دسته ها

اشعار پیشنهادی

غزلیات علی قیصری

علی قیصری

لحظه های پُر تنش از بی قراری بوده است


لحظه های پُر تنش از بی قــراری بوده است
بی قـراری حاصـل چشم انتظاری بوده است

گـرچـه عاشق داده دل را در گــذرگاه وصـال
حضرت معشوقه از عاشق فراری بوده است

در جهــانِ پُر مــلال از تیــــر ناپیــدای عشق
قلـب دنیـایی دچـارِ زخـم کاری بــوده است

ای که دور افتاده ای از کوی گل دل بد مکن
در پـس ِ دیــوار غــم امیـدواری بـوده است

در مسیـر زنـدگی صبـــر و تحـمل پیـشه کن
حـل و فصل مشکلات از بردباری بوده است

از زمــان خلــق آدم بـــر زمیـن گــِرد و سبـز
زندگانی مبتنی بـر دیــن مـداری بـوده است

هر شب از هجر عسل در دفتـر شعـر و غـزل
نم نـم اشک قلــم پیوسته جـاری بوده است

( علی قیصری )
15 25 آبان 13970 234

دختر گیسـو طلا پیراهنت را باد برد


دختــر گیســو طــلا پیــراهنت را باد برد
بـــرگ بــــرگ نـازک بـاغ تنـت را باد بـرد

کردی از باد صبا در پشت پَرچین اعتماد
صدمن از گلغنچه های گلشنت را باد برد

روسری را در میان کوچه ها دادی به باد
تـا کـه آسان بافـه ی آویشنـت را باد برد

از همانروزی که افتادی در آغوش نسیم
همچنان گل هــای ریــزِ ﺩﺍمنت را باد برد

کـو دلیری تا کند از کار طـوفان اعتراض
بی محـابا آب و خـاکِ میهنت را باد بـرد

در نمی آید صــدای گلـــــه هـای مـادیان
شیهــه ی اسب سفیدِ توسنت را باد برد

با مـنِ تنهـای بی دل تا نکـردی ای عسل
درغریبی خوشه چین خرمنت را باد برد

( علی قیصری )
15 20 آبان 13970 299

مگر از بغض آهنگی بسازیم


مگـر از بغض آهنگی بسازیم
نشاطی با دلِ تنگی بسازیم

بیا تا پَر دهیم اندیشه ها را
جهـان سبزِ یکـرنگی بسازیم

( علی قیصری )
14 16 آبان 13970 271

از غم دوری تو آه کشیدن تا کی


از غـــم دوری تــــو آه کشیـــدن تا کی
اندکی مهـر و وفا از تـــو ندیدن تا کی

باغ گیلاسی و من عاشقِ بی تاب توام
میــوه ی سرخِ لبـت را نچـشیدن تا کی

نــرسد پلـک مـــنِ بیــدلِ آشفتـــه بهــم
خواب ها دیدن و از جـای پریدن تا کی

بی قــرارم نکنــد بـلبـلی از نغمــه گــری
آخــر از مرغ سحــر قصه شنیدن تا کی

بایــد از باد صبــا سخــت شکایت بکنم
از تــن نازک گــل جـــامه دریـدن تا کی

دفتر خاطره از اشک ترم پر شده است
دیگر از چشم قلـم قطـره چکیدن تا کی

گفته بودی کــه زمانی به وصالت نرسم
ای عسل از مـنِ افسـرده بـــریدن تا کی

( علی قیصری )
15 13 آبان 13970 571

تو چه کردی که خدا این همه زیبایت کرد


تو چه کردی که خدا این همه زیبایت کرد
ناز و پـــرورده تــر از ســـروِ دلارایـت کرد

جنگ هفتـاد و دو ملـت به یقین نیـز نکرد
آتشی را کــه بـه پا سـرخی لب هایت کرد

قـد و بالای پر از حُسن تـو ای جلوه ی ناز
ســر نـاسـاز مـــرا خــاک کــف پایــت کـرد

محـو چشمان قشنگ و لب میگون تو شد
هر که یک لحظه نظر بـر قد و بالایت کرد

شــد دلاویـز تـر از بـــوی گـل و بـاد بهــار
هـر نسیمی گـذر از زلـف سمـن سایت کرد

در پی گوهری ازجنس غزل بودم و چشم
ناگهـان زل به صدف ها زد و پیدایت کرد

ای عسل بیدل و مجنون شدنم قصه نبود
آنچــه آمــد بــه سـرم قامت رعنایـت کرد

( علی قیصری )
14 10 آبان 13970 409

برگ ریزان شیونِ شعر ملال انگیز بود


برگ ریـزان شیونِ شعــر مـلال انگیـز بود
برگ ریزان قصـه ی دلشوره ی پاییــز بود

از نگـاه آذر و آبان کــه عمــری هـم دلــند
کوچـه ی مهــر از وجـود زردهـا لبریز بود

کس نگیرد عیبی از رخـت عروس فصلها
این همـه زیبـایی از نقـاش رنگ آمیـز بود

خش خش گلواژه هادر داستان برگ و باد
صحنه ی بر پا شدن در روز رستاخیز بود

رد پاهای جنون بـر برگ هـای سرخ و زرد
استنـاد دیگــری از حملــه ی چنـگیــز بود

بــر سـر نعـش شقـایق در گــذرگاه خـزان
جامه ی آلالـــه ها بـر نیـــزه های تیز بود

ای عسل از درد و آه و اشک جانسوز قلم
نامـه ها آمیــزه ای از نکتـه هـای ریـز بود

( علی قیصری )
14 5 آبان 13970 248

در شهر غزالان چو شدی شاعر زن ها


در شهـر غـزالان چو شدی شاعـر زن ها
با شعـر و غـزل دل ببر از پسته دهن ها

از بسکه صبا رد شده از کوچه ی باران
قرمز شده رخسار گل از بـوسه زدن ها

بگــذار نفـس در نفس ِ یاس پــر از گل
تا پــر بکنـد روح تـو را بــوی سمـن هـا

عصری کـه گذر می کنی از باغ شقـایق
یـادی بکـــن از تشنـگیِ لالــــه بــدن ها

خطهای موازی کـه گذشت از تن جنگل
آســوده نشـد زنــده ای از دود تــرن ها

از معجزه ی نون و قلـم بوده که شاعر
گلـواژه بریزد بـه سر حرف و سخـن ها

روزی که نگاهم به دوچشم عسل افتاد
افتـاد غــــزل مثنـوی ام روی چمــن ها

( علی قیصری )
12 2 آبان 13971 334

با جلوه گری در رگ شب نور بریز


با جلوه گری در رگ شب نور بریز
از ساغر لب باده ی مخمــور بریـز

با زمـزمـه در مایه ی ماهــور بزن
آهنـگ بنـان را ســرِ سنتـور بـریـز

( علی قیصری )
11 30 مهر 13970 278

من که در شهرِ غزل این همه امکان دارم


من که در شهـرِ غــزل این همه امکان دارم
شعـرِ بی پنجـــره ای رو بــه خیـابـان دارم

از زمانی کـه پـر از ایـده ی حافظ شده ام
گاه گاهی گـــذر از کـــوچه ی عـرفان دارم

اشک هایی کـه فــرو میچکد از چشم تـرم
شکوه هایی ست که از حضرت باران دارم

گـرچــه بغضم بـه نسیـم گــذرا می شکـند
می شوم هــم سفـــر آینـــه تـا جــان دارم

فــالِ فـــردایِ مــــرا قهــوه نشـانم بــدهد
بخـت و اقبــالی اگــر در تـهِ فنـجـان دارم

هم صدای غــزلم باش کـــه در طـول سفر
داخــلِ بقـچه کـمی شعــر و کمی نان دارم

گـر عسل شانـه بــه گیسوی کمنـدش بـزند
عطــر خــوشبوتــری از بــاد بهـــاران دارم

( علی قیصری )
11 24 مهر 13970 272

روزها بــا تنش و رنج و الم می گذرد


روزهـا بــا تنـش و رنـــج و الــــم می گــذرد
این چه دردی ست کــه بر اهل قلم می گذرد

بسکه ریزش کند از حجم گُسل سازه ی ارگ
بارهـا زلــــــزله از پهنـــــه ی بــم می گــذرد

گــرچه در عمـر غـم آلـوده ی ما هم نگذشت
دوره ی بـــردگی و ظلــــم ستــم می گـــذرد

ای قلم از غــم و از رنـج و مصیبـت ننویس
کــه به دنبـالِ غـــزل سایـه ی غـم می گذرد

منِ پُــر غصه ندیدم تــو بفـرما کـه کجاست
آن دلی را کــه در آن غصه ی کــم می گذرد

با خبــر باش کـــه با گــردش چـــرخ دَوَران
فصـل عمـر مـن و تــو در پیِ هـم می گذرد

بـه مشامم رسد از فاصلـــه ها بـوی بهشت
هـــر زمــــانی عسـل از بـاغ ارم می گــذرد

( علی قیصری )
12 22 مهر 13970 228

سرشب ظرف پر از قند و عسل با حافظ


سرشب ظرف پر از قند و عسل با حافظ
تا سحـر دکلمـه ی شعـر و غـزل با حافظ

خبـر از بحـر معانی نـه تو داری و نه من
کشـف گنـجینـه ای از راز ازل با حـافـظ

( علی قیصری )
10 20 مهر 13970 235

عارفی مست و ملنگ است مرادِ من و تو


عارفی مست و ملنگ است مـرادِ مـن و تو
نـه ریا کار و دو رنگ است مــراد مـن و تو

بـــــزن از راه تفـأل بـه در حضـــرت عشق
پس ِ در گوش به زنگ است مرادِ من و تو

بـده دل تا بــدهد سـر به تو در عالــم انس
گرچه نقشش سر سنگ است مرادِ من و تو

نــرسد ذهـن بشر هیـچ بـــه اندیشــه ی او
ساحـری رنـد و زرنگ است مــرادِ مـن و تو

صـوفیِ دیـر مغـان را بکنـد خـــانه خـراب
شــرر رویِ شـرنگ است مــــرادِ مــن و تـو

بعـد از این از غـم تنهایی خود شکوه مکن
مونس هـر دلِ تنگ است مــرادِ مــن و تـو

فارغ از شعـر و غـزل در ره تقـوا زده است
بی نیاز از دف و چنگ است مرادِ من و تو

زند از عشـق عسل شانـه بــه موهای غـزل
مرجع شعـرِ قشنگ است مــــرادِ مـن و تو

( علی قیصری )
10 20 مهر 13970 246

دختر زیبای حافظ شعرِ پاک آورده ام


دختــر زیبــای حافــظ شعــرِ پاک آورده ام
یک سبد از خوشه های سرخِ تاک آورده ام

سـروِ نازِ شهــرِ گل یک هفته مهمـان تـو ام
گـرچه از شهــرم پنیـر و نانِ کاک آورده ام

از نمــازی رفتــــه ام تـا بیـــنِ بازار وکیــل
کاسه های خـوش تراش و تابناک آورده ام

در میـان کـــوله بـارم کـــوزه ی آبی خـنک
از دیـار تشنــه هـــای دل هـــلاک آورده ام

هم چـنان روشـن بمـانَـد شعلـه ی آتشکده
در مسیرم هیــزم از کـــوهِ دراک آورده ام

از همانروزی کـه با سختی به شیراز آمدم
رو بـه سوی عـارفـانِ سینه چاک آورده ام

آمــدم تـا دامنـت را پــر کنـم از سیـم و زر
سکــه هـای زرد و زنجـیر و پلاک آورده ام

کوچه ی دیر مغـان را زیر و رو کـردم شبی
خمـره های پر شراب از زیـر خاک آورده ام

ای "عسل" ای دختـرِ دردانه ی شـاخِ نبات
در میان هـدیه ها یک جعـبه لاک آورده ام

گفته بودم در شب آدینه عقــدت می کنم
عاقــــــد و آیینــه هــا را از اراک آورده ام

( علی قیصری )
10 14 مهر 13970 228

از ایل و تبارِ صدف و دُرّ هستم


از ایل و تبارِ صـدف و دُرّ هستم
سرشارتر از کرخه و از کُر هستم

از تیره ی مـردانگی و سادگی ام
آزاده ای از پارسه ام، لُــر هستم

( علی قیصری )
8 12 مهر 13971 227

ارمغان آورده غم را روضه ی کلّاش ها


ارمغـان آورده غــم را روضـه ی کلّاش ها
خنده ها ماسیده عمـری بـر لب بَشّاش ها

در کنار خیمه ی افســـرده ها پر می شود
کاسه های کاسه لیسان همچنان از آش ها

از وجـود سایـه هـا در آسمان پـر میکشد
جـایِ پــرواز پـرستـو دسته ی خـفاش ها

از همانروزی که موهای قلم مو شد سیاه
رنگ خـوشحالی پـرید از دفتـر نقـاش ها

بذر غیرت را بپاش از هـر طریقی تا مگر
جای گندم را نگیرد بوته ی خشخاش ها

دامن گلپونه ها را هـرزگی پر کرده است
راه تنگ کــوچه ها را پرسه ی اوباش ها

راهیان کوی افسوسیم و باهم چیده ایم
از درخت نا امیدی میــوه ی ای کاش ها

بارها در باغ گل دیدم کـه با فتـوای جغد
لانه ی هر بلبلی ویـران شد از کنکاش ها

ای عسل با انگ بی دینی به دارم میزنند
شکـوه باید کم کنم در محضر عیـاش ها

( علی قیصری )
7 9 مهر 13970 194

شبی گفتم که بـا ابلاغ عشقت


شبی گفتــم کـــه بـا ابـلاغ عشقت
بچینـم سیب ســرخ از باغ عشقت

چه دانستم که شیطان دو چشمت
فـــریبـم می دهـــد از داغ عشقت

( علی قیصری )
5 8 مهر 13970 176

فرصت از دست اجل بر سرِ دارم بدهید


فرصت از دست اجـل بر سرِ دارم بدهید
خبــر مــــرگ مـرا ساده بــه يـارم بدهید

روز فــوتم بـزنید عکس مــرا روی حصار
شـرح بیچـاره گی ام را بـه ديـارم بدهید

گــذراندم همـه ی ثانیه هــا را بـه سکوت
بغــلی شور و شـر و داد و هــوارم بدهید

دفتـر شعـر و غـزل پر شده از اشک قلـم
نامــه ی عاشقی ام را بــه نگارم بــدهید

بخت و اقبال من افتاده به دستان شبح
شــرری از نـخ شمعی شب تـارم بــدهید

سرِ شب خمره ی خالی شده را پـر بکنید
ظرف پر باده ای از صبـر و قـرارم بدهید

بـــه ســر خاکــم اگــر پـا بگــذارد عسلم
خبــر از زمــزمه هـای دف و تارم بدهید

( علی قیصری )
6 5 مهر 13970 188

عزای لاله های واژگون است


عـزای لالـــه هـای واژگــون است
سـراپای شقایق غرق خون است

میــان اضطـراب و بغض کــوچه
صدای طبل و تار ذوالفنون است

( علی قیصری )
4 31 شهریور 13970 200

ای که چشمان قشنگت سرِ دعوا دارد


ای که چشمــان قشنگـت ســرِ دعــوا دارد
بــرق رخسـار تــو یـک عمــــر تمــاشا دارد

لب سرخت که چنین دل بَرَد از پیر وجوان
بــه گمـــانم خبــر از خــونِ جـگــر ها دارد

تـا ابـد ثانیــــه ای پــای بــه بیـــرون ننهد
هـر کــه در خلـوت خـــود دلــبر زیبـا دارد

گوشه ی چشم پر از راز تو ای جلوه ی ناز
کـوچه باغی ست که صد پنجره رویا دارد

مانده ام تا که مگر بگــذری از کوچه ی ما
شاعــر چشــم و لبـت صبــر و شکیبـا دارد

فـارغ از تاب و تب و مشکل افسـردگی ام
اگـــر از عشـق تـو بــر سر بـــزنم جــا دارد

اگـــر از شعــر و غــزل خرمن گل می ریزد
بـافـــه ی زلــف عسل بــوی مسیــحـا دارد

( علی قیصری )
3 26 شهریور 13970 484

نگاهت آتشم زد از شراره


نگاهــت آتشـــــم زد از شـــراره
کــه دودم رفتــه بالا تـا ستــاره

اگر سوزد به سختی استخوانم
رُخـت را می کنم از نـو نـظـاره

( علی قیصری )
1 25 شهریور 13970 229

هرچند که شاعر شـدنم گنج زری بود


هـــرچــند کــه شاعــر شـدنم گنــج زری بود
هــــر روز دلــــم زیــر غـــم تـازه تــری بــود

افســوس کـــه از بیـــدل افســرده گــذشتـه
آن شــور جــــوانی کــه سـراسـر شـرری بـود

صحبت نه فقط بر سر یک عشق محال است
هـر جا کـه پی اش سر زده ام بسته دری بود

کفش مــن و دیواره ی صد کوچه گواه است
عمـــری پیِ دل بـــودم و او بــا دگـــری بــود

آن مـــه رخ دردانــه کـــه دل بـستـه ی اویـم
روزی ﺑﻪ ﻣــﻦ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﭼﺸﻤﺶ ﻧﻈﺮﯼ ﺑﻮﺩ

بـــر سنگ مـــــــزارم بنــویس بلـبـل خستــه
بالی بــه قفس می زد اگــــر بال و پــری بود

هـر قطعه ی شعــری کــه دراین باره سـرودم
دلشــادی ام از قـــاصـــدک نامــه بــری بــود

بـــــــر سنگ مـــــزارم متـــــوالی بنـــویسید
از عشــق عسـل خـالـــق اشعـــار تـــری بـود

( علی قیصری )
2 22 شهریور 13970 199

تا شانه زنی موی غزل ریزت را


تا شانه زنی مـوی غــزل ریزت را
احساس کنم عطـر دل انگیزت را

ای کـاش نسیم خنکی بـوسه زند
در قـوس کمـر بافــه ی آویزت را

( علی قیصری )
1 21 شهریور 13970 182

نظر دارم کـه در بند تو باشم


نظر دارم کـه در بنـــد تـو باشم
اسیـر چشم و لبخــند تـو باشم

چنان افکنده ای آتش به جـانم
کــه عمــری آرزومنـد تــو باشم

( علی قیصری )
1 14 شهریور 13970 213

به عشق دیدنت ای دختر لُر


به عشق دیدنت ای دختر لُر
به دنبال توام از کرخه تا کُر

کنار ساحل و بیـن صدف ها
بخنـدی تا بـریـزد از لبت دُرّ

( علی قیصری )
3 31 مرداد 13971 740

گویی که لبت بوسه به پیمانه زده


گـویی کــه لبت بــوسه به پیمانه زده
آتش بــه حــریم امـــن میخـــانه زده

روشن شده کاشانه ام از جلوه ی نور
خورشید مگـر به مــوی تـو شانه زده

( علی قیصری )
1 29 مرداد 13970 198

مُهر و سجاده و تسبیح و دعا یادم رفت


مُهـر و سجاده و تسبیح و دعــا یادم رفت
دائمــاً زیــر سوالـــم کــه چــرا یـادم رفت

بسکه بـر روی رُخت زل زدم از راه هـوس
"در خــرابات مغــان نـور خـدا" یادم رفت

نکند زمـــزمه در کنـج قفس مـــرغ سحـر
نغمـــه ی نی لبــکِ عقــده گشا یـادم رفت

گرچه از عشق تو گفتم پس پرچین خیال
کــوچه ی منشعب از کوی شما یـادم رفت

بی قـــرارم نکنــد زلف سمـــن سای نسیم
نفس و بـوی خـوش بـاد صبـا یـادم رفـت

هـر زمـانی که شدم مضطرب از باد خزان
باغ گل هــای پر از حـال و هـوا یادم رفت

ای عسل مـــرغ دلــــم یـادِ خیــابان نکنـد
رنگ دنیـــای در و پنجـــــره ها یادم رفت

( علی قیصری )
3 7 مرداد 13970 195

مثل مهتابی که چیزی از قشنگی کم نداشت


مثل مهتابی که چیزی از قشنگی کـم نداشت
عشق بی همتای من همتا دراین عالم نداشت

آبِ پـاکِ جــویبـار زمـــزمش گفتـم....... ولی
آن همـه پاکیزگی را چشمه ی زمـزم نـداشت

از غــزل گفتن پشیمانم کــه بعــد از سال ها
تازه فهمیدم غـزل ها بویی از مـریم نداشت

در هنـرمنـدی حَــرَج بر مــاه عالمتاب نیست
پــرتـو رخسار او را قطـــره ی شبنم نداشت

روبـرویم در خیـابان مثل سنبل می شکـفت
آخر از گلخنده ها دیدم که اصلا غم نداشت

ایل قشقایی به عشق روی او خون داده بود
در پس لبهای سرخش کشته های کم نداشت

خشت دل از بیقراری ناگهان از هم گسیخت
گرچه می دانم خبـر از حالِ ارگ بم نداشت

با نگاهی دیـن و ایمان را عسل از مــن ربود
بیگمان درهم بریزد هرکه دل محکم نداشت

( علی قیصری )
2 4 مرداد 13970 204

پیمـانه شکست آخر از آهنگ صدایت


پیمـانه شکست آخــر از آهنـگ صــدایت
ای دوست کجایی کــه دلم کـرده هوایت

پنهــان کنم از دست غمت بغــض گلـو را
تـــرسم شکند شیشه ی بر پنجــره هایت

از بهر خــدا پا بنـــه در کـــوچه ی جـانـم
می میرم اگــر کـــم بشود مهــر و وفایت

ﭼﻨﮕـــﻢ ﺷــﻮﺩ ﺁﺷﻔﺘـﻪ ﺳــﻪ ﺗﺎﺭﻡ ﺑﻨـــﻮﺍﺯﺩ
ﻭﻗﺘﯽ کـه بخـوانم ﻏــــﺰﻟﯽ ﺗـﺎﺯﻩ ﺑــﺮﺍﯾﺖ

از عشق تــــو ﺑﯽ ﺗﺎﺑــــــﻢ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﻧـــﺪﺍﺭﻡ
تابــــم نــده ﺍﺯ سلسله ی ﺯﻟــﻒ ﺭﻫـــﺎﯾﺖ

ﺣﯿﺮﺍﻥ ﺷﺪﻡ ﺍﯼ ﮔﻞ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﻗــــﺪﺭ ﻧﺪﺍﻧﯽ
باﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺣﺴﻨﯽ ﮐﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﺩﺍﺩﻩ ﺧﺪﺍﯾﺖ

ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻋﺴﻞ رد شـوی از روی مـــزارم
ﺑــﺮﺧﯿﺰﻡ ﻭ از نـو بکنم ﺟـــﺎﻥ ﺑﻪ ﻓـﺪﺍﯾﺖ

( علی قیصری )
2 3 مرداد 13970 210

آمدی گلواژه ها در باغ شعرم جان گرفت


آمـدی گلـواژه ها در باغ شعـرم جان گرفت
دوره ی دلتنگی و دلـواپسی پایان گـــرفت

کس نپرسید از غـــم و درد مـنِ آسیمه سر
آمدی وقتی به سروقتم سرم سامان گرفت

مثلِ غواصان ایمن می سپارم دل به موج
ترسی از دریا ندارد هر که پشتیبان گرفت

گفتم از امـواج زلفت با خیابان های خیس
پلک چشم کـوچـه ها را نم نم باران گرفت

دیگـر از عشقت نبایـد یادی از هجران کنم
درد دوری سال ها از عـاشقان تاوان گرفت

آنقَـدر گفتم سخـن از تیــغ ناپپــدای عشق
تا ســــراپای دلــم را درد بی درمـان گرفت

ای عسل از بیقـراری سیل اشکـم شد روان
در نبودت رود چشمم بارهـا طغیـان گرفت

( علی قیصری )
2 1 مرداد 13970 188

کوچه های عشق و شادی را پراز غم کرده ای


کوچه های عشق و شادی را پراز غم کرده ای
از تکبُّـــر ملّـتی را غـــــرق مـــاتم کـــرده ای

میهن از جــور و جفـایت روی آرامش نـدید
چـادرِ غـــم را بـه پا در کشور جـم کـرده ای

ای بهشت واهی ات وارونه گــردد بـر سرت
روزگار خــوب مـــردم را جهنــــم کـــرده ای

روز روشن گــوی سبقـت را ربــودی از ستم
روی چنگیـزِ مغــول را بارهـا کـــم کــرده ای

هم به نام دیـن شدی بر گُرده ی مـردم سوار
هم بـه فتـوا فتنه در اقصـای عالـم کـرده ای

فارغ از هر عیب دیگر تند خویی کار توست
هم چنان بــر روی منبر چهـره درهم کرده ای

با خبر از حــال و روز مــردمان بــــودی ولی
بستــر بـدبخــتی مــا را فـــراهــم کـــرده ای

گفتـه بـــودم در تغـــزل شکـوه را کمتـر کنم
ای عسل ما را به رک گویی تو مُلزم کرده ای

( علی قیصری )
1 27 تیر 13970 172

کانال غزل ها
کانال دوبیتی ها
اینستاگرام
فیسبوک

© کلیه حقوق مادی و معنوی این وبسایت متعلق به علی قیصری می باشد

طراح و برنامه نویس سایت : سهراب قیصری