6 اسفند 1395

ساز بی آوازم و سنتــور می خــواهـد دلـم
نغمه ای درگوشه ی ماهور می خواهد دلم

قلبـــم از نـاسازگـاری در درونــــم می تپـد
چنگ و تار و تنبک و تنبور می خواهد دلم

گـرچه از حکـم ِ ستم افتاده ام در بنـد غم
در پـریشانی سـری پُرشور می خواهد دلم

از بـداقبالی چــراغ افتـاده در دستان شب
در سیه چــال ِ تباهی نـور می خواهد دلم

چون پرستوی مهاجر همچنان هنگام کوچ
پـــر زدن بر قــلّه های دور می خواهد دلم

ساقیا پُر کن که دیگر طاقتم ازحد گذشت
ساغــری از بـاده ی انگــور می خواهد دلم

از تصـورهـای بی جــا در خیــال واهی ام
سایه ی بید و بهشت وحور میخواهد دلم

گوشه ی چشم‌ عسل بانو کـه میآید به یاد
زُل زدن بر نرگس مخمـور می خـواهد دلم