26 خرداد 1395

دختـرِ چــادر سفید ِ قــد بلنـــد ِ خنده رو
شــوق ِ گل هـای منی در بیـــن ِ بـاغ آرزو

دائمـاً محـو رخ و لـب هـای میگـون تـوام
لااقــل مستم بگــردان از شــراب در سبو

بی گمان در گفتمان ها هم چنان باغ لبت
می دهـد گل هــای تازه در شـروع گفتگو

در جــوار ِ آستــانـت خلــوتی پیـــدا نشد
تا بگـویم رازِ دل را در کنـارت مـو به مـو

تابه کی بایدبچرخم دورخود از بی تویی
تابه کی باید کنم از درد دوری های و هو

گفتـه بودم در نهـایت می زند روزی گـره
سـرنـوشت مـا دو تـا را روزگـار پیـش رو

آنقَدر شوق تو را دارم که دائم روز وشب
رد پـایت را کنـم در بـاغ گل هــا جستجو

سال هـا مشتـاق دیـــدار تـوام بانـو عسل
وعده ی ماصبح فردا سایه ی سیب وهلو