8 اردیبهشت 1392

ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﮐـﻪ ﺑـﺎ ﻻﻻﯾﯽ ﺍﺕ ﺧـﻮﺍﺑﻢ کنی
یعنی از فانوس رویت غرق مهتابم کنی

گرچه چال گونه هایت میبرد از دل قرار
روبرویم خنده میکردﯼ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺗﺎﺑﻢ ﮐﻨﯽ

دین و دل را سالهادر راه عشقت داده ام
تا مگر مست و خراب از باده ی نابم کنی

دانه ی بی ریشه ای بـودم بدور از آفتاب
گوشه ی باغ تو روییدم کـه سیـرابم کنی

قطره های یادتوازجوی چشمم جاری است
لحظه ای راضی نمیگردی که شادابم کنی

منتظـر بودم مسیحاگونه بـر مـن بگذری
تا شبی آسوده حال از درد اعصابم کنی

ای عسل بانو دوایم بر لـب سرخ تو بود
نـوشدارویــم نمی دادی که سهرابم کنی