1 مرداد 1397

آمـدی گلـواژه ها در باغ شعـرم جان گرفت
دوره ی دلتنگی و دلـواپسی پایان گـــرفت

کس نپرسید از غـــم و درد مـنِ آسیمه سر
آمدی وقتی به سروقتم سرم سامان گرفت

مثلِ غواصان ایمن می سپارم دل به موج
ترسی از دریا ندارد هر که پشتیبان گرفت

گفتم از امـواج زلفت با خیابان های خیس 
پلک چشم کـوچـه ها را نم نم باران گرفت

دیگـر از عشقت نبایـد یادی از هجران کنم
درد دوری سال ها از عـاشقان تاوان گرفت

آنقَـدر گفتم سخـن از تیــغ ناپپــدای عشق 
تا ســــراپای دلــم را درد بی درمـان گرفت

ای عسل از بیقـراری سیل اشکـم شد روان
در نبودت رود چشمم بارهـا طغیـان گرفت