دسته ها

اشعار پیشنهادی

همانروزی که در شهرم هجا کردی سیاهی را

1

همانروزی که در شهرم هجا کردی سیاهی را
به مردم هدیه میدادی غم و درد و تباهی را

بدون عِلـم و آگاهی به سرسختی عَلـم کردی
درون کــوچه و برزن شعارِ کـذب و واهی را

پــرستوهـای عاشـق را فـراری دادی از لانـه
به هـر جنبنده پوشاندی لباس بی پنـاهی را

به فرمانت زدند آتش ثنا گـویانِ سنگین دل
پیاپی با مسلسل هـا کبـوتـــرهای چـاهی را

بدور ازهر پشیمانی وضو کردی و پوشیدی
پس از فرمان خـونریزی ردای بی گناهی را

الا یا ایها الحـاکم به یُمنِ رَمْل و اسطرلاب
تصاحب کرده ای تاج و عمارتهای شاهی را

من ازخوش باوری هایم خدا داند ندانستم
که دست آویز قـدرت می کنی دینِ الهی را

کجا بودی عسل بانو در آن ایّام وهم انگیز
که بگذاری تو بر دوشم لوای دادخواهی را

نظر دهید




لطفا کد تصویر را وارد نمایید

کانال غزل ها
کانال دوبیتی ها
اینستاگرام
فیسبوک

© کلیه حقوق مادی و معنوی این وبسایت متعلق به علی قیصری می باشد

طراح و برنامه نویس سایت : سهراب قیصری