30 بهمن 1394

تا بـه دیدارم بیائی غصه ام کـم می شود
زخمهای کهنه با دست تو مرهم می شود

هر زمانی از میان کوچه ها ردّ می شوی
خانه ها پر از نسیم یاس و مریم می شود

تا که لب تر می نمائی، بوته های در کویر
آبیـاری از وجــود آب زمـزم می شود

قلب من هر لحظه می گردد دچـار دلـهره
در قبال عشق تو وقتی که مُلزم می شود

پای عشق و عاشقی وقتی بیاید در میان
سیب سرخی باعث احساس آدم می شود

روسری را می دهی وقتی به آسانی به باد
بستر شعر و غـزل راحت فراهم می شود

بی گمان وقتی نباشی در کنارم لحظه ای
شور اشعارم دچـار حس مـبهم می شود

من که الان می نویسم در نبودت نامه ای
تازه می فهمم کـه فردایم جهنم می شود

ای عسل وقـتی نمی آئی کـنار پـنجـره
چـتـر چشمم از نبودت بارها نم می شود