دسته ها

اشعار پیشنهادی

چشم نازش از قشنگی بی نیازش کرده بود

18

چشم نازش از قشنگی بی نیازش کرده بود
هم نشینِ غنـچه هـای نیمه بازش کـرده بود

در میان کـوچه ها از مرد و زن دل می ربود
پنجه های باغبان از بس که نازش کرده بود

مـن همـان آواره ی شهرم کــه بختم را سیاه
در شب یلـــــدا از آن زلـف درازش کـرده بود

بغض نی داند که از عشقش نخفتم لحظه ای
سینه ام را خانه ی سوز و گدازش کرده بود

می شـدم در زیـر باران شاهـد رنگیـن کـمان
آسمـــان را آبی از چــادر نمـازش کــرده بود

شهـره ی شهـر غـزل در دلبـری همتـا نداشت
شورِ مستی بین شعـرم یکه تازش کرده بود

گـر زمـانی در غــزل پوشیـده گفتـم از عسل
عاشقان را بی خبر از رمز و رازش کرده بود
 

نظرات شما

Pari 28 دی 1397
پاسخ
محشر زیبا پرمحتوا دلبر ناز جذاب شعر ناب
علی قیصری 28 دی 1397
درود و سپاس فراوان 🌷

مهربانو 3 دی 1397
پاسخ
محشر قلم زدید استاد بزرگوار شور قلمتان به شیدایی👌🏼🌺🍃🦋
علی قیصری 28 دی 1397
درود و سپاس فراوان 🌷

نظر دهید




لطفا کد تصویر را وارد نمایید

کانال غزل ها
کانال دوبیتی ها
اینستاگرام
فیسبوک

© کلیه حقوق مادی و معنوی این وبسایت متعلق به علی قیصری می باشد

طراح و برنامه نویس سایت : سهراب قیصری