دسته ها

اشعار پیشنهادی

غزلیات علی قیصری

علی قیصری

شاعر آسیمه سر کم کم بهارت می رود


شاعـر آسیمه سـر کـم کـم بهـارت می رود
نالـه کمتر کـن کـه دیگر افتخارت می رود

بغض احساست بهـم میریزد از تنهایی ات
نغمـه ی پیـوسته از آهنـگِ تـارت می رود

مِثل هیزم در میان شعله خود سوزی بکن
در میـان معـــــرکه آتـش بیــارت می رود

بعدازین با اشک و آه و دل پریشانی بساز
روزهــای دل نشیـن از روزگـارت می رود

از سر بیچارگی در کــوچه های پر سکوت
تارِ تنهـایی بــزن وقتی کـه یارت می رود

خاطرات زندگی وقتی که می آید به ذهن
ناگهـان صبـر و تحمـل از قــرارت می رود

ســد بکـن راه عسل را از طــریق التمـاس
ترگلِ خوشبوی دشتِ لاله زارت می رود

( علی قیصری )
39 12 دی 13970 347

همان روزی که هنگام تلاقی


همـــان روزی کــه هنـگام تـلاقی
تـو را دیـدم بـــه طــور اتـفـاقی

چنان در برق رویت محو گشتم
که رفـت از خاطـرم دنیای باقی

( علی قیصری )
32 4 دی 13970 419

دوباره یوز ایرانی مجالی تازه خواهد یافت


دوباره یــوز ایـرانی مجـالی تازه خواهد یافت
میان کوهی از جنگل غـزالی تازه خواهد یافت

همین که بـاغِ آویـشن بپـوشد میـخک و سنبـل
دوباره بلبل افسـرده چــالی تازه خواهد یافت

زمین خشک و لـم یـــزرع شود آبستن از باران
کـویرِ چـاکِ لب تشنه نهـالی تازه خواهد یافت

کماکان پهنه ی صحرا پر از رویای پــرواز است
برای جوجه گنجشکی که بالی تازه خواهدیافت

گلِ سـرخ و رزِ وحشی شکـوفـا می شـود از نو
شقایق درپسِ پَرچین مجالی تازه خواهدیافت

بنــازم مـــادیانی را کـــه سُـم روی زمین کـوبد
به عشق کُره ی اسبی که یالی تازه خواهدیافت

بـه عشق خــاطرات و سر زمین سبــز رویـاهـا
غـزل هـای پریشانم خیـالی تازه خـواهد یافت

عسل بانو بخوان شعری که فردا فصل کوچ آید
پرستوی پر از دلشوره حالی تازه خواهد یافت

( علی قیصری )
38 2 دی 13976 461

چنان داغم که در اعماق شبها


چنان داغـم که در اعمـاق شبها
نشستـم در میان سوز و سـرما

انارِ سـرخِ شیــــرین را شکستم
به عشـقِ دختری با نام یلــــــدا

( علی قیصری )
27 28 آذر 13972 391

عشـق آمد و در بین دو دلداده رقم خورد


عشـق آمــد و در بیـن دو دلــداده رقــم خورد
افسـوس کــه آن رابطــه هــم زود بهــم خورد

دردی کــه چنیـن مانــده بــه دل چـــاره ندارد
از مــن بگسست آن کــه صمیمانه قسـم خورد

سی سال فقط حنجــره ام جـای سکوت است
باور تــو نکن بغـض گلـــو غصه ی کـــم خورد

آن قــــــدر زدم از غـــم دل بـــــر در و دیــوار
تـا نـام مــن از دفتـــر معشوقــه قلـــم خــورد

در بحث و جــدل فلسفه از چشم تو می گفت
سقراط ولی مست و پریشان شد و سم خورد

در سـایـــه ی شــب می شکنـد ﺍﺳﮑـﻠــﻪ ﻫـﺎ ﺭﺍ
مــوجی کـــه حـــریفانه به پهلــوی بلم خورد

امــروز کنـــم شکــوه کـــه صد سیلی محــکم
در خانه ی خود صـورتم از دست ستـم خـورد

صـد مرتبه گـفتـم کــه عسل هیــچ نپــــرسید
از شاعـــــر آواره کــه هـــر ثانیــه غـــم خورد

( علی قیصری )
29 9 تیر 13941 502

باغی از ممنوعه داری سیب کالی میدهی؟


باغی از ممنوعه داری سیب کالی میدهی؟
اندکی درپای پَرچین حس وحالی میدهی؟

می نشیند پیک احساسم به روی شانه ات
قـاصـدک هـای مسافـر را مجـالی میدهی؟

جای امنی بهتر از یلدای گیسوی تو نیست
بین مــوهای بهـم پیچـیده چــالی میدهی؟

شـرحِ اقبــالِ بـــدم را در تـهِ فنـجان ببین
دل به تفسیرات تلخِ قهــوه فـالی میدهی؟

آسمـان را با نگاهـت کرده ای رنگین کمـان
در زمان پر گشودن پــر و بـالی میــدهی؟

غیــر ممکن باعـث ایجــادِ ممکـن می شود
فـرصـتِ انـدیشه در امـرِ محـالی میدهی؟

دائمـاً از درد دوری ای عســل افســرده ام
عاقبـت آرامـش ِ بعــد از مــلالی میدهی؟

( علی قیصری )
27 21 آذر 13970 351

تا کمی دل میدهی حالی بـه حالی میشوم


تا کمی دل میدهی حالی بـه حالی میشوم
هرچه سرشار از تو گردم باز خالی میشوم

گیرم از دلدادگی دستِ خیالـت را به دست
میشوم آسوده حـال از بس خیالی میشوم

می کشم از فـرط تنهایی خودم را در بغـل
هـر زمانی روبــرو با تـخـتِ خـالی میشوم

می نشینم از غمـت بـر روی فرش ِ انتظـار
در نبودت خیره بـر گل های قالی می شوم

میشود با هـر نسیمی رنگ رخسارم عوض
از خجالـت زرد و سرخ و پـرتقالی میشوم

از همـان روزی که لیلا گونه مجنونت شدم
مِثل هــر دیوانـه ای دور از اهــالی میشوم

بی تـو امّـا چـون درختی در کنار جوی آب
زیـر باران هـم دچــار خشک سـالی میشوم

روسـری را در نیـاور ای عسل بانـو کـه من
دل پـریشان از وجــود عطــر عالی میشوم

( علی قیصری )
23 18 آذر 13970 547

ای که باشد بین گل ها امتیازت بیشتر


ای کــه باشد بیــن گل هـا امتیازت بیشتر
می زند آتش بـه جــانم چشم نازت بیشتر

وا نکن لب را که از هـر عابـری دل می برد
در خیـابـان غنچـه هـای نیمـه بازت بیشتر

بر کــویر سینه چاک و تشنه ی تفتیده دل
بـرف و باران ریــزد از راز و نیازت بیشتر

آخـر ای خورشید زیبـا رو نـدانم کی رسـد
دست کـــوتاهـم بـه گیسوی درازت بیشتر

آن قَــدَر سـرشارِ احساسی کــه هنگام دعا
بــرگ گل می ریزد از چــادر نمـازت بیشتر

حینِ نقاشیِ رویت بی گمان فهمیده است
نقش والای قلــم را چهـــــره سازت بیشتر

عاقبت اسرار چشمت ای عسل کشفم نشد
هــرچه زیباتـر بگـردی رمـز و رازت بیشتر

( علی قیصری )
22 11 آذر 13971 355

چشم نازش از قشنگی بی نیازش کرده بود


چشم نازش از قشنگی بی نیازش کرده بود
هم نشینِ غنـچه هـای نیمه بازش کـرده بود

در میان کـوچه ها از مرد و زن دل می ربود
پنجه های باغبان از بس که نازش کرده بود

مـن همـان آواره ی شهرم کــه بختم را سیاه
در شب یلـــــدا از آن زلـف درازش کـرده بود

بغض نی داند که از عشقش نخفتم لحظه ای
سینه ام را خانه ی سوز و گدازش کرده بود

می شـدم در زیـر باران شاهـد رنگیـن کـمان
آسمـــان را آبی از چــادر نمـازش کــرده بود

شهـره ی شهـر غـزل در دلبـری همتـا نداشت
شورِ مستی بین شعـرم یکه تازش کرده بود

گـر زمـانی در غــزل پوشیـده گفتـم از عسل
عاشقان را بی خبر از رمز و رازش کرده بود

( علی قیصری )
18 5 آذر 13974 316

ارگی از آجر بم روی سرم ریخته


ارگی از آجـــر بــــم روی ســـرم ریخته
غـم بی شـرم و حیـا دور و بـرم ریخته

چک چک نم نم باران به تن پنجــره ها
آهِ سردی ست کـه از چشم تـرم ریخته

من همان شاخه گلِ جنگل سبزم که تبر
آن چنان زد بـه درختـم کـه پـرم ریخته

کسی از کـوچه ی ما ثانیـه ای رد نشود
بس کـه از یـورش ســرما ثمــرم ریخته

کـو رفیقی کـه هـوا خواه شقایق بشود
دائمــاً خــــون رقیـق از جگــرم ریخته

نکنم شکوه که از جانب اقبال کج است
آن چـه آمـد بــه سـرم در نظـرم ریخته

بـه یقین شعــله بیفتاده در آلــونک من
آتــش روی عســل بـــر کَـــپَرم ریخــته

( علی قیصری )
15 4 آذر 13970 283

دفترِ گل واژه در طوفانِ باد از دست رفت


دفترِ گل واژه درطوفانِ باد از دست رفت
با ورود لشکرِ غـم شعرِ شاد از دست رفت

کشورِجم را سراسر جهل و بدبختی گرفت
بستر اندیشه درعلم و سواد از دست رفت

از همان روزی کـه آقـایِ ریا شـد شیخ شهر
در میـان نـوجـوانان اعتـقاد از دسـت رفت

بس کـه بــر منبـر بگـویـد از جهـان آخـرت
معنی آسایش ِ بعد از معــاد از دست رفت

رشته های محکم همبستگی ازهم گسیخت
اتحــادِ تیــــره هـای بـا‌ نــژاد از دست رفت

بـرگِ تاریخی نمـاند از وجـهه ی پیشینیان
آن همه نام و نشانِ قوم ماد از دست رفت

در میــانِ اهـــــلِ آبـادی فنــا شـد همـــدلی
در حقیقت بین مردم اعتماد از دست رفت

منتقد را ای عسل بانو بـه مسلخ می بـرند
روز اول جای بحث و انتقاد از دست رفت

( علی قیصری )
16 28 آبان 13970 329

لحظه های پُر تنش از بی قراری بوده است


لحظه های پُر تنش از بی قــراری بوده است
بی قـراری حاصـل چشم انتظاری بوده است

گـرچـه عاشق داده دل را در گــذرگاه وصـال
حضرت معشوقه از عاشق فراری بوده است

در جهــانِ پُر مــلال از تیــــر ناپیــدای عشق
قلـب دنیـایی دچـارِ زخـم کاری بــوده است

ای که دور افتاده ای از کوی گل دل بد مکن
در پـس ِ دیــوار غــم امیـدواری بـوده است

در مسیـر زنـدگی صبـــر و تحـمل پیـشه کن
حـل و فصل مشکلات از بردباری بوده است

از زمــان خلــق آدم بـــر زمیـن گــِرد و سبـز
زندگانی مبتنی بـر دیــن مـداری بـوده است

هر شب از هجر عسل در دفتـر شعـر و غـزل
نم نـم اشک قلــم پیوسته جـاری بوده است

( علی قیصری )
15 25 آبان 13970 268

دختر گیسـو طلا پیراهنت را باد برد


دختـرِ گیسـو طــلا پیــراهنت را باد بـرد
غنچه هـای نـازک ِ بـاغ تنـت را بـاد بــرد

کردی از باد صبا در پشت پَرچین اعتماد
صد من از گلواژه های گلشنت را باد برد

روسری را درمیان کوچه ها دادی به باد
تـا کـه آسان بافـه ی آویشنـت را باد برد

روزهـا پیوسته افتادی در آغـوش نسیم
لاجَـرَم گل هــای ریــزِ ﺩﺍمنـت را باد برد

کـو دلیری تا کند از کار طـوفان اعتراض
بی محـابا آب و خـاکِ میهنت را باد بـرد

شعله ی مانای دانش را سیاهی هاگرفت
تا که جنبیدی چــراغِ روشنت را باد بـرد

ای عسل بانـو مکن امـواج زلفـت را رهـا
درغریبی خوشه چین خرمنت را باد برد

( علی قیصری )
15 20 آبان 13970 344

مگر از بغض آهنگی بسازیم


مگـر از بغض آهنگی بسازیم
نشاطی با دلِ تنگی بسازیم

بیا تا پَر دهیم اندیشه ها را
جهـان سبزِ یکـرنگی بسازیم

( علی قیصری )
14 16 آبان 13970 324

از غم دوری تو آه کشیدن تا کی


از غـــم دوری تــــو آه کشیـــدن تا کی
اندکی مهـر و وفا از تـــو ندیدن تا کی

باغ گیلاسی و من عاشقِ بی تاب توام
میــوه ی سرخِ لبـت را نچـشیدن تا کی

نــرسد پلـک مـــنِ بیــدلِ آشفتـــه بهــم
خواب ها دیدن و از جـای پریدن تا کی

بی قــرارم نکنــد بـلبـلی از نغمــه گــری
آخــر از مرغ سحــر قصه شنیدن تا کی

بایــد از باد صبــا سخــت شکایت بکنم
از تــن نازک گــل جـــامه دریـدن تا کی

دفتر خاطره از اشک ترم پر شده است
دیگر از چشم قلـم قطـره چکیدن تا کی

گفته بودی کــه زمانی به وصالت نرسم
ای عسل از مـنِ افسـرده بـــریدن تا کی

( علی قیصری )
15 13 آبان 13970 684

تو چه کردی که خدا این همه زیبایت کرد


تو چه کردی که خدا این همه زیبایت کرد
ناز و پـــرورده تــر از ســـروِ دلارایـت کرد

جنگ هفتـاد و دو ملـت به یقین نیـز نکرد
آتشی را کــه بـه پا سـرخی لب هایت کرد

قـد و بالای پر از حُسن تـو ای جلوه ی ناز
ســر نـاسـاز مـــرا خــاک کــف پایــت کـرد

محـو چشمان قشنگ و لب میگون تو شد
هر که یک لحظه نظر بـر قد و بالایت کرد

شــد دلاویـز تـر از بـــوی گـل و بـاد بهــار
هـر نسیمی گـذر از زلـف سمـن سایت کرد

در پی گوهری ازجنس غزل بودم و چشم
ناگهـان زل به صدف ها زد و پیدایت کرد

ای عسل بیدل و مجنون شدنم قصه نبود
آنچــه آمــد بــه سـرم قامت رعنایـت کرد

( علی قیصری )
14 10 آبان 13970 506

برگ ریزان شیونِ شعر ملال انگیز بود


برگ ریـزان شیونِ شعــر مـلال انگیـز بود
برگ ریزان قصـه ی دلشوره ی پاییــز بود

از نگـاه آذر و آبان کــه عمــری هـم دلــند
کوچـه ی مهــر از وجـود زردهـا لبریز بود

کس نگیرد عیبی از رخـت عروس فصلها
این همـه زیبـایی از نقـاش رنگ آمیـز بود

خش خش گلواژه هادر داستان برگ و باد
صحنه ی بر پا شدن در روز رستاخیز بود

رد پاهای جنون بـر برگ هـای سرخ و زرد
استنـاد دیگــری از حملــه ی چنـگیــز بود

بــر سـر نعـش شقـایق در گــذرگاه خـزان
جامه ی آلالـــه ها بـر نیـــزه های تیز بود

ای عسل از درد و آه و اشک جانسوز قلم
نامـه ها آمیــزه ای از نکتـه هـای ریـز بود

( علی قیصری )
14 5 آبان 13970 308

در شهر غزالان که شدی شاعر زن ها


در شهـر غـزالان کــهشدی شاعـر زن ها
با شعـر و غـزل دل ببر از پسته دهن ها

از بسکه صبا رد شده از کوچه ی باران
قرمز شده رخسار گل از بـوسه زدن ها

بگــذار نفـس در نفس ِ یاس پــر از گل
تا پــر بکنـد روح تـو را بــوی سمـن هـا

عصری کـه گذر می کنی از باغ شقـایق
یـادی بکـــن از تشنـگیِ لالــــه بــدن ها

خطهای موازی کـه گذشت از تن جنگل
آســوده نشـد زنــده ای از دود تــرن ها

از معجزه ی اشکقلـم بوده کـه شاعر
گلـواژه بریزد بـه سر حرف و سخـن ها

روزی که نگاهم به دوچشم عسل افتاد
افتـاد غــــزل مثنـوی ام روی چمــن ها

( علی قیصری )
12 2 آبان 13971 393

با جلوه گری در رگ شب نور بریز


با جلوه گری در رگ شب نور بریز
از ساغر لب باده ی مخمــور بریـز

با زمـزمـه در مایه ی ماهــور بزن
آهنـگ بنـان را ســرِ سنتـور بـریـز

( علی قیصری )
11 30 مهر 13970 323

من که در شهرِ غزل این همه امکان دارم


من که در شهـرِ غــزل این همه امکان دارم
شعـرِ بی پنجـــره ای رو بــه خیـابـان دارم

از زمانی کـه پـر از ایـده ی حافظ شده ام
گاه گاهی گـــذر از کـــوچه ی عـرفان دارم

اشک هایی کـه فــرو میچکد از چشم تـرم
شکوه هایی ست که از حضرت باران دارم

گـرچــه بغضم بـه نسیـم گــذرا می شکـند
می شوم هــم سفـــر آینـــه تـا جــان دارم

فــالِ فـــردایِ مــــرا قهــوه نشـانم بــدهد
بخـت و اقبــالی اگــر در تـهِ فنـجـان دارم

هم صدای غــزلم باش کـــه در طـول سفر
داخــلِ بقـچه کـمی شعــر و کمی نان دارم

گـر عسل شانـه بــه گیسوی کمنـدش بـزند
عطــر خــوشبوتــری از بــاد بهـــاران دارم

( علی قیصری )
11 24 مهر 13970 331

روزها بــا تنش و رنج و الم می گذرد


روزهـا بــا تنـش و رنـــج و الــــم می گــذرد
این چه دردی ست کــه بر اهل قلم می گذرد

بسکه ریزش کند از حجم گُسل سازه ی ارگ
بارهـا زلــــــزله از پهنـــــه ی بــم می گــذرد

گــرچه در عمـر غـم آلـوده ی ما هم نگذشت
دوره ی بـــردگی و ظلــــم ستــم می گـــذرد

ای قلم از غــم و از رنـج و مصیبـت ننویس
کــه به دنبـالِ غـــزل سایـه ی غـم می گذرد

منِ پُــر غصه ندیدم تــو بفـرما کـه کجاست
آن دلی را کــه در آن غصه ی کــم می گذرد

با خبــر باش کـــه با گــردش چـــرخ دَوَران
فصـل عمـر مـن و تــو در پیِ هـم می گذرد

بـه مشامم رسد از فاصلـــه ها بـوی بهشت
هـــر زمــــانی عسـل از بـاغ ارم می گــذرد

( علی قیصری )
12 22 مهر 13970 280

سرشب ظرف پر از قند و عسل با حافظ


سرشب ظرف پر از قند و عسل با حافظ
تا سحـر دکلمـه ی شعـر و غـزل با حافظ

خبـر از بحـر معانی نـه تو داری و نه من
کشـف گنـجینـه ای از راز ازل با حـافـظ

( علی قیصری )
10 20 مهر 13970 267

عارفی مست و ملنگ است مرادِ من و تو


عارفی مست و ملنگ است مـرادِ مـن و تو
نـه ریا کار و دو رنگ است مــراد مـن و تو

بـــــزن از راه تفـأل بـه در حضـــرت عشق
پس ِ در گوش به زنگ است مرادِ من و تو

بـده دل تا بــدهد سـر به تو در عالــم انس
گرچه نقشش سر سنگ است مرادِ من و تو

نــرسد ذهـن بشر هیـچ بـــه اندیشــه ی او
ساحـری رنـد و زرنگ است مــرادِ مـن و تو

صـوفیِ دیـر مغـان را بکنـد خـــانه خـراب
شــرر رویِ شـرنگ است مــــرادِ مــن و تـو

بعـد از این از غـم تنهایی خود شکوه مکن
مونس هـر دلِ تنگ است مــرادِ مــن و تـو

فارغ از شعـر و غـزل در ره تقـوا زده است
بی نیاز از دف و چنگ است مرادِ من و تو

زند از عشـق عسل شانـه بــه موهای غـزل
مرجع شعـرِ قشنگ است مــــرادِ مـن و تو

( علی قیصری )
10 20 مهر 13970 301

دختر زیبای حافظ شعرِ پاک آورده ام


دختــر زیبــای حافــظ شعــرِ پاک آورده ام
یک سبد از خوشه های سرخِ تاک آورده ام

سـروِ نازِ شهــرِ گل یک هفته مهمـان تـو ام
گـرچه از شهــرم پنیـر و نانِ کاک آورده ام

از نمــازی رفتــــه ام تـا بیـــنِ بازار وکیــل
کاسه های خـوش تراش و تابناک آورده ام

در میـان کـــوله بـارم کـــوزه ی آبی خـنک
از دیـار تشنــه هـــای دل هـــلاک آورده ام

هم چـنان روشـن بمـانَـد شعلـه ی آتشکده
در مسیرم هیــزم از کـــوهِ دراک آورده ام

از همانروزی کـه با سختی به شیراز آمدم
رو بـه سوی عـارفـانِ سینه چاک آورده ام

آمــدم تـا دامنـت را پــر کنـم از سیـم و زر
سکــه هـای زرد و زنجـیر و پلاک آورده ام

کوچه ی دیر مغـان را زیر و رو کـردم شبی
خمـره های پر شراب از زیـر خاک آورده ام

ای "عسل" ای دختـرِ دردانه ی شـاخِ نبات
در میان هـدیه ها یک جعـبه لاک آورده ام

گفته بودم در شب آدینه عقــدت می کنم
عاقــــــد و آیینــه هــا را از اراک آورده ام

( علی قیصری )
10 14 مهر 13970 276

از ایل و تبارِ صدف و دُرّ هستم


از ایل و تبارِ صـدف و دُرّ هستم
سرشارتر از کرخه و از کُر هستم

از تیره ی مـردانگی و سادگی ام
آزاده ای از پارسه ام، لُــر هستم

( علی قیصری )
8 12 مهر 13971 268

ارمغان آورده غم را روضه ی کلّاش ها


ارمغـان آورده غــم را روضـه ی کلّاش ها
خنده ها ماسیده عمـری بـر لب بَشّاش ها

در کنار خیمه ی افســـرده ها پر می شود
کاسه های کاسه لیسان همچنان از آش ها

از وجـود سایـه هـا در آسمان پـر میکشد
جـایِ پــرواز پـرستـو دسته ی خـفاش ها

از همانروزی که موهای قلم مو شد سیاه
رنگ خـوشحالی پـرید از دفتـر نقـاش ها

بذر غیرت را بپاش از هـر طریقی تا مگر
جای گندم را نگیرد بوته ی خشخاش ها

دامن گلپونه ها را هـرزگی پر کرده است
راه تنگ کــوچه ها را پرسه ی اوباش ها

راهیان کوی افسوسیم و باهم چیده ایم
از درخت نا امیدی میــوه ی ای کاش ها

بارها در باغ گل دیدم کـه با فتـوای جغد
لانه ی هر بلبلی ویـران شد از کنکاش ها

ای عسل با انگ بی دینی به دارم میزنند
شکـوه باید کم کنم در محضر عیـاش ها

( علی قیصری )
7 9 مهر 13970 246

شبی گفتم که بـا ابلاغ عشقت


شبی گفتــم کـــه بـا ابـلاغ عشقت
بچینـم سیب ســرخ از باغ عشقت

چه دانستم که شیطان دو چشمت
فـــریبـم می دهـــد از داغ عشقت

( علی قیصری )
5 8 مهر 13970 213

فرصت از دست اجل بر سرِ دارم بدهید


فرصت از دست اجـل بر سرِ دارم بدهید
خبــر مــــرگ مـرا ساده بــه يـارم بدهید

روز فــوتم بـزنید عکس مــرا روی حصار
شـرح بیچـاره گی ام را بـه ديـارم بدهید

گــذراندم همـه ی ثانیه هــا را بـه سکوت
بغــلی شور و شـر و داد و هــوارم بدهید

دفتـر شعـر و غـزل پر شده از اشک قلـم
نامــه ی عاشقی ام را بــه نگارم بــدهید

بخت و اقبال من افتاده به دستان شبح
شــرری از نـخ شمعی شب تـارم بــدهید

سرِ شب خمره ی خالی شده را پـر بکنید
ظرف پر باده ای از صبـر و قـرارم بدهید

بـــه ســر خاکــم اگــر پـا بگــذارد عسلم
خبــر از زمــزمه هـای دف و تارم بدهید

( علی قیصری )
6 5 مهر 13970 234

عزای لاله های واژگون است


عـزای لالـــه هـای واژگــون است
سـراپای شقایق غرق خون است

میــان اضطـراب و بغض کــوچه
صدای طبل و تار ذوالفنون است

( علی قیصری )
4 31 شهریور 13970 243

گرچه چشمان قشنگت سرِ دعوا دارد


گـرچه چشمــان قشنگـت سـرِ دعـوا دارد
بــرق رخسار تـــو یک عمـــر تمــاشا دارد

لب سرخت که چنین از همگان دل بِبَرد
شهد شیرین تــری از دانــه ی خـرما دارد

بی گمان مـوسم گل عـازم صحــرا نشود
آن کـه در خلـوت خـــود دلــبر زیبـا دارد

بِگشـا پیــــرهنت را کــــه بهــــارانِ تنـت
میـوه ی وسـوســه در بـاغِ شکـوفـا دارد

گوشه ی چشم پراز راز تو ای مایه ی ناز
کوچه باغی ست که صدپنجره رویا دارد

با همه تاب و تب و مشکل افسردگی ام
اگــر از عشـق تـو بــر سر بــزنم جـا دارد

عسلم باش و به یک مرتبه برخیز و بریز
بــر لبـم قنـــد لبـت را کـــــه مـــربـا دارد

( علی قیصری )
3 26 شهریور 13970 635

کانال غزل ها
کانال دوبیتی ها
اینستاگرام
فیسبوک

© کلیه حقوق مادی و معنوی این وبسایت متعلق به علی قیصری می باشد

طراح و برنامه نویس سایت : سهراب قیصری