3 شهریور 1391

نگـرفتی خبـر از گـم شده راهی گاهی
کــه بپرسی مگـر از حال تبـاهی گاهی

آنقَدرناله کنم تامگر از‌ گوشه ی چشم
بنــوازی دل مــا را بــه نگـاهی گـاهی

لااقـل ای دُرّ غلتان تو بفـرما چه شود 
بدهی گـر بـه مـنِ خسته پناهی گاهی

کوچه‌ را پـر کنم‌ از آتش اسپند غلیظ
تاکه زخمت نزند چشم‌ سیاهی گاهی

این قَــدر سرزنش ِ آدم خــاطی نکنید
فتنه ها سر زده از سیب گناهی گاهی

توهمانی که بسنجی به ترازوی سخن
وزن احساس مراچون پرِ کاهی گاهی

صد صبا میوزد از زلف تو بانو عسلم 
گذری کـن بــه دل سوخته آهی گاهی