دسته ها

اشعار پیشنهادی

غزلیات علی قیصری

علی قیصری

مگـر از معجزه ها فـاصلـه‌ اندک بشود


مگـر از معجزه ها فـاصلـه‌ اندک بشود
کـه تقـاضای لبـم روی لبت حـک بشود

اگـر از کوی تو شب هـا متوالی گـذرم
بیگمان دختر همسایه پر از شک بشود

سنــد عــاشقی ام را نکــــند پـاره کنی
که سراپای غزل نسخه ی مَدرَک بشود

آخر ای دختر گل بوی تو را حس بکند
هــر کسی ره گــذرِ بـاغ ولنـجک بشود

آن قَدر ناز و بلندی کـه بـه مانند چنار
بافه ی خـرمن تو لانه ی لک لک بشود

هــر زمانی کــه بهـار آیـد و باران بزند
ساحل پیــرهنت بــرکـه ی اردک بشود

روی آلـوچه ی لب هـای تو باید عسلم
آنقـَدر بـوسه بـریزم کـه لواشک بشود

( علی قیصری )
12 10 اسفند 13970 160

تو وقتی با رقیبم جـور باشی


تـو وقتی با رقیبم جـور باشی
همان بهتر که از من دور باشی

نســازم از لب سـرخـت شرابی
اگـرچه خـوشه ی انگـور باشی

( علی قیصری )
11 4 اسفند 13970 196

هـر زمانی کـه نگاهـم بـه رخ یار افتاد


هـر زمانی کـه نگاهـم بـه رخ یار افتاد
قلبم از دیـدن او بی تپش از کار افتاد

تن گرما زده ی کوچه پُر از پنجره بود
که شبی وعده ی ما زیر سپیدار افتاد

مـنِ مغـرورِ بـد اندیشه ندانم کـه چرا
آن همـه وسوسه در موقع دیدار افتاد

بی گمان از همه ی منظـره ها دل بکَند
هر که روزی نظرش بر رخ دلدار افتاد

هـم زمـان با نفس منبسط فصل بهار
گـــذر بـاد صبـا بـر گل بی خــار افتاد

روز و شب دائماً از آینه گفتم که دلم
در پی دیــدن آن آینـــه رخسار افتاد

ناصحم گفت که"سرمیشکنددیوارش"
معبرم کوی عسل بود که دشوار افتاد

( علی قیصری )
12 2 اسفند 13970 355

چـو مهـتاب از تبارِ نور هستی


چـو مهـتاب از تبارِ نور هستی
وجیه المنظر و مشهور هستی

ولی ای دخـتر زیبای خـورشید
هنـوز از دیــدگانـم دور هستی

( علی قیصری )
10 28 بهمن 13970 148

صبحی کـه نظـر بـر رخ نیکوی تـو کردم


صبحی کـه نظـر بـر رخ نیکوی تـو کردم
از عشق لبت سجـده بـه ابروی تـو کردم

از عطــر تنت پــر شدم آنگه کــه دمـادم
در کوچه ی عرفان گذر از بوی تـو کردم

گل های تر و تازه تری دور و برم ریخت
تا یادی از آن بافــه ی گیسوی تــو کردم

در چـامـه سرایی نـه فقط بـاد صبـا بـود
هـر جا کـه سرودم گلـه از مـوی تو کردم

گفتـا نرسی در همـه عمـرت بـه وصـالش
وقتی که شکایت بـه سخنگوی تو کردم

ای گوهر دردانه بـه اندازه ی قـرن است
عمــری که تلف در شب گیسوی تو کردم

چشمان مرا ای عسلم برق رخت سوخت
از بس کـه نظـر بـر شــرر روی تو کـردم

( علی قیصری )
12 21 بهمن 13970 344

هنوز از بی قراری منگم ای دوست


هنوز از بی قراری منگم ای دوست
بـه سانِ سـاز بی آهنگم ای دوست

تـو شــادابی ولی مــن در غـــریبی
غروب جمعه ها دلتنگم ای دوست

( علی قیصری )
12 12 بهمن 13970 188

آن که روی شانه ها یک بافه گیسو می بَرد


آن که رویِ شانه ها یک بافه گیسو می بَرد
صدبغل شعر و غزل با چشم و ابرو می بَرد

هـر زمانی عشوه می ریــزد میان کوچه ها
از تنش بادِ بهـاران عطــرِ خوش بو می بَرد

پشت پَرچین میسپارد روسری را دستِ باد
بی خیال از هر نسیمی شانه بر مو می بَرد

لــرزش بــرجستگی ها دکـمه را وا می کند
در میــانِ پیــرهن وقتی کــه تیهـو می بَرد

راز و رمزش را نمیدانم ولی دائم به چشم
سرمه ای دارد کـه دل از بچــه آهو می بَرد

هــر زمـان با جیغ و داد آیـد صـدای وای نه
یک نفــر از بـاغ او دزدانـــــه لیمــو می بَرد

بی خبر از حرف مردم دخترِ وحشی صفت
آبــــرویِ عـــاشقـان را بـا هیـاهــــو می بَرد

شعرِ شاعر تازه شیرین میشود وقتی عسل
قَـدری از شهـدِ شکــر از کـام کنـدو می بَرد

( علی قیصری )
13 11 بهمن 13970 203

اگرچه سادگی کردم که خوردم گولِ ترفندت


اگرچه سادگی کردم که خوردم گولِ ترفندت
شر و شوری به پا کرده لبِ سرخِ شکر خندت

بنازم شعر سعدی را که در وصف تو میگوید
نــزاید "مـادرِ گیتی" نگـاری را بــه مــاننـدت

نهــادم از غــــم دوری ســرم را روی سجـاده
طلب کـردم تو را عمـری دمادم از خـداوندت

الا ای "ترک شیرازی"که دل میبردی از حافظ
صبا پیوسته میرقصد سحر سمت سمرقندت

دراین شبهـای تنهـایی به درگاهت نهـادم سر
مبُر بنــد امیدم را کـــه دل دادم بـه پیـوندت

لبِ شیرینِ سـرخت را منِ شاعــر شکـر گفتم
چه دانستم کـه می گیرم دیابت از لبِ قندت

قسم خوردی بلا بالا کـه عمری سوگلم باشی
نمی بینم عسل بانو وفا در عهـد و سوگندت

( علی قیصری )
13 4 بهمن 13972 270

دیگــر نـــدارم تـابِ زهــــرِ کینـه ات را


دیگــر نـــدارم تـابِ زهــــرِ کینـه ات را
از بس فشردی بـــر گلـویم دشنه ات را

محکم تر از محکم بزن باشد که مرگم
خــونابه نــوشاند کــویــر تشنـه ات را

وقتی شـدی از کشتنم آسـوده خــاطر
خــالی بکـن بغـض درون سینـه ات را

با آن کـــه دلگیــرت کنـد پــایان هفـته
در بی خیــالی بگــذاران آدینـــه ات را

روزی کــه اشکم در زمستان یخ ببندد
رقـص تگــــرگی بشکــند آیینــه ات را

يادم نکــن در روزهــای ســرد و بـرفی
وقتی که روشن میکنی شومينه ات را

ای شاعـر از جــورِ عسل گفتی دمـادم
دیگــر نگــو راز غـــم دیــرینـــه ات را

( علی قیصری )
19 1 بهمن 13970 180

بخوان از روی رغبت مثنوی را


بخوان از روی رغبت مثنوی را
سخــن هـای لطیف مـولـوی را

کــه در دیــوان او بهتـر بیـابی
الفبــــــای زبـان پهلــــــــوی را

( علی قیصری )
17 1 بهمن 13970 187

دو بـالِ بستــه ام را بـاز کردم


دو بـالِ بستــه ام را بـاز کردم
خـیالـم را پُــر از شیـراز کردم

هوایی تر شدم بعـد از پریدن
به سوی شهر گل پرواز کـردم

( علی قیصری )
23 27 دی 13970 248

گلِ خوشبوتر از یاسم کجایی


گلِ خوشبوتر از یاسم کجایی
شکــوهِ بـاغ گیـلاسـم کجایی

زمان دلربایی حینِ کوچ است
غـــزالِ ایل احساسـم کجایی

( علی قیصری )
28 24 دی 13970 268

گر چه در فصل پرستو اندکی یاری شدم


گـرچـه در فصلِ پرستو اندکی یاری شدم
سال ها بی خانمان از کــوچِ اجباری شدم

یـارِ محبــوبـم نمی دانــد کـــه از راهِ نیـاز
در غـروب بی کسی محتـاجِ دلـداری شدم

چـاره ام در روزِ تنهـایی غــزل گفتن نبود
شاعــر گل واژه هـا از روی ناچــاری شدم

در نگاه پر سکوتِ چشمه ی مردابِ خیس
برکه ای بودم که از شور غزل جاری شدم

از همانروزی که دف با شعرِ حافظ میزدم
خارج از انـدیشه هـای ساده انگاری شدم

پا نهـــادم در میـان بــرف بهمــن لاجــرم
میــزبانِ روزهـای ســرد و تکـــراری شدم

در پـس بـاغ قنـاری پشت پَـرچـین خیال
عاشـق روی عسل در حـینِ گلـکاری شدم

( علی قیصری )
30 22 دی 13971 249

ارم را تا به باغ دلگشایت


اِرم را تـا بـه بـاغ دلـگشایـت
دویـدم تا نشینم در هـوایت

هنوزم کوچه های آن حوالی
معطر میشود از عطـر چایت

( علی قیصری )
28 20 دی 13971 245

پرده بردار از رخ زیبا که رویت محشر است


پرده بردار از رخ زیبا کـــه رویت محشر است
تاب زلف و پیچش هر تار مویت محشر است

ساغــــرم را پر بکن از بـــــــوسه های آتشین
طعم دلچسبِ شرابِ در سبویت محشر است

شرمـــــــم آید تا نگاهی بـــــــر بلورینت کنم
جایگاه بــــوسه در زیر گلــویت محشر است

مـــــــونسِ تنــهایی مــن لااقــل حــرفی بزن
بی گمـــان در گفتمانها گفتگویت محشر است

آنقـــَدر در پشت دیوارت هیاهـــــــو می کنم
تا بگوئی اتفاقاً هـــــای و هویت محشر است

بارهــــا در شعـــرهـایـم گـفته ام از حسن تـو
شهره ی باغ تغزل،خلق و خویت محشر است

گفته بـودم آرزویم تا ابـــــــد آغــوش توست
گفته بـودی تا بـــــدانی آرزویت محشر است

دکــــمه ی پیــــراهنت را ای عسل بانــو ببند
میوه هـــای نـورسِ باغ هلویت محشـر است

( علی قیصری )
37 17 دی 13970 279

وجودم را پر از احساس کردم


وجودم را پر از احساس کردم
گـذر از کـوچه های یاس کردم

نشستم در کلاس درس استاد
دو واحد از رباعی پاس کردم

( علی قیصری )
29 17 دی 13970 856

عشق من بشکن بزن بشکن در میخانه را


عشق من بشکن بزن بشکن در میـخانه را
پر بکن با خنـده هایت ساغـر و پیمانه را

بافه ی زلفت که می ریزد بروی شانه ات
می کند هـر دم معطـر جای جای خانه را

آنقَـدر در پیش چشمت بی قراری میکنم
تا که از باغت بچینم میوه ی بی دانه را

جــز کمی آثار خـاکستر نمی مـاند به جـا
شمـع رویت می زند وقتی رگِ پروانه را

در خیـال باطلـم از عشق تـو پیمـوده ام
جـاده ی پر پیچ بوکان تا به شهر بانه را

یادم آیــد مِثـل لیـلی بیــن راهِ مــدرسـه
با نگاهی زیـر و رو کـردی مـنِ دیـوانه را

بوی ناب ادکلن درکوچه هاپیچیده است
ای عسل کمتر بزن بر روی زلفت شانه را

( علی قیصری )
33 16 دی 13970 249

شبی گفتا حرام اندر حرام است


شبی گفتا حرام اندر حرام است
سراسر فتنه و تزویر و دام است

بگفتم الغرض، منظورت ای شیخ
بگفتا صحــبتم از تلگـــرام است

( علی قیصری )
36 14 دی 13970 207

پیـــاپی ﺩﺭ ﺟـــﻮﺍﺭِ ﺁﺳﺘـﺎﻧﺖ


پیـــاپی ﺩﺭ ﺟـــﻮﺍﺭِ ﺁﺳﺘـﺎﻧﺖ
ﻏﺰﻝ ﻧﻮﺷﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﺑﺎ ﺍﺳﺘﮑﺎﻧﺖ

هنوز ای نازنین دارم ﺍﻣﯿﺪﯼ
ﮐـــﻪ بنشیند لبم روی ﻟﺒﺎﻧﺖ

( علی قیصری )
40 13 دی 13970 224

شاعر آسیمه سر کم کم بهارت می رود


شاعـر آسیمه سـر کـم کـم بهـارت می رود
نالـه کمتر کـن کـه دیگر افتخارت می رود

بغض احساست بهـم میریزد از تنهایی ات
نغمـه ی پیـوسته از آهنـگِ تـارت می رود

مِثل هیزم در میان شعله خود سوزی بکن
در میـان معـــــرکه آتـش بیــارت می رود

بعدازین با اشک و آه و دل پریشانی بساز
روزهــای دل نشیـن از روزگـارت می رود

از سر بیچارگی در کــوچه های پر سکوت
تارِ تنهـایی بــزن وقتی کـه یارت می رود

خاطرات زندگی وقتی که می آید به ذهن
ناگهـان صبـر و تحمـل از قــرارت می رود

ســد بکـن راه عسل را از طــریق التمـاس
ترگلِ خوشبوی دشتِ لاله زارت می رود

( علی قیصری )
39 12 دی 13970 296

همان روزی که هنگام تلاقی


همـــان روزی کــه هنـگام تـلاقی
تـو را دیـدم بـــه طــور اتـفـاقی

چنان در برق رویت محو گشتم
که رفـت از خاطـرم دنیای باقی

( علی قیصری )
32 4 دی 13970 369

دوباره یوز ایرانی مجالی تازه خواهد یافت


دوباره یــوز ایـرانی مجـالی تازه خواهد یافت
میان کوهی از جنگل غـزالی تازه خواهد یافت

همین که بـاغِ آویـشن بپـوشد میـخک و سنبـل
دوباره بلبل افسـرده چــالی تازه خواهد یافت

زمین خشک و لـم یـــزرع شود آبستن از باران
کـویرِ چـاکِ لب تشنه نهـالی تازه خواهد یافت

کماکان پهنه ی صحرا پر از رویای پــرواز است
برای جوجه گنجشکی که بالی تازه خواهدیافت

گلِ سـرخ و رزِ وحشی شکـوفـا می شـود از نو
شقایق درپسِ پَرچین مجالی تازه خواهدیافت

بنــازم مـــادیانی را کـــه سُـم روی زمین کـوبد
به عشق کُره ی اسبی که یالی تازه خواهدیافت

بـه عشق خــاطرات و سر زمین سبــز رویـاهـا
غـزل هـای پریشانم خیـالی تازه خـواهد یافت

عسل بانو بخوان شعری که فردا فصل کوچ آید
پرستوی پر از دلشوره حالی تازه خواهد یافت

( علی قیصری )
38 2 دی 13976 415

چنان داغم که در اعماق شبها


چنان داغـم که در اعمـاق شبها
نشستـم در میان سوز و سـرما

انارِ سـرخِ شیــــرین را شکستم
به عشـقِ دختری با نام یلــــــدا

( علی قیصری )
27 28 آذر 13972 342

عشـق آمد و در بین دو دلداده رقم خورد


عشـق آمــد و در بیـن دو دلــداده رقــم خورد
افسـوس کــه آن رابطــه هــم زود بهــم خورد

دردی کــه چنیـن مانــده بــه دل چـــاره ندارد
از مــن بگسست آن کــه صمیمانه قسـم خورد

سی سال فقط حنجــره ام جـای سکوت است
باور تــو نکن بغـض گلـــو غصه ی کـــم خورد

آن قــــــدر زدم از غـــم دل بـــــر در و دیــوار
تـا نـام مــن از دفتـــر معشوقــه قلـــم خــورد

در بحث و جــدل فلسفه از چشم تو می گفت
سقراط ولی مست و پریشان شد و سم خورد

در سـایـــه ی شــب می شکنـد ﺍﺳﮑـﻠــﻪ ﻫـﺎ ﺭﺍ
مــوجی کـــه حـــریفانه به پهلــوی بلم خورد

امــروز کنـــم شکــوه کـــه صد سیلی محــکم
در خانه ی خود صـورتم از دست ستـم خـورد

صـد مرتبه گـفتـم کــه عسل هیــچ نپــــرسید
از شاعـــــر آواره کــه هـــر ثانیــه غـــم خورد

( علی قیصری )
29 9 تیر 13941 437

باغی از ممنوعه داری سیب کالی میدهی؟


باغی از ممنوعـه داری سیـب کالی میدهی؟
اندکی در پای پَرچین حس وحالی میدهی؟

می نشیند پیک احساسم به روی شانه ات
قـاصــدک هــای مسافـر را مجـالی میدهی؟

چون کویر تشنه می میرد تنـم از خستگی
جان به لب گـردیده ام آب زلالـی میـدهی؟

شرحی از اقبال مـن را در تـهِ فنـجان ببین
تن به تفسیرات تلخ قهــوه فــالی میدهی؟

آسمــان را با نگاهی می کنی رنگین کمــان
روز پــــروازِ کبــــوتر پـــر و بـالی میـدهی؟

غیــر ممکن باعـث ایجــادِ ممکـن می شود
فـرصـتِ انـدیشه در امــرِ محــالی میدهی؟

آخـر ای شاعـر بـه زیبایی غـزل گفتی ولی
آبـرویت را بـه پـای هـــر غــــزالی میدهی؟

روزهای بی تو بودن منشأ افسردگی ست
ای عسـل آرامـش ِ بعــد از مـلالی میدهی؟

( علی قیصری )
27 21 آذر 13970 296

تا کمی دل میدهی حالی بـه حالی میشوم


تا کمی دل میدهی حالی بـه حالی میشوم
هرچه سرشار از تو گردم باز خالی میشوم

گیرم از دلدادگی دستِ خیالـت را به دست
میشوم آسوده حـال از بس خیالی میشوم

می کشم از فـرط تنهـایی خودم را در بغـل
هـر زمانی روبــرو با تـخـتِ خـالی میشوم

می نشینـم از غمـت بـر روی فـرشِ انتظار
در نبودت خیره بـر گل های قالی می شوم

از همان روزی که بی باکانه مجنونت شدم
مِثل هــر دیوانـه ای دور از اهــالی میشوم

می شود با هر نسیمی رنگ رخسارم عوض
پیش رویت زرد و سرخ و پرتقالی میشوم

بی تـو امّـا چـون درختی در کنار جوی آب
زیـر باران هـم دچــار خشک سـالی میشوم

پـایِ احساسـم عسل وقتی بیـاید در میـان
سرنگـون از هجــمه ی بـادِ شمـالی میشوم

( علی قیصری )
23 18 آذر 13970 475

ای که باشد بین گل ها امتیازت بیشتر


ای کــه باشد بیــن گل هـا امتیازت بیشتر
می زند آتش بـه جــانم چشم نازت بیشتر

وا نکن لب را که از هـر عابـری دل می برد
در خیـابـان غنچـه هـای نیمـه بازت بیشتر

بر کــویر سینه چاک و تشنه ی تفتیده دل
بـرف و باران ریــزد از راز و نیازت بیشتر

آخـر ای خورشید زیبـا رو نـدانم کی رسـد
دست کـــوتاهـم بـه گیسوی درازت بیشتر

آن قَــدَر سـرشارِ احساسی کــه هنگام دعا
بــرگ گل می ریزد از چــادر نمـازت بیشتر

حینِ نقاشیِ رویت بی گمان فهمیده است
نقش والای قلــم را چهـــــره سازت بیشتر

عاقبت اسرار چشمت ای عسل کشفم نشد
هــرچه زیباتـر بگـردی رمـز و رازت بیشتر

( علی قیصری )
22 11 آذر 13971 304

چشم نازش از قشنگی بی نیازش کرده بود


چشم نازش از قشنگی بی نیازش کرده بود
هم نشینِ غنـچه هـای نیمه بازش کـرده بود

در میان کـوچه ها از مرد و زن دل می ربود
پنجه های باغبان از بس که نازش کرده بود

مـن همـان آواره ی شهرم کــه بختم را سیاه
در شب یلـــــدا از آن زلـف درازش کـرده بود

بغض نی داند که از عشقش نخفتم لحظه ای
سینه ام را خانه ی سوز و گدازش کرده بود

می شـدم در زیـر باران شاهـد رنگیـن کـمان
آسمـــان را آبی از چــادر نمـازش کــرده بود

شهـره ی شهـر غـزل در دلبـری همتـا نداشت
شورِ مستی بین شعـرم یکه تازش کرده بود

گـر زمـانی در غــزل پوشیـده گفتـم از عسل
عاشقان را بی خبر از رمز و رازش کرده بود

( علی قیصری )
18 5 آذر 13974 257

ارگی از آجر بم روی سرم ریخته


ارگی از آجـــر بــــم روی ســـرم ریخته
غـم بی شـرم و حیـا دور و بـرم ریخته

چک چک نم نم باران به تن پنجــره ها
آهِ سردی ست کـه از چشم تـرم ریخته

من همان شاخه گلِ جنگل سبزم که تبر
آن چنان زد بـه درختـم کـه پـرم ریخته

کسی از کـوچه ی ما ثانیـه ای رد نشود
بس کـه از یـورش ســرما ثمــرم ریخته

کـو رفیقی کـه هـوا خواه شقایق بشود
دائمــاً خــــون رقیـق از جگــرم ریخته

نکنم شکوه که از جانب اقبال کج است
آن چـه آمـد بــه سـرم در نظـرم ریخته

بـه یقین شعــله بیفتاده در آلــونک من
آتــش روی عســل بـــر کَـــپَرم ریخــته

( علی قیصری )
15 4 آذر 13970 236

دفترِ گل واژه در طوفانِ باد از دست رفت


دفترِ گل واژه درطوفانِ باد از دست رفت
با ورود لشکرِ غـم شعرِ شاد از دست رفت

کشورِجم را سراسر جهل و بدبختی گرفت
بستر اندیشه درعلم و سواد از دست رفت

از همان روزی کـه آقـایِ ریا شـد شیخ شهر
در میـان نـوجـوانان اعتـقاد از دسـت رفت

بس کـه بــر منبـر بگـویـد از جهـان آخـرت
معنی آسایش ِ بعد از معــاد از دست رفت

رشته های محکم همبستگی ازهم گسیخت
اتحــادِ تیــــره هـای بـا‌ نــژاد از دست رفت

بـرگِ تاریخی نمـاند از وجـهه ی پیشینیان
آن همه نام و نشانِ قوم ماد از دست رفت

در میــانِ اهـــــلِ آبـادی فنــا شـد همـــدلی
در حقیقت بین مردم اعتماد از دست رفت

منتقد را ای عسل بانو بـه مسلخ می بـرند
روز اول جای بحث و انتقاد از دست رفت

( علی قیصری )
16 28 آبان 13970 275

کانال غزل ها
کانال دوبیتی ها
اینستاگرام
فیسبوک

© کلیه حقوق مادی و معنوی این وبسایت متعلق به علی قیصری می باشد

طراح و برنامه نویس سایت : سهراب قیصری