20 بهمن 1396

همانروزی که درشهرم هجاکردی سیاهی را
به مردم هدیه میدادی غم ودرد وتباهی را

بدون عِلم وآگاهی به سرسختی عَلم کردی
درون کوچه و برزن شعارِ کـذب و واهی را

پـرستوهـای عاشـق را فـراری دادی از لانـه
به هر جنبنده پوشاندی لباس بی پنـاهی را

به فرمانت زدند آتش ثنا گویانِ سنگین دل
پیاپی با مسلسل هـا کبـوتــرهای چـاهی را

بدور ازهر پشیمانی وضوکردی و پوشیدی
پس از فرمان خـونریزی ردای بی گناهی را

به یادم‌ آیـد از اول گـــدا بودی ولی اکنون
تصاحب کرده ای تاج و عمارتهای شاهی را

من ازخوش باوری هایم خدا داند ندانستم
که دست آویز قـدرت می کنی دینِ الهی را

کجا بودی عسل بانو در آن ایّام وهم انگیز
که بگذاری تو بر دوشم لوای دادخواهی را