6 شهریور 1392

در پیلــه ی تنهــایی غــم هـای کهـن دارم
با همسـر بیمـــارم صـد سینه سخـن دارم

آهِ مــن و افسـوســم در واژه نمـی گنجـد
دلتنگم و دلتنگی دردی ست که مـن دارم

بیچــــاره و درمـانده آواره بـــه شیــرازم
در بـال خیـابان هـا ســر روی چمــن دارم

در شهـر غم و غصه باید به کـه می گفتم
امشـب حس دیـرینی با پــرسه زدن دارم

چـون قاصــدکی تنهـا بی منزل و بی مأوا
گاهی گـذر از دشت و گاهی به دمـن دارم

در پنجــره ی شعــرم شمعی نزند سو سو
اقبـال سیاهی را چون جامـه به تـن دارم

باز از سـر نـاچـــاری ﺍﺯ درد ﻋﺴﻞ ﮔــﻮﯾﻢ
وقتیکه سخن هایی با یاس و سمن دارم