22 اردیبهشت 1395

هـرچـه از روزِ شکـوفا شدنت می گذرد
عمـر مـن در هـوس بـاغ تنـت می گذرد

هـر زمــانی بـدهی پیــرهنت را بـه صبا
بوی صدشیشه ی عطراز بدنت میگذرد

چنبر زلف توخود رایحه دارد که نسیم
رویِ امـواج شکـن در شکنت می گـذرد

تـو همان موهبت گلشن رازی کـه هنوز
بـوی گل هـای تر از پیــرهنت می گذرد

شـب ِ آدینــه اگــر حلقــه ی در را بزنی
در دلــم دلهـــره از در زدنـت می گـذرد

در پس ِ باغ قنــاری وسط جنـگل سبـز
شطی از شعـر زلال از چمنت می گذرد

دائم ازغصه بنالم که مداوم شب وروز
لشکر غصه و غــم در وطنت می گذرد

شعـرهــایم همـه تقــدیم تـو بانو عسلم
غـــــزل دامنــه دار از دمنـت می گـذرد