2 آبان 1397

در شهـر غـزالان کــه شدی شاعـر زن ها
با شعـر و غـزل دل ببر از پسته دهن ها

از بسکه صبا رد شده از کـوچه ی باران
قرمـز شده رخسار گل از بـوسه زدن ها

بگــذار نفـس در نفس ِ یاس پـــر از گل
تا پــر بکنـد روح تـو را بـــوی سمـن هـا

عصری کـه گـذر می کنی از باغ شقایق
یـادی بکـــن از تشنـگیِ لالـــــه بــدن ها

خطهای موازی کـه گـذشت از تن جنگل
آســوده نشـد زنـــده ای از دود تــرن ها

از معجزه ی اشک قلـم بوده کــه شاعر
گلـواژه بریزد بـه سر حرف و سخـن ها

دیـوان نگاهـم کــه‌ بـه بانـو عسل افتاد
افتـاد غــــزل مثنـوی ام روی چمــن ها