18 اسفند 1391

شب کــه پریشان بشود زلف خـم سیاه تو
ستـاره چشمک بزند بـه عشق روی مـاه تو

مقصدم از روز ازل چهــره ی زیبای تو بود
تا چــه به روزم آورد چشم و لب و نگاه تو

تــرسم اگـر نیمه شبی چــاره ی دردم نکنی
بی حــد و انـدازه شود آه مـــن و گنـاه تــو

مه رخ دلــربای مـــن از همه سو احاطه ای
کس نتــواند بکند رخـــنه بــه جـــایگاه تو

منتظرم کـه لحظه ای حلقـه ی در را بـزنی
تا غـــزل و شعر تــری سر بِبُرم بــه راه تـو

سهواً اگــر گذر کنی کوچه ی بن بست مـرا
بــوسه زنــم روی لبت آنــدم از اشتباه تــو

جــانِ تــو بانـو عسلـم قفـل دلـت را بِگـشا
سِهــره ی بی بال و پــری آمـده در پناه تـو