22 مهر 1397

روزهـا بــا تنـش و رنـــج و الــــم می گــذرد
این چه دردی ست کــه بر اهل قلم می گذرد

بسکه ریزش کند از حجم گُسل سازه ی ارگ
بارهـا زلــــــزله از پهنـــــه ی بــم می گــذرد

گــرچه در عمـر غـم آلـوده ی ما هم نگذشت
دوره ی بـــردگی و ظلــــم ستــم می گـــذرد

ای قلم از غــم و از رنـج و مصیبـت ننویس
کــه به دنبـالِ غـــزل سایـه ی غـم می گذرد

منِ پُــر غصه ندیدم تــو بفـرما کـه کجاست
آن دلی را کــه در آن غصه ی کــم می گذرد

با خبــر باش کـــه با گــردش چـــرخ دَوَران 
فصـل عمـر مـن و تــو در پیِ هـم می گذرد

بـه مشامم رسد از فاصلـــه ها بـوی بهشت
هـــر زمــــانی عسـل از بـاغ ارم می گــذرد