7 فروردین 1395

سال هـا منتظــرم تا کــه بهـــاری بـرسد
تا مگــر نغمـه ای از بانـگِ هـزاری بـرسد

سر بـه سجـاده نهم از غـم دل وقت دعا
تا بـه صحـرای دلـم صبر و قـراری برسد

گـر دعــایم بشود بـر سـر سجـاده قبـول
دست مـن هـم به خـمِ زلف نگاری برسد

سرِ شب تا به سحر چشم بدوزم به افق
شاید از ســر زدنِ شعلــه شـراری بـرسد

گــوشه ی پنجــره ها منتظرم تا که مگر
خبـــر از آمـــدنِ یــکـه ســواری بـــرسد

بــه سراغم چـو بیاید نفسی مونس من
نـــوبتِ همــدلی و بوس و کنـاری برسد

گـر عسل شانه بــه گیسوی بلندش بزند
ناگهــان زمـــزمه از نغـمه ی تاری برسد