27 فروردین 1398

شده گاهی بشوی بی خبر از حال خودت
بدَوی بـر سرِ هـر کـوچه بـه دنبال خودت

یک نفر از تو بپرسد کـه کجـا گم‌ شده ای
بزنی بــر سرِ خـود از بــدِ اقبــال خـودت

ناگهـان اهل محـل دور و بـرت حلقه زنند
کـه پشیمان بشوی بر سرِ جنجـال خودت

هی بگویی که خودم از ستمم کـرده فرار
آهِ حسـرت بکشی آخـر از اَعمـــال خودت

عاقبت گوشه ی دنجی سرِ شب کِز بکنی
تا دمـادم بخوری غصّه بـر احـوال خودت

در همان لحظه کــه با دلهــره از جـا بپری
هم چنان‌ ور بروی با لب و تبخال خودت

هر زمانی کـه خــودت را بــه نفهمی بزنی
بشوی روده بُـر از قصه ی سـریال خودت

تــرسم ای عاشق دلـداده بــه بانو عسلت
نرسی تا بــه اجــابت بـرسد فــال خودت