18 مهر 1394

افتـاد بـه بی راهـه مسیرم کـه اسیرم
گمگشته ی پهنــایِ کـــویرم که اسیرم

بیـزارم از این زندگیِ بی سر و سامان
از مــزه ی این واقعه سیرم که اسیرم

در عصر تجـدد شده ام غـرق خـرافات
در وسعـت اندیشه فقیــرم کـه اسیرم

گوشم شده دروازه ی هــر ساز بدآواز
درگیــرِ صدای بـم و زیـرم کــه اسیرم

جـــایی کـه نباشد نفسی بالِ پـریــدن
هــر ثانیــه بایـد بپـذیــرم کــه اسیرم

ای خاک پناهم بده از مهـر و عطوفت
پیوسته در آغــوش بگیرم کـه اسیرم

آنــدم کــــه نبینـم رخ بانــو عسلـم را
بایـد کـه بمیرم که بمیــرم کـه اسیرم