26 مهر 1394

تاروپود شعرم از الیاف ﻣﺮﻏﻮﺑﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ
در غزل ها گم‌ شود آثار مکتوبی که نیست

در کنــار ِ عکـس عشقــم روزهــا از بیــدلی
حاجتم افتاده بر لیوان مشروبی که نیست

می کشم بندِ نقاب از روی گل ها نخ به نخ
تابیفتد پرده از رخسار محجوبی که نیست

آنکه هنگام سفـر چشم انتظارم کرده است
میزند گاهی پیاپی روی ﺩﺭﮐﻮﺑﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ

بی خبــر آیــد کبــــــوتر در کنــار پنجــــره
میرساندنامه هایم رابه محبوبی که نیست

گرچه از بانـوی شعـرم شکوه کمتر می کنم
نامه های دیگرم تقدیم آن خوبی که نیست

تا ﻋﺴـﻞ بانـــو بـداند ﭘُــﺮ ﺗـــﻮﻗـﻊ ﮔﺸﺘﻪ ﺍﻡ
انتظارم میرود از وضع مطلوبی که نیست