26 مرداد 13960 269

مپرس از من که در دام بلایم


مپرس از من کــــه در دام بلایم
به درد و خنده ی غــــم مبتلایم

کسی غیر از خدایم هیچ نشنید
صدای گــــــریه را در های هایم

( علی قیصری )
1 26 مرداد 13960 309

روز بدبختی کسی یارم نشد


روز بـدبختی کسی یارم نشد
همدلی حاضر به دیدارم نشد

از بداقبالی چـــــــراغِ آسمان
روشنی بخش شب تارم نشد

( علی قیصری )
1 26 مرداد 13960 270

شدی راضی که ﺭﻧﮕﻢ ﺯﺭﺩ ﺑﺎشد


شدی راضی که ﺭﻧﮕــﻢ ﺯﺭﺩ ﺑﺎشد
تنـــــم از بار غــــم پُر درد باشد

ندارم واهمـــــه از فصـــل پائیز
ﻫــــﻮﺍﯼ ﺑﯽ تـو بودن ﺳﺮﺩ ﺑﺎﺷﺪ

مـن و تــو از اوائل زوج بـودیم
چرا خواهی که یارت فـﺮﺩ ﺑﺎﺷﺪ

غروب جمعه در حجم خیالــــم
حضورت بی بروبــرگــــرد باشد

بیا یک بار دیگـــــر با وفـــا باش
نباید همسفـــــــر نامـــــرد باشد

ﻫﻤﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﮐـــﻪ در خلوت ﺑﻤﯿﺮﺩ
ﻫﺮﺍﻧﮑﺲ ﻧﺰﺩ ﻋﺸﻘﺶ ﻃﺮﺩ ﺑﺎشد

ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ ﻋﺴﻞ در هر کجا هست
وجـودش سالم و بــی درﺩ ﺑﺎﺷﺪ

( علی قیصری )
1 22 مرداد 13960 280

در نبودت لمس کردم لحظه های سرد را


در نبودت لمس کـردم لحظـه هـای سرد را
از کنـارم رفتی و درمـــان نکـــردی درد را

با خبر بــودم کـه در عمر درازت لحظه ای
تجـربه اصلاً نکــردی بغـض یک شبگرد را

می کند سـرمـای پائیــزی تـو را یاد آوری
تا کـه بسپاری به خاطـر برگ هـای زرد را

گرچه می دانم نمیدانی ولی خم می کند
درد و غـم هــای زمـانه شانه هـای مرد را

در هجـوم لشکر سـرما مگـر چشمت ندید
زیر پلک پنجـــــره آواره هــای طـــــرد را

مثل باران بهاری گــریه کـــردم از فـــراق
عاقبت معنـا نکــــردی واژه ی برگــــرد را

دور و اطـراف خیابان هــا به دنبال تو ام
ای عسل عاشق نداند طرح زوج و فرد را

( علی قیصری )
1 5 مرداد 13960 242

چشم محبوبم شراب ناب دارد لاله جان 


چشم محبوبم شــراب ناب دارد لاله جان
چهـــره ای زیباتـر از مهتاب دارد لاله جان

بانگاهش از جوانان دلـــــــــربائی می کند
صد هــزاران عاشقِ بی تاب دارد لاله جان

هر دقیقه تار گیسویش به دستانِ صباست
بافه ای از مـوی پُـر مضراب دارد لاله جان

کوچه باغ تنگ آغوشش پر ازآرامش است
بستر گـــــرمی برای خــواب دارد لاله جان

خنجر ابـــروی او پیوسته عاشق می کُشد
کشته هادرگوشه ی محراب دارد لاله جان

از نگاه نافـــذش راه گـــریزی هیچ نیست
مثل اینکه چشم او ردیاب دارد لاله جان

لاله جان دیگر به سر وقتم نمی آید عسل
چشم من از دوری اش سیلاب دارد لاله جان

( علی قیصری )
1 1 مرداد 13960 271

انگور شدی غرق شرابم کردی


انگـور شدی غـــــــــــــرق شرابم کردی
مشروب شدی خانه خـــــــــرابم کردی

دیگــــر نشوم وسوسه ای مایه ی تلخ
هوش از سر من بردی و خوابم کردی

( علی قیصری )
1 31 تیر 13960 284

در نبودت می خراشد روحم از ناراحتی


در نبودت می خراشد روحــم از ناراحتی
بـر سرم کی گسترانی سایه ات را ساعتی

گـــرچه عمری مانده ام در بین راه انتظار
در میان اهــل دل معروفم از کــم طاقتی

از همان روزی که تنها آمــــدی در لاله زار
مطمئن بودم کـــه با آلالـــــه داری نسبتی

روزهــا مثل پلنگِ وحشی دور از غــزال
در کمینت می نشینم تا بیابـم فــــرصتی

با همین وضعی که دارم بامنِ افسرده دل
لحظـــه ای سازش نـدارد روزگـــار لعنتی

ای که دائم شکوه داری از غم و درد فراق
دوری از معشوقـــه دارد احتمالاً حکمتی

خواهشم را ای عسل بانو دوباره ردّ مکن
حرفها دارم که می گویم به شعرم دعوتی

( علی قیصری )
1 23 تیر 13960 376

طنزیمات ادبی


همچنان در شهر مـــا "هالـو مآبی" خـوب نیست
تازه در روز قلــــــم "خـودکار آبی" خوب نیست

بی خبر باشی اگـــــــر از درد مـــردم بهتر است
کشکِ خود را داخل هاون بسابی خوب نیست

در حضور حضرتِ قــــاضی دهــــــــانت را ببند
در قوانین جــــزا حاضر جـوابی خــــوب نیست

شیخ مـا فرمــوده بی بارانی از گیسوی توست
شل مگردان روسری را بد حجابی خوب نیست

مرگ این و آن به مــــا چه هـرچـه گفتندت نگو
در خیابان هـــــــــــر شعار انقلابی خوب نیست

مثل رنگ چادرت عمــــــــــری سیاهی را بپوش
رنگ سرخِ دامــــــن و زلف شرابی خوب نیست

پیش مـــریم، پیش لالـــه، پیش خـان ِ دهکده
ای عسل پوشیدن تاپ ِ رکابی خــــوب نیست

( علی قیصری )
1 16 تیر 13960 281

توشه ی ره می نمایم هرچه بادا باد را 


توشه ی ره می نمایم هــــــرچه بادا باد را
می روم شاید بجویم همــدل و همـــزاد را

پای شیرین در میان باشد که کوه بیستون
هم چنان دارد به خاطـر قصه ی فرهاد را

می توان با جـــــوهر اندیشه نقاشی نمود
روی بــرگ هـــر درختی جـــایِ پایِ باد را

از خدا خواهم شبی پیوسته سیلاب آورد
تا مگــر در هـم بپیچد خــانه ی بیــداد را

تا کـه دست اعتراضم را گـره کـردم گرفت
در خیابان هـا مسلسل فرصتِ فــــریاد را

ای خــدای زنبق و لاله مـرا عمــــــری بده
تا ببینم با دو چشمم مــــــرگِ استبداد را

ای عسل بانو به شادی روی شعـرم پا بنه
تا کـــه بر پایت بـــریزم واژه های شاد را

( علی قیصری )
1 8 تیر 13960 325

طنزیمات


دفتری پُر دارم از طنز و غـزل های جدید
از رباعی هـای شیرین تا مثل های جدید

کوله بار شادی ام را با تـو قسمت میکنم
تا دلت پرخون نگردد از دغل های جـدید

ازهمانروزی که شد اندیشه از دانش تهی
سرزمینم پر شد از لات و هُبل های جدید

دختر ابرو کشیده کاینقدر پُــز می دهد
گونه ای برجسته دارد از عمل های جدید

حکم قاضی القضات ما عمیقاً نافذ است
همچنان در مـورد دزدِ دکل های جـــدید

آنقدر نافذ که گوئی با دو امضا داده است
قاضی پرونده را دستِ اجــل های جدید

طنزِ تلخ طعنه را کم کن که تنبیه ات کند
بی گمان با این اثر باباشَمل های جـــدید

می کنم هر شب دعــــا تا لااقل وارد شود
قوری و کالای چینی با "عسل" های جدید

( علی قیصری )
1 4 تیر 13960 236

مثل برق آمد و از کــوچه ی ما رّد شد و رفت


مثل برق آمد و از کــوچه ی ما رّد شد و رفت
نفسی ماند و همان لحظه مُــــردد شد و رفت

دیدم از گودی چشمش کـه کمی واهمه داشت
َاز همان لحظه دچــار شک بی حد شد و رفت

گـونه ی نازکش از بوسه چه قـــرمز شده بود
عشوه ها کرد و پر ازخنده ی ممتد شدو رفت

دیگــر آن میوه ی ممنوعـــه به کس دل ندهد
آخر از بهر دلــــم کافــــر و مُــرتد شد و رفت

گفتم ای فتنه گـر از عـــــرض خیابان مـــگذر
بی خیال از خطر و هر چـه پیامد شد و رفت

دلفریبی کـــه سحر مونس جـــــانم شده بود
با مــنِ ساده دل از بخت بـدم بـد شد و رفت

قلــــمم می دود از نو به مـــــــوازات قطـــار
در غروبی کـه عسل راهی مقصد شد و رفت

( علی قیصری )
1 2 تیر 13960 277

در قفس عاشق آواز چکاوک شده ایم


در قفس عاشق آواز چکاوک شده ایم
بی خبر از تلفاتِ گلِ میخک شده ایم

اینهمه بار غم و کوچ پرستو همه هیچ
ما دچارِ وزغ و پندِ مترسک شده ایم

( علی قیصری )
1 30 خرداد 13960 271

گـر شبی دستم رسد بر دکمه ی ﭘﯿﺮﺍهنت


گـر شبی دستم رسد بر دکـــمه ی ﭘﯿﺮﺍهنت
تا سحرگه غــوطه ور گردم در امـواج تنت

مِثل زنجیری کــه دارد حلقـه های بی شمار
حلقه گـــردانم دو دستم را به دور گـردنت

چیـن زلفت را صـبا وقتی نوازش می کـند
می تراود بوی خوش از بافـــه ی آویشنت

گــــرچه از اول نچیدم میوه ی ممنوعه را
می دهــم دار و ندارم را بـــه سیب ﺩﺍمنت

می دهی همراه تنبک ها کمر را پیچ و تاب
دلــربائی میکنی با رقـص و بشکن بشکنت

آنقدَر در پیش چشمت بی قـراری می کنم
تا مگـــر گشتی زنــم از تشنگی در گلشنت

پا بنه، ای دخــترِ گل بین گندمــــزار عشق
تا کـه بلدرچین بگـردم در هــوای خرمنت

ای عسل لب بر لبم نه تا که مدهوشم کند
ساغـــری پر، از شراب کهنه ی مرد ﺍفکنت

( علی قیصری )
1 20 خرداد 13960 321

هر زمانی باغبان می بالد از روئیدنت


هــر زمانی باغبان می بالد از روئیـدنت
میخک و مریم شکوفا می شود با دیدنت

گرچه بر من بسته ای در را، ولی باد صبا
منصرف اصلاً نگردد ای گل از بوئیدنت

از همان روزی که بنهادی قدم در راه سبز
سبز کردم پیرهن را با غــــزل پوشیدنت

زیر پلک پنجــره با زمــزمه رّد می شدی
تا که آرامش بگیرد خــانه از خـندیدنت

همچنان زیبا بچــرخی در کنار باغ سیب
تا بوجد آید وجود از طرز گل رقصیدنت

گفته بودم بارهــا از آتش عشق و هوس
دائماً بر خـود بپیچم لحظه ی خوابیدنت

ماه عالمتاب من دیگــر نزن بر رخ نقاب
تا شبی روشن بگـردد عالــم از تابیدنت

پابه صحرا میگذاری ای عسل بانو به ناز
از همـه دل می ربائی با شقایق چـیدنت

( علی قیصری )
2 18 خرداد 13960 287

ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﯾﺎﺩﺕ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ


ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﯾﺎﺩﺕ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ
اسبهای چـــــوبکی ﯾﺎﺩﺕ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ

بوی جــــوی مولیان یادش بخـــیر
ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ ﺭﻭﺩﮐﯽ ﯾﺎﺩﺕ ﮐـﻪ ﻫﺴﺖ؟

( علی قیصری )
1 17 خرداد 13960 249

همین که می کنی با من تعامُل


همین کـه می کنی با مـن تعامُل
بـه چشمان قشنگت می زنم زُل

ولی از بی قراری گویم ای کاش
تو باشی و من و باغی پُر از گُل

( علی قیصری )
1 9 خرداد 13960 246

یادِ ایّامی که بوسه بر رخِ گل می زدم


یادِ ایّامی کـــه بوسه بـــر رخِ گل می زدم
فارغ از غمها قــــدم در باغ سنبل می زدم

روبـــــــروی دلبـــــرم در انتهـــای باغ سبز
می نشستم روزها حرف از تعامل می زدم

در نبودش باز می کردم کتابِ خـــواجه را
می شدم آسوده دل وقتی تفــأل می زدم

ساکت و تنها کنار پنجــــــره در هــر نفس
عصر دلتنگی غروبِ جمعه را زل می زدم

هر زمانی می گذشت از کـوچه باغِ دلگشا
بـر لباس از عشق او عطر گلایول می زدم

می گرفتم درخیابانها سه تارم رابه دست
نیمه شب گیـــــراتر از آوای بلبل می زدم

زیر یاس پــر شکوفه در کنار جــــوی آب
شانه بر زلف عسل در هــر تغزل می زدم

( علی قیصری )
2 6 خرداد 13960 319

آروز دارم که روزی مرد دلخواه تو باشم


آروز دارم کــه روزی مرد دلخواه تو باشم
تا که عمری هم کلام گاه و بیگاه تو باشم

آرزو دارم بگیــری سرنوشتم را بــه دست
تا تمام سالهـــــــا زندانیِ چـــاه تو باشم

از همان روزی که دیدی داد و فــریاد مرا
گفته بودی آتشی در بین هــر آه تو باشم

آرزو دارم کــــــه اصلاً دانه ی فلفل شوم
تا مگـــر خال سیاهی بر رخ ماه تو باشم

آرزو دارم بمیرم تا تــــو بر مـــن بگــذری
آرزو دارم در آخـــــر خاکِ درگاه تو باشم

هـر زمانی ای عسل از دلگشا ردّ می شوی
آرزو دارم رفیق و یار و همـــراه تو باشم

( علی قیصری )
3 18 اردیبهشت 13960 271

از همه دل کندم و پیوسته در بندِ توام


از همه دل کندم و پیوسته در بندِ توام
سالها ای باغ گل دلخوش به پیوند توام

آنقدَر نازی که مبهوتم هنوز از جذبه ات
محو رخسار قشنگ و محــو لبخند توام

شاید ای بانوی زیبا رو نمی دانی هنوز
در هـوای بوسه بر دست هنرمند توام

دین و ایمان را گرفتی با نگاه نافــذت
بارها گفتی که در خلـوت خداوند توام

دکمه ی پیراهنت را بیگمان وا کرده ای
در مسیر باغی از بوی خوش آیند توام

ایکه میخندی میان کوچه ی گلها به ناز
در پی شعر شکرگـون از لب‌ قند توام

حلقه را بر در بزن یعنی به سروقتم بیا
ای عسل، ای آرزویم آرزومــــند توام

( علی قیصری )
2 10 اردیبهشت 13960 268

اندام و لب و چشم و رخِ یار قشنگ است


اندام و لب وچشم و رخِ یارقشنگ است
بردار دل از غیر کــه دلــدار قشنگ است

بهبـــود بیــابد تـــن فــرسوده ی عــاشق
وقتی کــه طبیب دل بیمار قشنگ است

گاهی که چنین غوطــه ورم در دل رؤیا
در حجــم خیالم در و دیوار قشنگ است

آن لحظـه کــه در باره ی عشقـم بنویسم
در دفتر شعرم خط خودکار قشنگ است

ای کاش قبـولـــــم بکند در پس پـرچین
زیرا نفسی وعـده ی دیدار قشنگ است

آندم که صبا می وزد ازحـومه ی شیراز
در باغ اِرم رقـــص سپیدار قشنگ است

آن شعـر پـر از واژه کـه مـن در پی اویم
از جنس غزل باشد و بسیار قشنگ است

روزی که عسل ردّ شود از طول خیابان
در حال گـذر کوچه و بازار قشنگ است

( علی قیصری )
2 3 اردیبهشت 13960 364

نفس باد صبا شانه زند مویت را


نفـس بـاد صبــا شانـه زنــد مـــویت را
تا پریشان بکند بافـــه ی گیســویت را

بین مــوهـای تو امّا بــزند پرسه نسیم
تا که در کــوچه پراکنده کند بـویت را

تا ابــد ای گلِ زیبا بــه کسی دل ندهد
هر که بیند لبِ سرخ و خـم ابرویت را

پیچک کوچه عشقم پس پرچین خیال
مانده ام تا که بپیچم قــدِ دلجویت را

میکنی چادرسبزی به سر از شرم وحیا
کـــه نبینم زر و زنجـــیر و النگویت را

اشتیاقـــم بکشد ناز قلــم را که نوشت
در پس شعر و غـــزل شور تکاپویت را

ای عسل با که بگویم که به دنبالِ توام
نفسم رفـت و ندیــدم نفسی رویت را

( علی قیصری )
2 27 فروردین 13960 287

روزی که شدی ظاهر در جلوه ی زیبائی


روزی که شدی ظاهر در جلوه ی زیبائی
از عشق تو افتــادم در معـرضِ شیدائی

آن لحظه که بی چادر از کوچه گذر کردی
بی تاب ترم کردی با چهــره ی رؤیائی

هرچند که صدمنزل از دیده ی من دوری
دنبال تو می گـــردم در وادی تنهائی

ای عشق خیال انگیز دیگر به وطـن بازآ
تا باغ بهـــاران را با غنچـــــه بیارائی

در عرصه ی بی تابی در هر نفسی قلبم
مملوی تپش گردد آن لحظه که می آئی

از دیدِ خردمندان اندازه ی صد قرن است
عمری که تلف کردم در صبر و شکیبائی

یک لحظه عسل بانو گیسو به کناری زن
تا آنکه رهــا گردم از این شب یلـدائی

( علی قیصری )
0 28 اسفند 13950 274

با سرود سبز باران تار باید می زدم


با ســـــرود سبــــز بـاران تـار بایـــــد می زدم
در بهـــــار لالـــــه هـــا گیتــار بـــایـد می زدم

با تمــــام هستی ام بــــر قلـــــــــــه های آرزو
ارغنـــــــونم را بــــه یـادِ یـار بــایــد می زدم

در غـــــروبِ بی کسی در زیــــر پلک پنجـــره
هم چـــنان پُک بـــر لبِ سیگار بایــد می زدم

گـرچه امّیدِ رهائی از قفس یک لحظه نیست
در گــرفتــاری خـــدا را جـــار بــاید می زدم

گـــــوشه ی دنجِ اتاقـــم لابــلای لـحظـه هــا
ســـر به روی سینـه ی دیـــــوار باید می زدم

با کسی درد درونــــــــم را نمی گفتــــــم ولی
دیشـــب از حــــال نــــزارم زار بایـد می زدم

از همان روزی که شعرم با نگاهی شد چموش
بــــر دهـــان واژه هــا افسـار بایــــد می زدم

بـر همان عهدی کــه بستم بـر لب سرخ عسل
بــــوسه ها در لحظـــه ی دیدار باید می زدم

( علی قیصری )
1 12 اسفند 13950 284

ساز بی آوازم و سنتور می خواهد دلم


ساز بی آوازم و سنتـــور می خـواهد دلـم
نغمه ای در گوشه ی ماهور می خواهد دلم

قلــبم از شور و شعف دائـم درونم می تپد
لحظه لحظه تنبک و تنبــور می خــواهـد دلــم

گرچه با حکمِ ستم افتاده ام از جنب و جوش
در پریشانی سری پُرشور می خــواهد دلم

در زمان جهـل و تاریکی شدم دور از طلوع
در فراسوی سیاهی نور می خــواهد دلـم

چون پرستوی مهـــــاجر غالباً هنگام کـوچ
پر زدن بر قـــلّه های دور می خواهد دلـم

ساقیا پر کن کـه دیگر طاقتم از حـد گذشت
ساغـری از باده ی انگـور می خواهد دلـم

بی شک از بار گناهـــانم شدم دور از عسل
از منِ عاصی بهشت و حور می خواهد دلـم

( علی قیصری )
3 6 اسفند 13950 366

آن که تا نزدیکیِ مرز جنونم می کشَد


آن کــه تا نزدیکیِ مــــرز جنـونم می کشَد
خـــط بطلان بـر سر بخت نگونم می کشد

قایـق غیرت وجودم را به ساحــل می بَرد
مــــوج غــم تـا آبهـــای نیلگــونم می کشد

گــرچه دور از منزل شیرینِ کرمانشاهی ام
انتــظار صخـــره هـا تا بیستــونم می کشد

سال ها بگذشته امّا هـم چنان استاد عشق
از درون خـــــانه تا دارالــفنـــونم می کشد

فــارغ از بار معانی هـر کسی از ظـن خــود
واژه هــای تازه ای را از متـــونم می کــشد

راز گــل هــای شقــایــق را نمی دانـــم ولی
دل به ســـوی لالـــه های واژگونم می کشد

شعله ور گــردیده سر تا پایم از نا گـفته ها
آتش عشــق عسل ســر از درونـم می کشد

( علی قیصری )
2 27 بهمن 13950 248

گلچهره ی دور از وطنم خانه ات آباد 


گلچهــره ی دور از وطنم خانه ات آباد
بی روی تـو هـــرگز نسرودم غزلی شاد

از گوشه ی چشمان قشنگت نظری کن
هرچند که در خاطره ها رفته ام از یاد

سرمـــای شدید آمـــده در میهنـم امّـا
دلگـرمی من بسته بـه گـرمای تنت باد

تا کی بکنم شکوه که جانم به لب آمد
تا کی کنم از دوری تو نالــه و فـــریاد

از عشق تـــوام زنده به امیــد رهــائی
در دایره ها کس نشد از بنــد غـم آزاد

چشمان تــــرم منتظر در زدن تــوست
بازآ کــه دل پُر تپش از حوصلــه افتاد

با مردم محروم و ستم دیـده بپا خیـز
تا پیش تـو سر خـم بکند عامـل بیداد

ای باد صبا شانـــه بــزن زلـف عسل را
کز شانه زدن بــوی معطــر شود ایجاد

( علی قیصری )
1 21 بهمن 13950 313

کانال غزل ها
کانال دوبیتی ها
اینستاگرام
فیسبوک

© کلیه حقوق مادی و معنوی این وبسایت متعلق به علی قیصری می باشد

طراح و برنامه نویس سایت : سهراب قیصری