4 مرداد 1397

مثل مهتابی که چیزی از قشنگی کـم نداشت
عشق بی همتای من همتا دراین عالم نداشت

آبِ پـاکِ جــویبـار زمـــزمش گفتـم....... ولی
آن همـه پاکیزگی را چشمه ی زمـزم نـداشت

از غــزل گفتن پشیمانم کــه بعــد از سال ها
تازه فهمیدم غـزل ها بویی از مـریم نداشت

در هنـرمنـدی حَــرَج بر مــاه عالمتاب نیست
پــرتـو رخسار او را قطـــره ی شبنم نداشت

روبـرویم در خیـابان مثل سنبل می شکـفت
آخر از گلخنده ها دیدم که اصلا غم نداشت

ایل قشقایی به عشق روی او خون داده بود
در پس لبهای سرخش کشته های کم نداشت

خشت دل از بیقراری ناگهان از هم گسیخت
گرچه می دانم خبـر از حالِ ارگ بم نداشت

با نگاهی دیـن و ایمان را عسل از مــن ربود
بیگمان درهم بریزد هرکه دل محکم نداشت