3 آذر 1394

با مـنِ افسرده حال و خسته ی گـم کرده راه
کــرده کاری چشم و ابرویش که گردیدم تباه

مِثل رهـزن های یاغی عـاقبت بـرنو به دست
در هوای دختر خان می شوم مشروطه خواه

فارغ از حالی که دارد می شود با رنگ عشق
دانـه ی فلفـل چـو خـال روی مهـرویان سیاه

آن کــه را مـــن در وصالش آرزوها کــرده ام
می نشانـد روی شعــرم رنگی از جنـس نگاه

گــر نگویم یک دو سطری از زلیــخا قصه ای
یوسف گمگشته گریان می شود در عمق چاه

بی حضور مهره ها باچشم خود دیدم که رخ
می کنـــد گاهی تبـــانی در نهــان با پـادشاه

ای کـه از عشق عسل بانو غـــزل ها گفته ای
شاعـری در ایـن زمــانه اشتباه است اشتبـاه