دسته ها

اشعار پیشنهادی

غزلیات علی قیصری

علی قیصری

عمری ست که در هر نفسی از غـمِ دلدار


عمری ست که در هر نفسی از غـمِ دلدار
سوز از دل من خیزد و دود از لبِ سیگار

از عشـــقِ رخ و دلبـــریِ دختــــر شـرقی
یاغی شـــدم از فسلفه ی نیــچه و اِدگار

آهی کـه درو کــــرده ام از حاصل عمـرم
بر شانــه ی خـود دارم و دنبـالِ خـریدار

حــاشا کــــه بیایــد نفسی روی مـــزارم
وقتی که زدند عکس مـرا بر در و دیوار

کم حوصله میباشم و همواره بلند است
در وسعــت شب آه مـــن و شیون گیتار

احـــوال مـــرا در سجـــلی ثبت نکـردند
تا روز پسین کـــم شوم از دفــــــتر آمار

روزی که مــن از باغ پر از لالــه گذشتم
جـا مانده غـــزل مثنوی ام زیـر سپیدار

پیوسته دعا می کند این بنده ی عاصی
هـــر لحظه نگهـدارِ عسل حضرت دادار

( علی قیصری )
0 13 آذر 13950 225

طبیبِ حاذقی یا هرچه هستی


طبیبِ حـاذقی یا هرچه هستی
هنرمندی حریف و چیره دستی

هنوز از چشم زیبای تو پیداست
که از نسل شقایق های مستی

کماکان موقع ابراز احساس
ظریف و نازک و زیبا پرستی

لب سرخ تو باشد خود گواهی
شراب کهنه ی جـام الستی

صُراحی گریه و بر بط فغان کرد
همانروزی که ساغر را شکستی

زدی آتش عسل در تار و پودم
ولی ای نازنین در دل نشستی

( علی قیصری )
1 8 آبان 13950 225

آسمان، از اشتیاقم شانه خالی کرده ای


آسمان، از اشتیاقم شانه خالی کرده ای
تار و پود هستی ام را دار قالی کرده ای

کشتزارم لحظه ای رنگ رطوبت را ندید
سرزمینم را دچار خشکسالی کرده ای

در زمستانت نمی باشد خبر از رعد و برق
بی گمان در ارتباطت اتصالی کرده ای

مردمانی بی رمق مشتاق باران تواند
گرچه عمری بی وفایی با اهالی کرده ای

آنقَدر مستی که جای فصلها شد جا به جا
فتنه در سرفصل تقویم جلالی کرده ای

در تمام لحظه ها از ما گریزان بوده ای
آسمانا کی هوای این حوالی کرده ای

بر سرِ وا ماندگانِ زار و بی چیز و ضعیف
زندگانی را مداوم ماست مالی کرده ای

ای عسل بانو، تو هم دیگر برای کشتنم
خط نستعلیق ابرو را هلالی کرده ای

( علی قیصری )
0 19 آبان 13951 326

افتاد به کوی تو مسیرم بغلم کن


افتاد به کوی تو مسیرم بغلم کن
در بستر عشقت بپـذیرم بغلم کن

طوفان غم آمد که چنین دربدرم کرد
آواره ی شبهـای کـویرم بغلم کن

طی کرده ام از دوری تو فاصله ها را
کز روی لبت بوسه بگیرم بغلم کن

آمد به سراغم دوسه تا سکته پیاپی
قبل از لحظاتی که بمیرم بغلم کن

هر لحظه بیایم سرِ کویت به گدائی
هرچند که محروم و فقیرم بغلم کن

از روز ازل زلف تو شد تارِ سه تارم
ای زمزمه های بم و زیرم بغلم کن

چون زلف پریشانِ تو لرزان شده پایم
ژولـیده و دلخسته و پیرم بغلم کن

از خاطر من رفت عسل قصه ی پرواز
در دایره ی بسته اسیرم بغلم کن

( علی قیصری )
0 7 آبان 13950 224

وامانده ای از قافله ی سوته دلانیم


وامانده ای از قافله ی سوته دلانیم
دور است ره منزل و ما دل نگرانیم

رفت از چمنِ خاطره ها قصه ی پرواز
بی بال و پـر از آمدنِ فصل خـزانیم

شد روز ازل از لب ما خنده گریزان
افسرده ترین مـردمِ محرومِ جهانیم

در مرثیه خوانی ز غـمِ خون سیاوش
سوزنده تر از زمزمه ی صوتِ بنانیم

خونین کفنان اوج گرفتند ولی ما
یک عده ی آشفته ی بی نام و نشانیم

از مجلس مجنون صفتان خرده نگیرید
کز نسل غـم و طایفه ی دلشدگانیم

عمری ست که از هر طرفی پایِ پیاده
از عشق عسل دائم و پیوسته دوانیم

( علی قیصری )
0 26 مهر 13950 224

لحظه ای ترکم نکن محبوبِ زیبا روی من 


لحظه ای ترکم نکن محبوبِ زیبا روی من
حرف هائی با تو دارم ای غـزلبانوی من

ﺁﻥ ﭼﻨﺎﻥ ﺁﻫﯽ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻡ ز تنهائی ﮐـﻪ ﺩﻭﺵ
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺗﺶ ﮔﺮﻓﺖ ﺍﺯ ﻫﺎﯼِ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻫﻮﯼ ﻣﻦ

لحظه ای گر با تو باشم بوی گل گیرد تنم
کی خیالت را فرستی در شبی پهلوی من

من که باشم تا بیایم لحظه ای در خاطرت
لطفها داری به من ای غنچه ی خوشبوی من

نوجـوانی رفت و آثارِ کهنسالی رسید
شکوه دارد پای من از رعشه ی زانوی من

دائماً از عشق رویت روی دریا یک نفس
لحظه ها را می شکافد قایق و پاروی من

ای عسل با عشق و یکرنگی در آغوشم بیا
تا به دورت حلقه گردد هر دو تا بازوی من

( علی قیصری )
0 24 مهر 13950 406

ﺷﻌﻠﻪ ی ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺍﻓﺘﺎﺩه ﺑﻪ ﻋﻤﻖِ ﻗﻔﺴﻢ


ﺷﻌﻠﻪ ی ﻋﺸﻖ ﺗـــﻮ ﺍﻓﺘﺎﺩه ﺑﻪ ﻋﻤﻖِ ﻗﻔﺴﻢ
نیستی ﭘﻴﺸﻢ ﻭ پیــــوسته ﺑﮕﻴـــﺮﺩ ﻧﻔﺴﻢ

مِثل آتشکــــده روشن شده ام در دل شب
هم چنان شعله کشد آتش عشق و هوسم

اگـــــر ای گل ﺑﻨﺸﻴﻨﺪ ﻟﺐ ﻣـﻦ بــــر لب تو
ﻧﺸﻮﺩ ﻟﺤﻈﻪ به لحظه ﻟــﺬﺕ ﺑـــﻮﺳﻪ ﺑَﺴﻢ

ﺁﻥ ﺯﻣﺎنی ﮐـــﻪ ﻧﺒﻮﺩی ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﺷﺎﺧﻪ ﺟﺪﺍ
ﺑﺮﮒِ ﭘﮋﻣــــﺮﺩﻩ ﻭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ی ﺑﻌــﺪ ﺍﺯ ﻫَﺮﺳﻢ

ﺩﺭﺩﻫــــﺎ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺩﺍﺋــــﻢ ﻫﻤـــﻪ ی ﺛﺎﻧﻴﻪ ﻫﺎ
ﺁﺭﺯﻭ می ﮐﻨــﻢ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺑــﻪ ﻭﺻﺎﻟــﺖ ﺑـﺮﺳﻢ

مــنِ غم دیده اگـر غرق به چشم تو شدم
از تبـــار صمـــد و مــــــاهیِ رودِ ارســــم

ﻏﻢِ سی ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻤــﺮ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﻧﺎﺑـــﻮﺩی ﻣﻦ
ﺑﻮﺗﻪ ی ﺧﺸﮑﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺩشت ﮐـــﻮﻳﺮ طبسم

ﻓﺮﺻﺖ ﺯﻧﺪگی ﻭ ﻟﺤﻈﻪ ی ﺁﻏــﺎﺯ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
ﺍی ﻋﺴﻞ ﮔـــﺮ ﺑﮕــﺬﺍﺭی ﺗـﻮ ﻧﻔﺲ ﺩﺭ نفسم

( علی قیصری )
0 17 مهر 13950 259

قصه ها دارد قلم در شعرِ مکتوبم هنوز


قصه هـــا دارد قلــم در شعرِ مکتوبم هنوز
می نویسد نامــه هایم را به محبوبم هنوز

سال هـــا کـــــردم تحمل درد دوری را ولی
شکــوه دارد سوزِ دل از صبـــر ایّوبم هنوز

بـر سر عهدی کـــه بستم پافشاری می کنم
بر نگشتم لحظــه ای از روی ﺍﺳﻠـﻮبم هنوز

آن کـــه گاهی با تلنگُر حلقه بـر در می زند
جای انگشتش بمانده روی درکــــوبم هنوز

مِثـــل بارانی کـــه می بـارد کنــار پنجـــره
تر بگردد مـــژه ها از چشم مــرطوبم هنوز

زندگی دراین حوالی دلپسندم هیچ نیست
هـــر دقیقه طالبِ یک روز ﻣﻄﻠـــﻮبم هنوز

روی میزِ خاطـراتم سال ها جا مانده است
عکس عشقم در کنار جـــام مشروبم هنوز

ای عسل بانو مــدارا کن، به ســـروقتم بیا
تا بگویم نازنین از عشق تـــو خـوبم هنوز

( علی قیصری )
1 13 مهر 13950 222

سالها رفت و گل از پیرهنت می ریزد


سال ها رفت و گـل از پیـــرهنت می ریزد
شطی از شعــــر و غـزل از بدنت می ریزد

هــر زمـانی کــه بلغـــزد بـه تنت پیــرهنت
میـــــوه ی وســـوسه از باغ تنت می ریزد

تـو همـان چشمــه ی آبی کـه در آبـادی مـا
شـــربت ناب تمشک از دهــــنت می ریــزد

باد می رقصد و از هــــر طرف ِ شانه ی تو
مــــوجی از زلـف شکن در شکنت می ریزد

روزها در پی هم رفت و دراین خطه هنوز
عسل و قنـــــد و نبات از سخنت می ریزد

آنقدَر دلهــــره دارم کــه بـــه مــانند حباب
خشت خشتِ دلـــم از در زدنت می ریــزد

ای عسل ظــرف پــر از واژه ی ابیاتِ غزل
حس و حالی ست که از آمــدنت می ریزد

( علی قیصری )
0 9 مهر 13950 215

روزی که فرستاد مرا پیکِ بشارت


روزی که فرستاد مرا پیکِ بشارت
گفتا که رهایت کنم از بندِ اسارت

با لشکر غم آمد و با حیله و نیرنگ
دنیای پر از عشق مرا داد به غارت

شعر و سخنم هیچ ندارد سرِ یاری
تا آنکه حکایت کنم از عمق خسارت

غیر از هنرِ سرکشی و تهمت بیجا
در مکتب او کس نکند کسب مهارت

آنقدر دعا می کنم از دست شیاطین
تا آنکه خدا خود بکند دفع شرارت

هر چند که ما دربدر و خانه بدوشیم
آنها همگی صاحب کاخند و عمارت

ای چشمِ پر از خون به که گویم که شقایق
بر دار فنا رفت به انگشتِ اشارت

در مجلس بی مایه، عسل هیچ نباشد
بر قدرت قداره کشان حق نظارت

( علی قیصری )
1 1 مهر 13950 190

عشق من ناز بکن تا بکشم نازت را


عشق من ناز بکن تا بکشم نازت را
عشوه کن تا که بنازم قد طنازت را

به غزل مثنوی روی تنت زل زده ام
که نگاهی بکنم باغ پر از رازت را

به هوای رخ زیبای تو ای غنچه ی ناز
شانه زد باد صبا زلف غزلسازت را

به نگاهی کمر و قامت شب را بشِکن
تا قلم ثبت کند شرحی از اعجازت را

گرچه در مرتبه ی عشق تو آخر شده ام
عاقبت کسب کنم رتبه ی ممتازت را

آخر از سوز دلم عاشقی از یادم برد
که در آغاز غزل کوک کنم سازت را

سرد گردیده تنم، پیرهنت را بفرست
که فقط حس بکنم گرمیِ اهوازت را

ای عسل گوشه ی غم کِز ننماید چه کند
پرپرش کرده قغس مرغ خوش آوازت را

( علی قیصری )
0 26 شهریور 13950 282

دم بــه دم در پی آنی که دلم را شکنی


دم بــه دم در پی آنی کــه دلــم را شکنی
در پی وصل تـــو ام ای گلِ دامــن چمنی

به کناری بــزن آن زلــفِ پـریشان شده را
کـه به شب های سیه بر همه پـرتو فکنی

بایـد از عمـق وجـودم بـزنم بـر دف و تار
تا مگـــر ناز بخــندی کــه بخــوانم دهنی

نشود ثانیــه ای خیـره به چشمان تو شد
دائـــم از نـاز نگاهـت به مـن آتش بــزنی

تا بـه کی چهره به چهـره بکشم ناز تو را
ای کــه زیبائی و در حـال شکـوفا شدنی

اگـر ای منجی من روزی از این جـا بروی
بی شک از دوریَت افسرده شود انجمنی

بی تـوئی منجمدم می کند ای یار عـزیز
بغلم کن کـه عسل مونس شب های منی

( علی قیصری )
0 16 شهریور 13950 216

هنوز از دوری ات بیمارم ای دوست


هنــوز از دوری ات بیمــارم ای دوست
گــــــرفتار تنی تبــــــــدارم ای دوست

پریده از غمت خــــواب از دو چشمم
سرِ شب تا سحــــر بیدارم ای دوست

رخ زردم پـــــر از گـــــــردِ ملال است
ذلیـــل و ناتــــــوان و زارم ای دوست

پــریشانم، بــــرس امـــروز و فــــردا
بـــه فــــــریاد دل غمبـارم ای دوست

بــــــــرای لحظـــه ای طاقـــت ندارم
که دست از دامنت بردارم ای دوست

بــــه سروقتم اگـــــر فــــــردا نیایی
غـــم عشقت کند بر دارم ای دوست

سکــــوت عمـــق شب ها را شکسته
صدای ضجه هــــای تارم ای دوست

نلـــــرزانی عسل خـشت دلــــــم را
که مثل ارگ بــــم آوارم ای دوست

( علی قیصری )
0 29 مرداد 13950 217

ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ


ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ
سادگی کردم ﻭ ﺩﺭ ﺩﺍﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﻓـﺘﺎﺩﻡ

نزﺩﻡ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﻟﺐ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺩﻫﻨﯽ
ولی از ناز نگاهی به گناه افـتادم

عمق این فاجعه را هیچ نیارم به زبان
بسکه غافل شدم از چاله به چاه افتادم

شکوه هرگز ننمایم که از اقبال سیه
منِ ظلمت زده در سایه ی ماه افتادم

نکنید صحبتی از خال لب و حلقه ی زلف
که دراین دامگه از بخت سیاه افـتادم

عمر بی مایه برفت و شب وصلت نرسید
آخر از عشق و هوس خوار و تباه افتادم

شعله ی روی عسل در نظرم جلوه نمود
ناله ها کردم و در آتش آه افــتادم

( علی قیصری )
0 27 مرداد 13950 225

دنیا به خود ندیده زیباتر از تو گاهی


دنیا به خود ندیده زیباتر از تو گاهی
هم ناز دلربائی هم مثل قرص ماهی

وقتی که رخ نمائی در کسوت زلیخا
یوسف دوباره افتد از عشق تو به چاهی

روزی که می گذشتی از جاده های شهرم
افتاده بودم از غم در بین کوره راهی

از درد بی قراری می کردم التماست
جانا نظر نکردی بر حال بی گناهی

تا کی سخن نگویم از حال مردمانم
گویا خبر نداری از ظلمت و تباهی

جز گرد و خاکروبه چیزی به جا نماند
وقتی مسیر آتش افتد به روی کاهی

با آنکه گریه کردم اصلاً عسل نکردی
از بیکران چشمت هرگز مرا نگاهی

( علی قیصری )
0 9 مرداد 13950 227

شیدای توام ای عسل ِ لب شکلاتی


شیدای تـــــــــوام ای عسل ِ لب شکلاتی
اصلاً تــو شکـــــر پاره ای از جنس نباتی

آتش به دلم می زنی از گوشه ی چشمت
ای شعله ی سرکش مگــــر از قوم هراتی

وقتی بــــزنم ثانیه ای زل بـه دو چشمت
آسان ببری هــوش مــــرا با تلـــــه پاتی

تا دست مـــنِ خسته رود بین دو دستت
فــوراً بشود کـــــــــودک دل عاشق تاتی

روزی کــــــــه تلنگر بزنم بر در و شیشه
یعنی که قـــــــرارِ من و تو جمعه ی آتی

هرگز منِ دلـــــــداده عسل شک ننمودم
در سادگی و خـــوبی زنهـــــای دهـــاتی

( علی قیصری )
0 13 تیر 13950 223

ﮔﻔﺘـﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺩﺭ ﺑﻬﺎﺭﺍﻥ مثلِ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺎﺭﻣَﺖ


ﮔﻔﺘـﻪ ﺑـــﻮﺩﯼ ﺩﺭ ﺑﻬــــﺎﺭﺍﻥ مثلِ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺎﺭﻣَﺖ
ﺗﺎ ﺑــﻪ ﺭﻗـﺺ ﻭ ﭘﺎﯾﮑـــﻮﺑﯽ ﺑـﺎﺭﻫـﺎ ﻭﺍ ﺩﺍﺭﻣـَﺖ

هم چناﻥ ﺍﯼ ﺑـﺮﮒِ ﮔﻞ ﺗُـﺮﺩ ﻭ ﻟﻄـﯿﻒ ﻭ ﻧﺎﺯﮐﯽ
ﺑﯽ ﮔﻤـﺎﻥ ﻫــــﺮﮔﺰ ﻧﺒﺎﯾــﺪ ﺩﺭ ﺑﻐــــﻞ ﺑِﻔْﺸﺎﺭﻣَﺖ

ﺑﺎفــه ی زلفت به دست بادهای وحشی است
ﺷﯿﺸﻪ ﯼ ﺧﻮﺷﺒﻮﯼ ﻋﻄﺮﻡ ﭘﺲ کجا ﺑﮕﺬﺍﺭﻣَﺖ

ﺑﺎ گـــــذشت ﺭﻭﺯﮔــﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﮐﻒ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ
ﺁﺧــﺮ ﺍﯼ مــه روی زیبا ﺩﺳﺖ ﮐﯽ ﺑﺴﭙﺎﺭﻣَﺖ؟

ﻧﻘﺶ ﺭﺧﺴﺎﺭت نرفـت از باغ هــای خاطــرم
ﺳﺎل هـا ای نازنین در سینـه و ﺟــﺎﻥ ﺩﺍﺭﻣَﺖ

ﺑﺴﺘــﻪ ﺍﻡ ﺑﺎﻝ ﺧﯿــــﺎﻟـــــﻢ ﺭﺍ ﺑــــﻪ ﺑــﺎﻝِ ﺁﺭﺯﻭ
در بـــــدر ﺩﻧﺒﺎﻟﺖ ﺁﯾﻢ ﻫــــــﺮ ﮐﺠــﺎ ﭘﻨﺪﺍﺭﻣَﺖ

ﭘــــﺮﺩﻩ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﺍﺯ ﺭﺥ ﺯﯾﺒﺎ ﺩﺭاﯾﻦ ﺷﺒﻬﺎ ﮐـــﻪ ﻣﻦ
ﺭﻭﺷﻨﯽ ﺑﺨـــــﺶِ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺁﺳﻤـــﺎﻥ ﺑﺸﻤﺎﺭﻣَﺖ

ﺑــــــﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﺩﻝ ﺭﺍ ﻋﺴﻞ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﺎﻓــــﺬﺕ
ﺟـــــﺎﯼ ﺁﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﯿﺎﻥ ﺻﺤﻦ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﮐﺎﺭَﻣَﺖ

( علی قیصری )
0 28 خرداد 13950 224

دخـترِ ساغر به دستِ خوش صدایِ خنده رو


دخـترِ ساغر به دستِ خوش صدایِ خنده رو
می بــری بـا عشــوه هـایت آخــر از مـن آبرو

مانــده بــر لـیوانِ خـــــالی رنگ میـگونِ لبت
ساغــــرم را پــــر بکن باز از شـــراب در سبو

بی گمـــان در گفتمــان هـا هم چنان باغ لبت
می دهـــد گل هـــــای تازه در شــروع گفتگو

در جــــــــوار آستــانـت خلــوتی پیـــدا نشد
تا بگــــویم رازِ دل را در کنــارت مــو به مــو

تا به کی باید بچرخم دور خــود از بی تویی
تا بــه کی باید کنم از درد دوری هـــای و هو

گفته بـــودم در نهایت می زنـــد روزی گـــره
ســـرنــوشت مــــا دو تـا را روزگـار پیـش رو

دکمــــه ی پیــــراهنت را ای عسل بانو نبنــد
تا مــن از باغت بچینم یک سبد سیب و هلو

( علی قیصری )
0 26 خرداد 13950 274

ﯾﺎ ﺑﯿﺎ ﺍﺯ ﻟﺐ ﺳﺮﺧﺖ ﻗﺪﺣﯽ ﻧﻮﺷﻢ ﮐﻦ


ﯾﺎ ﺑﯿﺎ ﺍﺯ ﻟﺐ ﺳﺮﺧﺖ ﻗﺪﺣﯽ ﻧﻮﺷﻢ ﮐﻦ
ﯾﺎ که آتش به وجودم زن و خاموشم ﮐﻦ

ﯾﺎ ﺻﻤﯿﻤﺎﻧﻪ بگیر از منِ دلخون خبری
ﯾﺎ نگاهم نکن از دور و فراموشم ﮐﻦ

ﯾﺎ که پرپر شوم از گسترش باد خزان
ﯾﺎ محبت بکن و ﺳﺒﺰ ﻭ ﻏﺰﻟﭙﻮﺷﻢ ﮐﻦ

ﯾﺎ ﺑﮕﻮ ﺗﺎ ﺑﺪﻫﻢ ﺩﻝ ﺑﻪ هیاهوﯼ ﺳﮑﻮﺕ
ﯾﺎ ﺗﺤﻤﻞ ﺑﮑﻦ ﻭ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﯼ ﮔﻮﺷﻢ ﮐﻦ

ﯾﺎ شکایت نکن از داغ شقایق به کسی
ﯾﺎ ﮐﻤﮏ ﺩﺭ ﻃﻠﺐ ﺧﻮﻥ ﺳﯿﺎﻭﻭﺷﻢ ﮐﻦ

ﯾﺎ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺸﻮﯼ ﺑﺎﻋﺚ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﻦ
ﯾﺎ ﮐﻪ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺩﻭﺵ ﻭ ﭘﺮﯾﺪﻭﺷﻢ ﮐﻦ

ﯾﺎ ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺑﻬﺮ ﺧﺪﺍ ﻧﺎﻣﻪ ﯼ ﭘـﺮ ﺩﺭﺩ ﻣﺮﺍ
ﯾﺎ ﻣﺮﺍ ﺧﻂ ﺑﺰﻥ ﻭ ﻧﺴﺨﻪ ﯼ ﻣﺨﺪﻭﺷﻢ ﮐﻦ

ﯾﺎ ﻧﮕﻮ ﺍﯼ ﻋﺴﻞ ﺍﺯ رفتن و از روز وداع
یا که با آه غم و غصه همآﻏﻮﺷﻢ کن

( علی قیصری )
1 13 خرداد 13950 358

مانند خوره عشق تو افتاده به جانم


مانند خــوره عشق تو افتاده به جــــانم
باید مـــــنِ دلـــــــداده ببنــدم چمـــدانم

بایـــد بپـــــرم مثل پرستــــوی مهاجـــــر
یک لحظه نباید کــــه بـــه شیـــراز بمانم

آواره و ماتــــــم زده و بی کس و تنـــــها
چون مرغ دل افسرده در اردوی خـــزانم

پیوسته دلــــــم با تپشش زمــــزمه دارد
دیــــوانه و عاشق شده شاید بـــه گمانم

یک بار تـــو را دیدم و شیدای تو گشتم
یک عمر گذشت و همه شب در هیجانم

در بین سکوتم تو سکوتی نکن ای عشق
دل پیش تو می باشد و امــا نگـــــــرانم

وقتی که عسل از لب شیرین تــو گویم
ﺟــــــﺎﺭی ﺑﺸﻮﺩ شعـر و غزل ﺭﻭی زبانم

( علی قیصری )
0 11 خرداد 13950 320

هـر چه از روزِ شکوفا شدنت می گذرد


هـــر چــه از روزِ شکوفا شدنت می گذرد
عمـر من در هـــوس بــاغ تنـت می گـذرد

هــر زمـانی بـدهی پیــرهنـت را بـه نسیم
بـوی صد غنچه ی گل از بـدنت می گذرد

بــوی باران بدهد بافـــه ی زلفت کـه صبا
رویِ امــواج شکــن در شکنـت می گـذرد

در زمان هوس و چیدن یک دانه ی سیب
دستــم از پنجـــره ی پیــرهنت می گذرد

اگــــر از مهــر و وفــا حلقـه ی در را بزنی
لــــرزها در دلــــم از در زدنت می گــذرد

بی خبـــر آمـده ای مثل پرستو به وطــن
تا بفهمی کـه چه ها در وطنت می گذرد؟

عاقبت بـــر سر عشقت زند آتش به دلـم
خنده هـایی که عسل از دهنت می گذرد

( علی قیصری )
0 22 اردیبهشت 13950 259

گر زبانم را نمی فهمی نگاهم را بفهم


"گـــر زبانم را نمی فهمی نگاهم را بفهم"
آهِ سـرد و اشکِ چشم بی گناهـم را بفهم

در گلـویم قصه هـا دارد صدای هق هقم
لـرزش هنگام بغـض و بیـن آهـم را بفهم

روزگار سـرد و تاریکی دچـارم شد رفیق
سرگذشت روزهای سال و ماهم را بفهم

با نگاه پـر سکوتم با تـو می گویم سخن
معنی نا گفتـه هـای در نگاهـــم را بفـهم

اشتبـاهی پـا نهـــادم در الفـــبای غــــزل
سطـری از گلواژه هـای اشتباهم را بفهم

کفشهایم اندکی در کــوچه ها یارم نشد
قصه هـای نارفیقِ نیمــه راهـم را بفـهم

آسمان پلک چشمم ای عسل بارانی است
بـا نگاهت لحظه ای حالِ تباهم را بفهم

( علی قیصری )
0 12 اردیبهشت 13950 460

لبت شیرین چو طعم پرتقال است


لبت شیرین چـــو طعم پرتقال است
شراب بـــوسه ات شرعاً حلال است

نگاهم کــــن کـــه عمـــری از نبودت
دمادم در دلـــم جنگ و جدال است

بخند ای گل که خیلی دوست دارم
هنوزم گــونه هائی را که چال است

کنــار سیبِ ســــرخ گــونـه هـــایت
مسیــر چشمـه ی شعـــر زلال است

هنوز از عشق تـــو چشــم انتظارم
اگـــــرچه دیدنت امری محال است

تلف گـــردد شبی در دشت و صحرا
هـــرآنکس در پی صید غــزال است

عسل بانو بیا هــــم خـــــانه باشیم
بنای همــــدلی هـــا در وصال است

( علی قیصری )
0 6 اردیبهشت 13950 396

اگر از خانه روی شعر و غزل را چکنم


اگر از خانه روی شعر و غزل را چکنم
طعنه و سرزنشِ اهـلِ محـل را چکنم

گیرم اصلاً نکنم یاد تو در کوچه ی ذهن
آن همه خاطـره ی روزِ ازل را چکنم

ترسم از رفتن تو فتنه به پا خیزد و من
بعد از ٱن فاجعه ی جنگ و جدل را چکنم

گِرهی را نگشودی کـه گشاید دل من
مشکل و مسئله ی ناشده حل را چکنم

آخر از ناله ی من زلزله آید به وجـود
تَـرَکِ بر دل و بـر روی گسل را چکنم

کنم از عشق تو بر سختی هر صخره گذر
تو نباشی خطـرِ کوه و کُــتَل را چکنم

ای عسل ترک منِ عاشق دلخسته نکن
سرِ شب سردیِ آغـوش و بغل را چکنم

( علی قیصری )
0 2 اردیبهشت 13950 422

می دود هر شب نگاهم بر نگاه دیگری


می دود هر شب نگاهــم بــر نگاه دیگـری
خیره می ماند دو چشمم روی ماه دیگری

از مــنِ دیوانه دیگــر بارهــا سـر می زند
در پس ِ هــــر اشتبـاهــم اشتباه دیگــری

آنقَـدر دم از تفنـگ و تیــر بـــرنو می زنم
تا مگـــر پیدا شود مشروطه خواه دیگری

کــوچه ی تنهائیم را می گذارم پشت سر
تــا مگر خـــود را رسانـــم در پناه دیگری

کاروانی رد نشــد تا لحظـه ای رؤیت کند
یوسـف گمگشته را در عمـــق چاه دیگری

گـرچه عمری در غم دلبر صبوری کرده ام
نالـــه را ســر می دهــم در بین آه دیگری

من که میدانم به سروقتم نمی آید عسل
منتظــر دیگر چـــرا باشـم بــه راه دیگری

( علی قیصری )
0 29 فروردین 13950 322

نبودی بـا منِ افسرده مـأنوس


نبــــودی بـا مــنِ افســرده مـأنــوس
کــه شبهایم شود روشن چو فانوس

بــــدون روی تـــو در عمـق شب هـا
شدم عمری دچــار وهــم و کابــوس

خبـــر داری کــــه تنهــا می نشینـم!
غــــروب جمعـــه را با آه و افسوس

گــــــــرفتــارم بیــا بشکن قفــس را
که شاید پــر بگیرد مــرغ محبــوس

اگــــــــر ای نــم نــم بـــاران نبـــاری
کــــویر دل دهــد گل هـای مأیــوس

چه خوش باشد که با هم پا گذاریم
مــن و تو بین جنگل هــای چـالوس

چه می شد ای عسل در دشت پُرگل
مــنِ شیــدا دوان آیـم بــــه پا ﺑﻮﺱ

( علی قیصری )
0 23 فروردین 13950 317

فرشته یِ ﺑﺎﻍِ غزل ﺑﯽ ﺩﻝ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﮐﻨﺪ


فـــرشته یِ ﺑـــﺎﻍِ غـــزل ﺑﯽ ﺩﻝ ﻭ ﻋﺎﺷﻘـــﻢ ﮐﻨﺪ
ﺭﺍﻫـﯽِ بـــاغ سنبـــل و ﺩﺷـــــﺖِ ﺷﻘــــﺎﯾﻘـﻢ ﮐﻨﺪ

ﮔـــﻢ ﺷﺪﻩ ﻟﺤﻈـــﻪ ﻫﺎﯼ ﻣـــﻦ ﺩﺭ ﮔـــﺬﺭِ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻫﺎ
ﺭﻧــﮓِ ﻗﺸﻨــﮓِ ﭼﺸـــﻢ ﺍﻭ ﻣﺤـــﻮِ ﺩﻗـــﺎﯾﻘـﻢ ﮐﻨﺪ

دختـــــرِ باغبـــانِ گــل بــا زدن ســــاز و دهــل
ﺭﻗـــﺺ و سمـــاع ﺩﯾﮕــــﺮﯼ ﺩﺭ ﺑــﺮِ ﺧــﺎﻟﻘﻢ ﮐﻨﺪ

ﺩﻓﺘـــﺮِ ﺍﺣﺴــــﺎﺱ ﻣـــﺮﺍ ﺩﺭ ﭘﯽ ﻫــــﻢ ﻭﺭﻕ ﺯﻧﺪ
ﺗﺎ ﮐـــــﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻬﺘــــﺮﯼ ﺑـــﻪ ﻭﺿـــﻊِ ﺳﺎﺑﻘـﻢ ﮐﻨﺪ

ﻣـــﻦ ﻧﻪ ﺻﺒـــﺎﯼ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﮐﻪ ﺭﻭ ﮐﻨﻢ ﺑـﻪ ﻫﺮ ﮔﻠﯽ
ﺭﻭﺳــــــﺮﯼ ﮔــﻞ ﮔﻠﯽ ﺍﺵ ﺑــﺎﺩِ ﻣـــﻮﺍﻓـﻘﻢ ﮐﻨــﺪ

ﺑــــﺮﻕ ﻧﮕـــﺎﻩِ ﻧﺎﻓــــــﺬﺵ ﺍﺯ ﻫﻤﮕـﺎﻥ ﺩﻝ ﺑـﺒـــﺮﺩ
ﻣـــﻦ ﻫـــﻢ ﺍﮔــﺮ ﺩﻝ ﻧﺪﻫﻢ ﺧـــﻮﺍﺭِ ﺧﻼﯾﻘﻢ ﮐﻨﺪ

برﮐﻪ ﯼ خشک و خالی ام ﺩﺭ ﺩﻝِ ﺩﺷﺖِ ﺑﺮﻫﻮﺕ
ﺳــــﺮﺧﯽ ﻟﺒﻬﺎﯼ ﻋﺴــﻞ ﭼﺸﻤــﻪ ﯼ ﺷﺎﯾﻘـﻢ ﮐﻨﺪ

( علی قیصری )
0 17 فروردین 13950 341

در کوچه ی ما بوی گل از باغ تن توست


در کـوچه ی ما بوی گل از باغ تن توست
امـروز مگــــر روز شکـــوفا شدن توست

پر می کشم از شوق و سـر از پا نشناسم
وقتی کـه نشان از گــذر و آمـدن توست

از عشق تـو ای مونس جان خواب ندارم
چشمم همه شب منتظـر در زدن تــوست

سیبی که دو چندان بکند حرص و ولع را
از جنس هوس باشد و در پیـرهن توست

مطبوع تـرین رایحـه ی باغ بهشت است
عطری کـــه فرآورده ی گلبرگ تن توست

پهنــای زمین پر شـــده از بــــوی دلاویز
پرواز پـــرستو به هـــوای وطـن توست

کمتر بـزن آتش بــه وجـودم کــه دمادم
دل در هوسِ غنچه ی تنگِ دهـن توست

وقتی کـه عسل باز کنی روســری ات را
مأوای صبا زلف شکـن در شکــن توست

( علی قیصری )
0 14 فروردین 13950 286

سال ها منتظرم تا که بهاری برسد


سال هـا منتظــرم تا کــه بهـــاری بـرسد
تا مگــر نغمـه ای از بانـگِ هـزاری بـرسد

سر بـه سجـاده نهم از غـم دل وقت دعا
تا بـه صحـرای دلـم صبر و قـراری برسد

گـر دعــایم بشود بـر سـر سجـاده قبـول
دست مـن هـم به خـمِ زلف نگاری برسد

سرِ شب تا به سحر چشم بدوزم به افق
شاید از ســر زدنِ شعلــه شـراری بـرسد

گــوشه ی پنجــره ها منتظرم تا که مگر
خبـــر از آمـــدنِ یــکـه ســواری بـــرسد

بــه سراغم چـو بیاید نفسی مونس من
نـــوبتِ همــدلی و بوس و کنـاری برسد

گـر عسل شانه بــه گیسوی بلندش بزند
ناگهــان زمـــزمه از نغـمه ی تاری برسد

( علی قیصری )
0 7 فروردین 13950 293

در عمر خود ندیدم بی اعتناتر از تو


در عمـر خــود ندیدم بی اعتناتر از تو
در این جهان نباشد کس بیوفاتر از تو

من هم به فکـر آنـــم تا آنکه بگـذرانم
دورانِ دیگـــری را بـا آشنــاتــر از تــو

شیـــرینیِ لبانــت زهــرِ هــلاهـــلم باد
کـامی اگــــر نگیـرم از دلـــرباتـر از تو

اصلاً درخت سیبم وقتی دهد شکوفه
هم بهتر ازتو باشد هـم با صفاتر از تو

روزی اگر گذارم افتد به شهر خـوبان
دل می ربایـد از مـن بالا بلاتـر از تـو

در لابـلای شعــرم بایـد عسل بگـویم
شهری به خود ندیده پر ادعاتر از تو

( علی قیصری )
0 2 فروردین 13950 283

کانال غزل ها
کانال دوبیتی ها
اینستاگرام
فیسبوک

© کلیه حقوق مادی و معنوی این وبسایت متعلق به علی قیصری می باشد

طراح و برنامه نویس سایت : سهراب قیصری