دسته ها

اشعار پیشنهادی

غزلیات علی قیصری

علی قیصری

همان گونه که آتش در دلِ نیزار می گیرد


همان گونه که آتش در دلِ نیزار می گیرد
دلــم از درد تنهــائی کبوتر وار می گیرد

بسانِ قـایق افتاده در امــــــواج نا آرام
سراپای وجـــودم را تپش بسیار می گیرد

قلــم بر کاغذِ کاهی نمی لغزد به آسانی
هنوز از گفتن دردم دل خـودکار می گیرد

به جُــرم"شعر آزادی"درون خانه محصورم
تمامِِ لحـــظه هایم را در و دیوار می گیرد

گمانم کس نمیداند که این محصور زندانی
بجای بوسه بر گلها لب از سیگار می گیرد

پر و بالی نباید زد دراین دشت ملال انگیز
پرِ مرغ سحر را پنجه های خــار می گیرد

عسل بانوی اشعارم مزن شانه به گیسویت
دل هر شاعری از نغمه های تار می گیرد

( علی قیصری )
1 20 بهمن 13950 255

دنبالِ تو پیوسته در طولِ خیابان ها


دنبـالِ تو پیوسته در طــولِ خیابان ها
از چشم ترم ریزد هــر ثانیه باران ها

با ردّ شدنت هر دم در کوچه نسیم آید
کز بوی تو بگذارم در پنجره گلدان ها

با مـرغ سحر سر ده آواز رهـایی را
در بهـمنِ آزادی بـر پا شده زندان ها

انبوه هـــواداران بالا ببـرند از شوق
تندیسِ قشنگت را در مرکز میدان ها

هر چند حـذر کردم از باده و پیمانه
با یاد لبِ سرخت خالی شده لیوان ها

از قافــله ی لیلی چندی ست خبر آید
تفتیده دل مجــنون بـر ریگ بیابان ها

ای نازِ شکرپاره کامِ همگان تلخ است
بازآ که عسل ریزی در داخلِ فنجان ها

( علی قیصری )
1 10 بهمن 13950 698

پری رویِ گل اندامم نگیر از من خیالت را


پری رویِ گل اندامـم نگیر از من خـیالت را
کـه از روز ازل دارم به دل شوقِ وصالت را

به بوی میخک و مریم شدیداً کرده ام عادت
درون کوچه می ریزی مگر مویِ شلالت را

دلیلِ شکوه هایم را چــرا دیگـر نپرسیدی
مگر پاسخ نمی دادم جوابِ هـر سؤالت را

بیا ای دلبر نازم کـه خود گیراترین شعری
به جای باده می نوشم غزل های زلالت را

بـلا بالایِِ زیبا رو چــرا کـــوتاه نمی آیی
بیا کز شورِ احساسم بفهمم حس و حالت را

هنوز ای لاله ی خوشبو پشیمان و پریشانم
کـه مثلِ ساقه ی پیچـک نپیچـیدم نهالت را

بدونِ روی مهتابت فضای خانه تاریک است
نگیر از خلـوتم گاهی عسل برقِ جمالت را

( علی قیصری )
1 30 دی 13950 304

دیشب که شکوه ام را با ماه کرده بودم


دیشب کــه شکوه ام را با ماه کرده بودم
جمــعِ ستاره هــــا را آگاه کـــرده بـــودم

آشفته شد ســــــه تارم از شـرح روزگارم
از بس که نالــه های جانکاه کــــرده بودم

معشوقه ردّ شد امّـا نشْنید هــق هقـم را
ای کاش درد دل را با چــاه کــــرده بودم

درد و دریغ و افسوس آمــد به پیشوازم
گویا که قوم و خویشی با آه کرده بودم

روزی کـــه پا نهادم در شاهـــــراه مقصد
بیعت بـه نام کـورش، با شاه کــرده بودم

از ترس قهر قیچی در کوچه های ایجاز
محدوده ی غـزل را کـوتاه کــرده بـودم

پا می زدم بـــه غم هـا در اوج نوجوانی
با خــود اگــر عسل را همـراه کرده بودم

( علی قیصری )
1 20 دی 13950 251

جذّابی و همرنگ شقایق شده ای تو


جـذّابی و همرنگ شقایق شده ای تو
از چشم تو پیداست که عاشق شده ای تو

پیـدا نشود مِثل تــو در پهـنه ی گیتی
دردانه ای از خلقت خالــق شده ای تو

با عشوه بیا در محـل و محـفل عشاق
زیرا که پذیـــرفته و لایق شده ای تو

از باغ بهشت آمــده ای تا که بگوئی
با زندگیِ ساده موافــق شده ای تو

ای گــوهر درّدانه بدان قدر خودت را
چون برحـذر از آینه ی دق شده ای تو

آنقــدر ظریفی کـــه به عنوان تشابه
با برگِ گلِ لالــه مـطابق شده ای تو

تا کی بزنم بر سر و با شکوه بگویم
عذرای منی مونس وامـق شده ای تو

گاهی دل مـــا را به نگاهــی ننوازی
شاید که عسل محو دقایق شده ای تو

( علی قیصری )
4 14 دی 13950 372

رفته ام از قمصرِ کاشان گلاب آورده ام


رفته ام از قمصـــرِ کاشان گـــلاب آورده ام
شال زربفت و حریر و عطــــرِ ناب آورده ام

در مسیرم پـــونه و انـــواع گل روئیــده بود
غنچـــه های تـازه را از جـــوی آب آورده ام

سعی و کوشش کرده ام در قالب اشعار خود
واژه ها را همچنان با آب و تـاب آورده ام

زین نهادم در سحر بر گُــــرده ی اسبِ خیال
در هـــــــوای دلبــــرم پـا در رکــاب آورده ام

با وجـود صد خطر بیرون زدم از عمـق شب
رو بــــه سوی قلـــــه های آفتـــاب آورده ام

گرچه حکم کشتنم را شیخ شهرم داده است
راحــت و آسـوده از بیضا شـــراب آورده ام

نسخـــه ی درمان دردم را عسل پیچیده بود
با خودم مقــداری از داروی خـواب آورده ام

( علی قیصری )
1 5 دی 13950 293

روزها وقتی دچار شک بی حد می شوم


روزها وقتی دچـار شک بی حــد میشوم
با خود و حجم خیالاتم کمی بـد میشوم

می زنم از خانه بیرون،باز میگویم که نه
بیـن تنهـا رفتـن و مانـدن مُــردد میشوم

شیطنتهای درون درکوچه ها گل می کند
همصدا با بچه های قد و نیم قد میشوم

تا که بسپارم به ذهنم"هـرچه بادا باد" را
بی خیـال از اتفـاق و هـر پیامـد میشوم

می روم در سایه روشن بر فــراز قلّه ها
خیره بر انبوهِ جنگل هـای ممتد میشوم

هـر زمانی اقتدا کـردم بپیوندم بـه عشق
بی خبـر از کفشها در راه مقـصد میشوم

بیدلی هستم که ازعشق عسل بانو هنوز
با تـرنم بــر ستیغ صخـره هـا رد میشوم

( علی قیصری )
1 30 آذر 13950 321

باید از فاصله ها بین دو دل پُل بزنم


باید از فاصلـه ها بین دو دل پُل بزنم
پلی از همدلی و عشق و تعامُل بزنم

از همان پل بروم تا وسط جنگل سبز
کلبه ای رو به خـدا با پر سنبُل بزنم

غالباً روی در و روی تن پنجـره ها
پرده ی ململی از جنس تساهُل بزنم

گل و گلواژه بریزم به سر سرو و چنار
بوسه بر پنجـره ی رو به تغـزُل بزنم

شبِ یلـــــدا بنشینم به هوای رخ یار
هم چنان با غـزل خـواجه تفأل بزنم

هر زمان یار من از کوچه ی ذهنم گذرد
دفتر خاطـره را عطـر گلایول بزنم

مثل مرغ سحری خوانم و زانو به بغل
گوشه ی آینه بر عکس عسل زُل بزنم

( علی قیصری )
1 28 آذر 13950 290

کاش می شد کاشها را روی کاشی ها نوشت


کاش می شد کاشها را روی کاشی ها نوشت
تا مگر بر ذهن کاشیها حواشی ها نوشت

سالها از عشق شیرین، تیشه های کوهکن
روی سنگ صخره ها از پُرتلاشی ها نوشت

چهره اش را پنجه های خار خونی کرده بود
آنکه در ناگـفته ها از دلخراشی ها نوشت

بر درخـت نارون گنجشکِ خونین بال و پر
بارها بی پر زدن از سنگِ ناشی ها نوشت

حک نگردد آرزویی بعدها بر سنگ قبر
کاش میشد کاشها را روی کاشی ها نوشت

قد و بالای عسل وقتی که آمد در میان
میکل آنژ از مرمر و پیکر تراشی ها نوشت

( علی قیصری )
1 22 آذر 13950 293

کاش می شد دفتر ناگفته ها را باز کرد


کاش می شد دفتر ناگفته ها را باز کرد
تا مگر در وسعت دل شکوه را آغاز کرد

کاش می شد در خیابان زیر چتر همدلی
لحظه های دل تپیدن را به عشق ابراز کرد

کاش می شد بارها مثل کبوترهای جلد
راحت و آسوده دل تا هر کجا پرواز کرد

کاش می شد با ترانه زیر باران در سکوت
در شروع هر ترنم سوز دل را ساز کرد

کاش می شد بارها بر موج دریا مثل قو
جفت خـود را در کنار برکه ها آواز کرد

کاش می شد از درِ دروازه ی قرآن گذشت
دیدن از رخسار ماهِ شهره ی شیراز کرد

کاش می شد در کنار باغِ گل مثل نسیم
روی زیبای عسل را با نوازش ناز کرد

( علی قیصری )
0 18 آذر 13950 320

روزها در ازدحام کوچه ها گُم مى شوم


روزها در ازدحام کوچه ها گُم مى شوم
همنشین ساغر و هم صحبتِ خُم مى شوم

لااقل در جای خلوت می شوم آسوده دل
راحت از زخم زبان و حرف مردُم مى شوم

می کشم خود را کنار از حجم رویاهای دور
بس دچار وهم و کابوس و توهّم مى شوم

پر شده راه گلویم از شبیخون های بغض
از درون چون موج دریا پر تلاطُم مى شوم

باید از نو بگذرانم وقت خود را در سکوت
از غم و دردی که دارم بی ترنّم مى شوم

بعد از این آهسته می بندم زبان از گفتگو
فارغ و آسوده حال از هر تکلُم می شوم

دور اول تا ششم را دور خـود پیچیده ام
رهسپارِ راه عشق از دور هفتم می شوم

مثل بلدرچینِ تنها، ای عسل در دشتِ گل
خوشه چینِ ساقه های زرد گندم می شوم

( علی قیصری )
0 14 آذر 13950 287

عمری ست که در هر نفسی از غـمِ دلدار


عمری ست که در هر نفسی از غـمِ دلدار
سوز از دل من خیزد و دود از لبِ سیگار

از عشـــقِ رخ و دلبـــریِ دختــــر شـرقی
یاغی شـــدم از فسلفه ی نیــچه و اِدگار

آهی کـه درو کــــرده ام از حاصل عمـرم
بر شانــه ی خـود دارم و دنبـالِ خـریدار

حــاشا کــــه بیایــد نفسی روی مـــزارم
وقتی که زدند عکس مـرا بر در و دیوار

کم حوصله میباشم و همواره بلند است
در وسعــت شب آه مـــن و شیون گیتار

احـــوال مـــرا در سجـــلی ثبت نکـردند
تا روز پسین کـــم شوم از دفــــــتر آمار

روزی که مــن از باغ پر از لالــه گذشتم
جـا مانده غـــزل مثنوی ام زیـر سپیدار

پیوسته دعا می کند این بنده ی عاصی
هـــر لحظه نگهـدارِ عسل حضرت دادار

( علی قیصری )
0 13 آذر 13950 294

طبیبِ حاذقی یا هرچه هستی


طبیبِ حـاذقی یا هرچه هستی
هنرمندی حریف و چیره دستی

هنوز از چشم زیبای تو پیداست
که از نسل شقایق های مستی

کماکان موقع ابراز احساس
ظریف و نازک و زیبا پرستی

لب سرخ تو باشد خود گواهی
شراب کهنه ی جـام الستی

صُراحی گریه و بر بط فغان کرد
همانروزی که ساغر را شکستی

زدی آتش عسل در تار و پودم
ولی ای نازنین در دل نشستی

( علی قیصری )
1 8 آبان 13950 288

آسمان، از اشتیاقم شانه خالی کرده ای


آسمان، از اشتیاقم شانه خالی کرده ای
تار و پود هستی ام را دار قالی کرده ای

کشتزارم لحظه ای رنگ رطوبت را ندید
سرزمینم را دچار خشکسالی کرده ای

در زمستانت نمی باشد خبر از رعد و برق
بی گمان در ارتباطت اتصالی کرده ای

مردمانی بی رمق مشتاق باران تواند
گرچه عمری بی وفایی با اهالی کرده ای

آنقَدر مستی که جای فصلها شد جا به جا
فتنه در سرفصل تقویم جلالی کرده ای

در تمام لحظه ها از ما گریزان بوده ای
آسمانا کی هوای این حوالی کرده ای

بر سرِ وا ماندگانِ زار و بی چیز و ضعیف
زندگانی را مداوم ماست مالی کرده ای

ای عسل بانو، تو هم دیگر برای کشتنم
خط نستعلیق ابرو را هلالی کرده ای

( علی قیصری )
0 19 آبان 13951 392

افتاد به کوی تو مسیرم بغلم کن


افتاد به کوی تو مسیرم بغلم کن
در بستر عشقت بپـذیرم بغلم کن

طوفان غم آمد که چنین دربدرم کرد
آواره ی شبهـای کـویرم بغلم کن

طی کرده ام از دوری تو فاصله ها را
کز روی لبت بوسه بگیرم بغلم کن

آمد به سراغم دوسه تا سکته پیاپی
قبل از لحظاتی که بمیرم بغلم کن

هر لحظه بیایم سرِ کویت به گدائی
هرچند که محروم و فقیرم بغلم کن

از روز ازل زلف تو شد تارِ سه تارم
ای زمزمه های بم و زیرم بغلم کن

چون زلف پریشانِ تو لرزان شده پایم
ژولـیده و دلخسته و پیرم بغلم کن

از خاطر من رفت عسل قصه ی پرواز
در دایره ی بسته اسیرم بغلم کن

( علی قیصری )
0 7 آبان 13950 268

وامانده ای از قافله ی سوته دلانیم


وامانده ای از قافله ی سوته دلانیم
دور است ره منزل و ما دل نگرانیم

رفت از چمنِ خاطره ها قصه ی پرواز
بی بال و پـر از آمدنِ فصل خـزانیم

شد روز ازل از لب ما خنده گریزان
افسرده ترین مـردمِ محرومِ جهانیم

در مرثیه خوانی ز غـمِ خون سیاوش
سوزنده تر از زمزمه ی صوتِ بنانیم

خونین کفنان اوج گرفتند ولی ما
یک عده ی آشفته ی بی نام و نشانیم

از مجلس مجنون صفتان خرده نگیرید
کز نسل غـم و طایفه ی دلشدگانیم

عمری ست که از هر طرفی پایِ پیاده
از عشق عسل دائم و پیوسته دوانیم

( علی قیصری )
0 26 مهر 13950 283

لحظه ای ترکم نکن محبوبِ زیبا روی من 


لحظه ای ترکم نکن محبوبِ زیبا روی من
حرف هائی با تو دارم ای غـزلبانوی من

ﺁﻥ ﭼﻨﺎﻥ ﺁﻫﯽ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻡ ز تنهائی ﮐـﻪ ﺩﻭﺵ
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺗﺶ ﮔﺮﻓﺖ ﺍﺯ ﻫﺎﯼِ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻫﻮﯼ ﻣﻦ

لحظه ای گر با تو باشم بوی گل گیرد تنم
کی خیالت را فرستی در شبی پهلوی من

من که باشم تا بیایم لحظه ای در خاطرت
لطفها داری به من ای غنچه ی خوشبوی من

نوجـوانی رفت و آثارِ کهنسالی رسید
شکوه دارد پای من از رعشه ی زانوی من

دائماً از عشق رویت روی دریا یک نفس
لحظه ها را می شکافد قایق و پاروی من

ای عسل با عشق و یکرنگی در آغوشم بیا
تا به دورت حلقه گردد هر دو تا بازوی من

( علی قیصری )
0 24 مهر 13950 498

ﺷﻌﻠﻪ ی ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺍﻓﺘﺎﺩه ﺑﻪ ﻋﻤﻖِ ﻗﻔﺴﻢ


ﺷﻌﻠﻪ ی ﻋﺸﻖ ﺗـــﻮ ﺍﻓﺘﺎﺩه ﺑﻪ ﻋﻤﻖِ ﻗﻔﺴﻢ
نیستی ﭘﻴﺸﻢ ﻭ پیــــوسته ﺑﮕﻴـــﺮﺩ ﻧﻔﺴﻢ

مِثل آتشکــــده روشن شده ام در دل شب
هم چنان شعله کشد آتش عشق و هوسم

اگـــــر ای گل ﺑﻨﺸﻴﻨﺪ ﻟﺐ ﻣـﻦ بــــر لب تو
ﻧﺸﻮﺩ ﻟﺤﻈﻪ به لحظه ﻟــﺬﺕ ﺑـــﻮﺳﻪ ﺑَﺴﻢ

ﺁﻥ ﺯﻣﺎنی ﮐـــﻪ ﻧﺒﻮﺩی ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﺷﺎﺧﻪ ﺟﺪﺍ
ﺑﺮﮒِ ﭘﮋﻣــــﺮﺩﻩ ﻭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ی ﺑﻌــﺪ ﺍﺯ ﻫَﺮﺳﻢ

ﺩﺭﺩﻫــــﺎ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺩﺍﺋــــﻢ ﻫﻤـــﻪ ی ﺛﺎﻧﻴﻪ ﻫﺎ
ﺁﺭﺯﻭ می ﮐﻨــﻢ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺑــﻪ ﻭﺻﺎﻟــﺖ ﺑـﺮﺳﻢ

مــنِ غم دیده اگـر غرق به چشم تو شدم
از تبـــار صمـــد و مــــــاهیِ رودِ ارســــم

ﻏﻢِ سی ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻤــﺮ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﺑـــﻮﺩی ﻣﻦ
ﺑﻮﺗﻪ ی ﺧﺸﮑﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺩشت ﮐـــﻮﻳﺮ طبسم

ﻓﺮﺻﺖ ﺯﻧﺪگی ﻭ ﻟﺤﻈﻪ ی ﺁﻏــﺎﺯ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
ﺍی ﻋﺴﻞ ﮔـــﺮ ﺑﮕــﺬﺍﺭی ﺗـﻮ ﻧﻔﺲ ﺩﺭ نفسم

( علی قیصری )
0 17 مهر 13950 331

قصه ها دارد قلم در شعرِ مکتوبم هنوز


قصه هـــا دارد قلــم در شعرِ مکتوبم هنوز
می نویسد نامــه هایم را به محبوبم هنوز

سال هـــا کـــــردم تحمل درد دوری را ولی
شکــوه دارد سوزِ دل از صبـــر ایّوبم هنوز

بـر سر عهدی کـــه بستم پافشاری می کنم
بر نگشتم لحظــه ای از روی ﺍﺳﻠـﻮبم هنوز

آن کـــه گاهی با تلنگُر حلقه بـر در می زند
جای انگشتش بمانده روی درکــــوبم هنوز

مِثـــل بارانی کـــه می بـارد کنــار پنجـــره
تر بگردد مـــژه ها از چشم مــرطوبم هنوز

زندگی دراین حوالی دلپسندم هیچ نیست
هـــر دقیقه طالبِ یک روز ﻣﻄﻠـــﻮبم هنوز

روی میزِ خاطـراتم سال ها جا مانده است
عکس عشقم در کنار جـــام مشروبم هنوز

ای عسل بانو مــدارا کن، به ســـروقتم بیا
تا بگویم نازنین از عشق تـــو خـوبم هنوز

( علی قیصری )
1 13 مهر 13950 277

سالها رفت و گل از پیرهنت می ریزد


سال ها رفت و گـل از پیـــرهنت می ریزد
شطی از شعــــر و غـزل از بدنت می ریزد

هــر زمـانی کــه بلغـــزد بـه تنت پیــرهنت
میـــــوه ی وســـوسه از باغ تنت می ریزد

تـو همـان چشمــه ی آبی کـه در آبـادی مـا
شـــربت ناب تمشک از دهــــنت می ریــزد

باد می رقصد و از هــــر طرف ِ شانه ی تو
مــــوجی از زلـف شکن در شکنت می ریزد

روزها در پی هم رفت و دراین خطه هنوز
عسل و قنـــــد و نبات از سخنت می ریزد

آنقدَر دلهــــره دارم کــه بـــه مــانند حباب
خشت خشتِ دلـــم از در زدنت می ریــزد

ای عسل ظــرف پــر از واژه ی ابیاتِ غزل
حس و حالی ست که از آمــدنت می ریزد

( علی قیصری )
0 9 مهر 13950 259

روزی که فرستاد مرا پیکِ بشارت


روزی که فرستاد مرا پیکِ بشارت
گفتا که رهایت کنم از بندِ اسارت

با لشکر غم آمد و با حیله و نیرنگ
دنیای پر از عشق مرا داد به غارت

شعر و سخنم هیچ ندارد سرِ یاری
تا آنکه حکایت کنم از عمق خسارت

غیر از هنرِ سرکشی و تهمت بیجا
در مکتب او کس نکند کسب مهارت

آنقدر دعا می کنم از دست شیاطین
تا آنکه خدا خود بکند دفع شرارت

هر چند که ما دربدر و خانه بدوشیم
آنها همگی صاحب کاخند و عمارت

ای چشمِ پر از خون به که گویم که شقایق
بر دار فنا رفت به انگشتِ اشارت

در مجلس بی مایه، عسل هیچ نباشد
بر قدرت قداره کشان حق نظارت

( علی قیصری )
1 1 مهر 13950 249

عشق من ناز بکن تا بکشم نازت را


عشق من ناز بکن تا بکشم نازت را
عشوه کن تا که بنازم قد طنازت را

به غزل مثنوی روی تنت زل زده ام
که نگاهی بکنم باغ پر از رازت را

به هوای رخ زیبای تو ای غنچه ی ناز
شانه زد باد صبا زلف غزلسازت را

به نگاهی کمر و قامت شب را بشِکن
تا قلم ثبت کند شرحی از اعجازت را

گرچه در مرتبه ی عشق تو آخر شده ام
عاقبت کسب کنم رتبه ی ممتازت را

آخر از سوز دلم عاشقی از یادم برد
که در آغاز غزل کوک کنم سازت را

سرد گردیده تنم، پیرهنت را بفرست
که فقط حس بکنم گرمیِ اهوازت را

ای عسل گوشه ی غم کِز ننماید چه کند
پرپرش کرده قغس مرغ خوش آوازت را

( علی قیصری )
0 26 شهریور 13950 366

دم بــه دم در پی آنی که دلم را شکنی


دم بــه دم در پی آنی کــه دلــم را شکنی
در پی وصل تـــو ام ای گلِ دامــن چمنی

به کناری بــزن آن زلــفِ پـریشان شده را
کـه به شب های سیه بر همه پـرتو فکنی

بایـد از عمـق وجـودم بـزنم بـر دف و تار
تا مگـــر ناز بخــندی کــه بخــوانم دهنی

نشود ثانیــه ای خیـره به چشمان تو شد
دائـــم از نـاز نگاهـت به مـن آتش بــزنی

تا بـه کی چهره به چهـره بکشم ناز تو را
ای کــه زیبائی و در حـال شکـوفا شدنی

اگـر ای منجی من روزی از این جـا بروی
بی شک از دوریَت افسرده شود انجمنی

بی تـوئی منجمدم می کند ای یار عـزیز
بغلم کن کـه عسل مونس شب های منی

( علی قیصری )
0 16 شهریور 13950 268

هنوز از دوری ات بیمارم ای دوست


هنــوز از دوری ات بیمــارم ای دوست
گــــــرفتار تنی تبــــــــدارم ای دوست

پریده از غمت خــــواب از دو چشمم
سرِ شب تا سحــــر بیدارم ای دوست

رخ زردم پـــــر از گـــــــردِ ملال است
ذلیـــل و ناتــــــوان و زارم ای دوست

پــریشانم، بــــرس امـــروز و فــــردا
بـــه فــــــریاد دل غمبـارم ای دوست

بــــــــرای لحظـــه ای طاقـــت ندارم
که دست از دامنت بردارم ای دوست

بــــه سروقتم اگـــــر فــــــردا نیایی
غـــم عشقت کند بر دارم ای دوست

سکــــوت عمـــق شب ها را شکسته
صدای ضجه هــــای تارم ای دوست

نلـــــرزانی عسل خـشت دلــــــم را
که مثل ارگ بــــم آوارم ای دوست

( علی قیصری )
0 29 مرداد 13950 277

ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ


ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ
سادگی کردم ﻭ ﺩﺭ ﺩﺍﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﻓـﺘﺎﺩﻡ

نزﺩﻡ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﻟﺐ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺩﻫﻨﯽ
ولی از ناز نگاهی به گناه افـتادم

عمق این فاجعه را هیچ نیارم به زبان
بسکه غافل شدم از چاله به چاه افتادم

شکوه هرگز ننمایم که از اقبال سیه
منِ ظلمت زده در سایه ی ماه افتادم

نکنید صحبتی از خال لب و حلقه ی زلف
که دراین دامگه از بخت سیاه افـتادم

عمر بی مایه برفت و شب وصلت نرسید
آخر از عشق و هوس خوار و تباه افتادم

شعله ی روی عسل در نظرم جلوه نمود
ناله ها کردم و در آتش آه افــتادم

( علی قیصری )
0 27 مرداد 13950 277

دنیا به خود ندیده زیباتر از تو گاهی


دنیا به خود ندیده زیباتر از تو گاهی
هم ناز دلربائی هم مثل قرص ماهی

وقتی که رخ نمائی در کسوت زلیخا
یوسف دوباره افتد از عشق تو به چاهی

روزی که می گذشتی از جاده های شهرم
افتاده بودم از غم در بین کوره راهی

از درد بی قراری می کردم التماست
جانا نظر نکردی بر حال بی گناهی

تا کی سخن نگویم از حال مردمانم
گویا خبر نداری از ظلمت و تباهی

جز گرد و خاکروبه چیزی به جا نماند
وقتی مسیر آتش افتد به روی کاهی

با آنکه گریه کردم اصلاً عسل نکردی
از بیکران چشمت هرگز مرا نگاهی

( علی قیصری )
0 9 مرداد 13950 308

شیدای توام ای عسل ِ لب شکلاتی


شیدای تـــــــــوام ای عسل ِ لب شکلاتی
اصلاً تــو شکـــــر پاره ای از جنس نباتی

آتش به دلم می زنی از گوشه ی چشمت
ای شعله ی سرکش مگــــر از قوم هراتی

وقتی بــــزنم ثانیه ای زل بـه دو چشمت
آسان ببری هــوش مــــرا با تلـــــه پاتی

تا دست مـــنِ خسته رود بین دو دستت
فــوراً بشود کـــــــــودک دل عاشق تاتی

روزی کــــــــه تلنگر بزنم بر در و شیشه
یعنی که قـــــــرارِ من و تو جمعه ی آتی

هرگز منِ دلـــــــداده عسل شک ننمودم
در سادگی و خـــوبی زنهـــــای دهـــاتی

( علی قیصری )
0 13 تیر 13950 282

ﮔﻔﺘـﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺩﺭ ﺑﻬﺎﺭﺍﻥ مثلِ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺎﺭﻣَﺖ


ﮔﻔﺘـﻪ ﺑـــﻮﺩﯼ ﺩﺭ ﺑﻬــــﺎﺭﺍﻥ مثلِ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺎﺭﻣَﺖ
ﺗﺎ ﺑــﻪ ﺭﻗـﺺ ﻭ ﭘﺎﯾﮑـــﻮﺑﯽ ﺑـﺎﺭﻫـﺎ ﻭﺍ ﺩﺍﺭﻣـَﺖ

هم چناﻥ ﺍﯼ ﺑـﺮﮒِ ﮔﻞ ﺗُـﺮﺩ ﻭ ﻟﻄـﯿﻒ ﻭ ﻧﺎﺯﮐﯽ
ﺑﯽ ﮔﻤـﺎﻥ ﻫــــﺮﮔﺰ ﻧﺒﺎﯾــﺪ ﺩﺭ ﺑﻐــــﻞ ﺑِﻔْﺸﺎﺭﻣَﺖ

ﺑﺎفــه ی زلفت به دست بادهای وحشی است
ﺷﯿﺸﻪ ﯼ ﺧﻮﺷﺒﻮﯼ ﻋﻄﺮﻡ ﭘﺲ کجا ﺑﮕﺬﺍﺭﻣَﺖ

ﺑﺎ گـــــذشت ﺭﻭﺯﮔــﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﮐﻒ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ
ﺁﺧــﺮ ﺍﯼ مــه روی زیبا ﺩﺳﺖ ﮐﯽ ﺑﺴﭙﺎﺭﻣَﺖ؟

ﻧﻘﺶ ﺭﺧﺴﺎﺭت نرفـت از باغ هــای خاطــرم
ﺳﺎل هـا ای نازنین در سینـه و ﺟــﺎﻥ ﺩﺍﺭﻣَﺖ

ﺑﺴﺘــﻪ ﺍﻡ ﺑﺎﻝ ﺧﯿــــﺎﻟـــــﻢ ﺭﺍ ﺑــــﻪ ﺑــﺎﻝِ ﺁﺭﺯﻭ
در بـــــدر ﺩﻧﺒﺎﻟﺖ ﺁﯾﻢ ﻫــــــﺮ ﮐﺠــﺎ ﭘﻨﺪﺍﺭﻣَﺖ

ﭘــــﺮﺩﻩ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﺍﺯ ﺭﺥ ﺯﯾﺒﺎ ﺩﺭاﯾﻦ ﺷﺒﻬﺎ ﮐـــﻪ ﻣﻦ
ﺭﻭﺷﻨﯽ ﺑﺨـــــﺶِ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺁﺳﻤـــﺎﻥ ﺑﺸﻤﺎﺭﻣَﺖ

ﺑــــــﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﺩﻝ ﺭﺍ ﻋﺴﻞ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﺎﻓــــﺬﺕ
ﺟـــــﺎﯼ ﺁﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﯿﺎﻥ ﺻﺤﻦ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﮐﺎﺭَﻣَﺖ

( علی قیصری )
0 28 خرداد 13950 286

دخـترِ ساغر به دستِ خوش صدایِ خنده رو


دخـترِ ساغر به دستِ خوش صدایِ خنده رو
می بــری بـا عشــوه هـایت آخــر از مـن آبرو

مانــده بــر لـیوانِ خـــــالی رنگ میـگونِ لبت
ساغــــرم را پــــر بکن باز از شـــراب در سبو

بی گمـــان در گفتمــان هـا هم چنان باغ لبت
می دهـــد گل هـــــای تازه در شــروع گفتگو

در جــــــــوار آستــانـت خلــوتی پیـــدا نشد
تا بگــــویم رازِ دل را در کنــارت مــو به مــو

تا به کی باید بچرخم دور خــود از بی تویی
تا بــه کی باید کنم از درد دوری هـــای و هو

گفته بـــودم در نهایت می زنـــد روزی گـــره
ســـرنــوشت مــــا دو تـا را روزگـار پیـش رو

دکمــــه ی پیــــراهنت را ای عسل بانو نبنــد
تا مــن از باغت بچینم یک سبد سیب و هلو

( علی قیصری )
0 26 خرداد 13950 314

ﯾﺎ ﺑﯿﺎ ﺍﺯ ﻟﺐ ﺳﺮﺧﺖ ﻗﺪﺣﯽ ﻧﻮﺷﻢ ﮐﻦ


ﯾﺎ ﺑﯿﺎ ﺍﺯ ﻟﺐ ﺳﺮﺧﺖ ﻗﺪﺣﯽ ﻧﻮﺷﻢ ﮐﻦ
ﯾﺎ که آتش به وجودم زن و خاموشم ﮐﻦ

ﯾﺎ ﺻﻤﯿﻤﺎﻧﻪ بگیر از منِ دلخون خبری
ﯾﺎ نگاهم نکن از دور و فراموشم ﮐﻦ

ﯾﺎ که پرپر شوم از گسترش باد خزان
ﯾﺎ محبت بکن و ﺳﺒﺰ ﻭ ﻏﺰﻟﭙﻮﺷﻢ ﮐﻦ

ﯾﺎ ﺑﮕﻮ ﺗﺎ ﺑﺪﻫﻢ ﺩﻝ ﺑﻪ هیاهوﯼ ﺳﮑﻮﺕ
ﯾﺎ ﺗﺤﻤﻞ ﺑﮑﻦ ﻭ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﯼ ﮔﻮﺷﻢ ﮐﻦ

ﯾﺎ شکایت نکن از داغ شقایق به کسی
ﯾﺎ ﮐﻤﮏ ﺩﺭ ﻃﻠﺐ ﺧﻮﻥ ﺳﯿﺎﻭﻭﺷﻢ ﮐﻦ

ﯾﺎ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺸﻮﯼ ﺑﺎﻋﺚ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﻦ
ﯾﺎ ﮐﻪ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺩﻭﺵ ﻭ ﭘﺮﯾﺪﻭﺷﻢ ﮐﻦ

ﯾﺎ ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺑﻬﺮ ﺧﺪﺍ ﻧﺎﻣﻪ ﯼ ﭘـﺮ ﺩﺭﺩ ﻣﺮﺍ
ﯾﺎ ﻣﺮﺍ ﺧﻂ ﺑﺰﻥ ﻭ ﻧﺴﺨﻪ ﯼ ﻣﺨﺪﻭﺷﻢ ﮐﻦ

ﯾﺎ ﻧﮕﻮ ﺍﯼ ﻋﺴﻞ ﺍﺯ رفتن و از روز وداع
یا که با آه غم و غصه همآﻏﻮﺷﻢ کن

( علی قیصری )
1 13 خرداد 13950 408

کانال غزل ها
کانال دوبیتی ها
اینستاگرام
فیسبوک

© کلیه حقوق مادی و معنوی این وبسایت متعلق به علی قیصری می باشد

طراح و برنامه نویس سایت : سهراب قیصری