27 فروردین 1396

نفـس بـاد صبــا شانـه زنــد مـــویت را
تا پریشان بکند بافـــه ی گیســویت را

بین مــوهـای تو امّا بــزند پرسه نسیم
تا که در کــوچه پراکنده کند بـویت را

تا ابــد ای گلِ زیبا بــه کسی دل ندهد
هر که بیند لبِ سرخ و خـم ابرویت را

پیچک کوچه عشقم پس پرچین خیال
مانده ام تا که بپیچم قــدِ دلجویت را

میکنی چادرسبزی به سر از شرم وحیا
کـــه نبینم زر و زنجـــیر و النگویت را

اشتیاقـــم بکشد ناز قلــم را که نوشت
در پس شعر و غـــزل شور تکاپویت را

ای عسل با که بگویم که به دنبالِ توام
نفسم رفـت و ندیــدم نفسی رویت را