دسته ها

اشعار پیشنهادی

غزل ها

هرچند که راه گذرم کوی شما نیست


هـر چند کــه راهِ گـذرم کـوی شما نیست
محـراب دعا جـز خـم ِ ابروی شما نیست

چشمم نشود ثانیـه ای خیـره بــه مهتاب
زیرا کـه درخشنده تـر از روی شما نیست

موجی کـه گــریزان شـود از جنبش دریا
پیچیده تر ازحلقه ی گیسوی شما نیست

گاهی نــزنـم بــر ســر راهــت بــه لباسـم
ازشیشه ی عطری که پرازبوی شمانیست

ای دشـــت تنـت منطـــقه ی بـاز شکـاری
کبکی به خـــرامانی تیهـــوی شمـا نیست

از شـال و کـت و پیـرهنـم بــوی تـو آیـد
هرچندکه برشانه ی من موی شما نیست

پُر کن دو سه پیمانه که پالوده ی شیراز
خـوشمزه تر از شربت لیمـوی شما نیست

آلـوچـه ی لبهای تـو از ریـزه ی قـند است
هــر میوه بــه شیرینی آلــوی شما نیست

شاعـر نکشان حـرف و سخـن را به درازا
گـویا عسلت گفته کـه بانـوی شما نیست

( علی قیصری )
0 28 مهر 13980 12

دخترم جانِ دلم جوجه ی دور از بغلم


دخترم جانِ دلم جوجه ی دور از بغلم
گنـدم تازه به دست آمـده از مـاحَصَلم

غــزلِ سـر زده از حـس تبالـوده ی من
شعرِجاری شده در پاسخ عکس العملم

میوه ی عشق دو پیوندِ اهوارایی پاک
حاصلِ عمر من و شیره ی جانِ عسلم

امتـدادِ خط عصیانِ شر و شورِ هوس
سنــدِ تـاب و تـب ِ سیـب گنـاه غــزلـم

هاله‌ ی رو به زمین آمده از خرمن ماه
جلـوه ی پُـر شررِ شب شکـنِ بی بَـدَلم

بغلم کن که کمی بوسه به مویت بزنم
قبل از آنی کـه مـرا از تـو بگیرد اجـلم

وقت‌ آن‌ شدکه صمیمانه‌ بگوید پدرت
زنده‌ ازعشق تو و عشوه ی بانو عسلم

( علی قیصری )
5 20 شهریور 13980 92

عشقـم، نفسـم، زنــدگی ام، دلبـــرِ نازم


عشقـم، نفسـم، زنــدگی ام، دلبـــرِ نازم
ای سیب تنت وسوسه ی غیـر مجـازم

در سینه ی شب آه وغم‌ وشکوه بریزد
از تار و دف و نالـه ی پُرسوز و گـدازم

در کــوچـه ی پُـر پیـچ درونـم بزند نق
با کــودک دل ای گـلِ نازم چــه بسازم

نازک تـنِ چـــادر بــه ســرِ گــونه اناری
شد بافـه ی گیسوی تــو یلــدای درازم

با آنکه هـوس در دل مـن جــای ندارد
گلخـنده ات آخـر بکنـد وســوسه بازم

دلشوره ام از بُعد گـذرگاهِ خمیده ست
چون جنگل چالوسی ومن پیچ هـرازم

کنـدوی لبت ای عسلم منبع شهد است
پیــوسته بـرآنـــم کـــه لبـت را بنـوازم

( علی قیصری )
3 14 شهریور 13980 101

ترسم آخر در غزل ها مُشت شعرم وا شود


ترسم آخر در غزلها مُشت شعرم وا شود
در میـان نامـه هـایـم نـام تـو پیـدا شود

گفته بـودم لااقـل با خنـده بی تابـم نکن
گونه را برجسته کردی تا دلم رسوا شود

فارغ ازچشمان ناز وجلوه های ویژه ات
هر که رویت را ببیند بیدل و شیدا شود

بسکه عمری ازفراقت آهِ حسرت میکشم
قطـره های اشک سـردم راهی دریا شود

همچنان از بی قـراری ارگ‌ دل ریزد بهم
بارهـا در هــم‌‌ بریزد هـر کسی تنهـا شود

هر زمان پا میگذاری بـر سر گل واژه ها
جشنهای شور و شادی درغزل برپا شود

ای عسل بانوی شعـرم اندکی کن زمزمه
تابه کی باید غزل ازبی تویی نجوا شود

( علی قیصری )
5 18 مرداد 13980 151

بعدِ من خمره ای از باده ی ناب اندازید


بعدِ من خمره ای از باده ی ناب اندازید
تن بی جـان مـرا غــرقِ شــراب اندازید

روز مــرگم به سر و صورت تنبک بزنید
ساز بی زمـزمه را در تب و تاب اندازید

بعـدِ غسلم وسط میکــده خاکــم بکنید
زیر محدوده‌ی خُم بستر خواب اندازید

سـرِ قبـرم بــه لـب نـازک کـــرنا بـدمیـد
تا مگـر ولــوله در چنـگ و رباب اندازید

کلبـه ی شیشه ای از آه دلـــم می شکند
هر زمـانی کـه تلنگـر بــه حبـاب اندازید

جایِ حلـوا همه را ساغــر پُـر باده دهید
سهم من سفره ای از بهــر ثواب اندازید

میچکد شعرتر ازگوشه ی چشمان عسل
دیده بر زمزمـه ی چشمه ی آب اندازید

( علی قیصری )
6 10 مرداد 13982 184

روی سیـم بی غنـا وقتی تلنگُـر می زنم


روی سیـم بی غنـا وقتی تلنگُـر می زنم
اندکی محزون تر از کیهانِ کلهُر می زنم

در گـروهِ عـارف و بسطامی و مشکاتیان
آتش پیوستـه بر زهـد و تحجُـر می زنم

رقص پا گیـرد پیاپی واژه ها بی اختیار
بس که ساز کوبه ای را با تبحُـر می زنم

گرچه در خلوت کماکان ساز پنهانی زدم
با کمانچـه گاهی از روی تظاهُـر می زنم

میکشم چوب نوا را روی سیم‌"لا"و"سُل"
میرسم وقتی به "ر"می"را میانبر میزنم

از نگاه هم سرایان، قصـه هـای فولکلور
میشود هموزن آهنگی که در کُر می زنم

بارها تنبور ذهن از زیر و بم پر می شود
تا کــه آهنـگ حــزینی در تصور می زنم

دردهادارم عسل بانوکه دائم نت به نت
در هوایت نای نی را پُرتر از پُر می زنم

( علی قیصری )
6 2 مرداد 13980 131

آرامـش روحی مــنِ بی تـاب گــرفتم


آرامـش روحی مــنِ بی تـاب گــرفتم
تاعکس تو را در دل خود قاب گرفتم

پلکت که بهم آمده بوداز تب احساس
از گوشه ی چشمت غزلی ناب گرفتم

آیینـه ی رخسار تــو را دیــدم و انگار
گلبوسه ای از چهره ی مهتـاب گرفتم

با آنکه شدم غوطه ور‌ از سیل دمادم
پـارو زدن از "قایـق سهـراب" گـرفتم

در ساحـل زیبای صــدف ولـوله افتاد
تا دست تـــو را ای دُرّ نایاب گـــرفتم

می داد بـه هـر رهگذری عطـر تنت را
هر شاخه گلی را که من از آب گرفتم

آخـر عسلم در پس این شعـر و تغــزل
شیرینی قندیست که درخواب گرفتم

( علی قیصری )
5 31 تیر 13980 117

هرگاه خم ابروی تو در دست مداد است


هرگاه خم ابروی تو در دستِ مداد است
بازار پُـــر از صـورت نقـــاش کساد است

از راه هــوا بــوی گـل آیــد بــه مشامــم
آندم که سرِزلف تو در ورطه ی باد است

ای بـاغ پــر از منظـــره ی روز نشاطـــم
برجستگی گونه ات ازخنده ی شاداست

منعم مکن ای غنچه کـه در حجم خیالم
بوسیـدن لب های تو از عشقِ زیاد است

از بغض قلم خرده مگیرید که این شعر
از دانش محدود من و کوره سواد است

در باره ی ما هرچه بگوید حَرَجی نیست
درمسجد و محفل دهنِ شیخ گشاد است

پـر کـن عسلـم ساغــر خــالی شـده ام را
هر جـرعه ی شیرین لبت آبِ مـراد است

( علی قیصری )
4 26 تیر 13980 154

نه امیدی که در آخـر به وصالـت برسم


نه امیدی که در آخـر به وصالـت برسم
نـه مجـالی بـدهی تا بـه خیـالـت برسم

بایدازعشق رخت بادل وجان طی بکنم
راه پـر فاصلــه را تا بـه جمــالت بـرسم

رد شوم از وسط جنگلی ازسیب و هلو
تا به سرچشمه ی شیـرین زلالـت برسم

بغلت میکند از روی هوس پیچـک سبز
گرچه در گوشه ی باغم به نهالت برسم

چــه شود ای گل زیبا نفسی روی لبـت
بزنم بوسه که بر گـونه ی چـالت برسم

پر زدم مِثل پرستو سرشب موسم کوچ
از جنـوب آمـده ام تا بـه شمـالت برسم

لااقـل روســریت را منـه در دسـت گـره
تا مگــر در شـبِ گیسوی شلالـت برسم

حـل نشد جـانِ عسل مشکلم از راه دعا
غـــزلی نـذر کنـم تا بــه وصـالت بـرسم

( علی قیصری )
7 16 تیر 13980 164

هر کس که مکید از لب تو شهد عسل را


هرکس که مکید از لب تو شهدِ عسل را
دیگر نچشد جرعه ای از شعر و غزل را

پا را بنــه بـر چشـم تـر کــوچه و بـرزن
خوشبو بکن از عطـر تنت اهـل محل را

لبریز کن از بـوی خـوش نرگس و نارنج
شیـرازِ مـــن و سلسله ی شیـخ اجــل را

از شعـشه ی روی تـو گاهی نتـوان دیـد
بـر روی زمین چهـــره ی زیبای زحـل را

سقراط زمان چشم تورا دید و به پا کرد
در معبد و در مدرسه هابحث وجـدل را

کی می شود ای گل کــه برایـم بگشایی
یک باغ پـر از بوسه و آغـوش و بغـل را

در ورد زبانی کــــه هـــــر آیینه بگـویـم
بنهـــاده خــدا در دل مــن مهـر عسل را

( علی قیصری )
11 7 تیر 13980 871

نایاب تــرین زمـــزمه در تار منی تو


نایاب تــرین زمـــزمه در تار منی تو
در تار و دف ونغمه ی گیتار منی تو

از عطـر تنم مـردم شهرم همه دانند
همسایه ی دیـوار بـه دیوار منی تو

سر را بنهم از غم دل بر سر خاشاک
وقتی کـه ندانی گل بیـخار منی تو

دودم به هوا میرود از شعله رویت
سوزنـده تـر از آتـش سیگار منی تو

پلکم نـرود روی هم از بـرق نگاهت
هـر ثانیه بـر دیده ی بیـدار منی تو

ای باعث اشعـارِ ترِ حافظ و سعدی
شیرازتـر از سـرو و سپیدار منی تو

درشعر وغزل راز دلم رابه تو گویم
زیرا کـه عسل محرم اسرار منی تو

( علی قیصری )
9 2 تیر 13980 177

وقتی کششی دارد نیروی غزل هایم


وقتی کششی دارد نیــروی غـزل هایم
با زمــزمه می رقصد بانوی غـزل هایم

با خنده ی شیرینش هر ثانیه می ریزد
یک ظرف پر از واژه بر روی غزل هایم

با دست پر از غنچه می آید و می کارد
آلاله ی وحشی را در جــوی غزل هایم

در فصل گل و لالـه از عشق شقایق ها
چادر زده در صحــرا اردوی غزل هایم

ای هاله ی مهتابی از عشق تو میگوید
آن لحظه که می لرزد زانوی غزل هایم

در کوچـه ی احساسم از دید پرستوها
بی پنجره می باشد پستوی غزل هایم

در پرده اگر گاهی از سایه سخن گویم
گردیده عسل پنهان آنسوی غزل هایم

( علی قیصری )
6 24 خرداد 13980 117

مرا جز درد و غم فریاد رس نیست


مرا جز درد و غم فریاد رس نیست
امیـدم ذره ای دیگـر به کس نیست

به خـود گفتم رهـا می گـردم از دل
ولی راه گریز از پیش و پس نیست

به هر جا پا گـذارم خشکسالی ست
طراوت در میان خار و خس نیست

از آن روزی کــه دلبـر ترک مــن کرد
مرا‌ گاهی غـم‌ عشق و هوس نیست

بــزن نی زن کـه رفـت آرام جـــانـم
دلـم جای غمست و ناله بس نیست

بنـال ای مـرغـک ســر در پــر و بـال
کـه جــای زنـدگانی در قفس نیست

همـــان بهتـــر کـه کامـم تلــخ باشد
عسل وقتی رفیق و همنفس نیست

( علی قیصری )
5 14 خرداد 13982 171

رفتی امّا نفس عشق تو معتادم کرد


رفتی امّـا نفس عشق تــو معتـادم کرد
راهیِ میکـــده در شهــرِ غــم آبادم کرد

عهد کردم که زمانی ندهم دل به کسی
ناگهان حلقه ای از زلف تو بر بادم کرد

دیدن روی دلارای تو در خواب و خیال
فارغ از دلبـــریِ حـــور و پـریزادم کرد

خط چشم و رخ زیبای پر از منظره ات
بی نیاز از قلـــم مـــانی و بهــزادم کرد

پایِ آوازه ی شیرین کـه بیامد به میان
بیستون منقلب از نالـه ی فرهادم کرد

در اسارت نکنم شکوه که از بخت بدم
آنچه آمد به سرم حیله ی صیادم کرد

من همان در بدرِ باده پرستم که عسل
مهــربانانه به گوشم زد و ارشادم کرد

( علی قیصری )
6 23 اردیبهشت 13980 271

وا نشد پنجره ای رو به خیابان دلم


وا نشد پنجــــره ای رو بــه خیـابـان دلم
کــه نسیمی بــوَزد بـــر لـب ایـــوان دلـم

شعر پر زمزمه در پیله ی غممُرد و هنوز
نکند نغمـه گـری مرغخوش الحان دلم

بـرو ای دختـر کــولی کــه تـو پیـدا نکنی
فـال فــــردای مــــرا در تــهِ فنجــان دلم

جستجـو می کند از یـادِ زلیخـای هـوس
یـوسـف گمشـــده را خاطــر کنعـان دلـم

از زمانی که پر از ایده ی حافظ شده ام
رد نشــد آدمی از کــوچـه ی عـرفان دلم

شعر پر واژه ای از آه و غم و درد وفراق
مانـده در دفتـر و در سینه ی دیوان دلم

آتش وسـوسه از عشق لـب ســرخ عسل
می کند تـوطئه در مـــرکز میــدان دلــم

( علی قیصری )
5 16 اردیبهشت 13980 187

شده گاهی بشوی بی خبر از حال خودت


شده گاهی بشوی بی خبر از حال خودت
بدوی بـر سرِ هـر کـوچه بـه دنبال خودت

یک نفر از تو بپرسد کـه کجـا گم‌ شده ای
بزنی بـر سرِ خـود از غــم اقبــال خـودت

ناگهـان اهل محـل دور و بـرت حلقه زنند
کـه پشیمان بشوی بـر سرجنجـال خودت

هی بگویی که خودم از ستمم کـرده فرار
آهِ حسـرت بکشی آخـر از اَعمــال خودت

عاقبت گوشه ی دنجی سرِ شب کِز بکنی
تا دمـادم بخوری غصّه بر احوال خودت

در همان لحظه که با دلهــره از جـا بپری
همچنان‌ ور بروی با لب و تبخال خودت

ترسم ای شاعر دیوانه که از عشق عسل
تو خودت را بکشی بر سر آمــال خودت

( علی قیصری )
5 27 فروردین 13980 330

من همان مرد غزل گوی کهن سال توام


من همان مرد غزل گوی کهن سال توام
نـه جـوانـم ولی آن شاعر با حـال توام

آن قَدر منقلب از ناز تو هستم که هنوز
در خیــابانِ پُـر از پنجـــــره دنبال توام

به همان موی شلالی که تو راکرده بغل
آرزومنــــدِ گلِ روســـــری و شـال توام

گرچه درطینت من قصد فریب تو نبود
گفتی از درد هـوس در پیِ اغفـال توام

قـاب منقوش طلا را که بگیـرم بـه بغل
دل خوش ازآن همه زیباییِ تمثال توام

از زمانی که شدم پیر وجوانی بگذشت
نسخه ی خط زده از دفتــر اموال توام

لااقل ای عسل ازکوچه ی شعرم بگذر
پا بنه بــر سـر گلــواژه کــه پامـال توام

( علی قیصری )
5 20 فروردین 13980 335

ای دل شوریده بی دلبر تپیدن ها چرا


ای دلِ شـوریده بی دلبـــر تپیـدن ها چـرا
این همه بی تابی از دوری کشیدن ها چرا

دل تپیدن های مجنون از سرِ دیوانگیست
شکـوه هـای دائـم از لیـلا شنیـدن هـا چرا

گفته بـودم دیـدن جانانه می باشد سراب
در پیِ آئینه در صحـــرا دویــدن هـا چــرا

بی ثمــر باشد بمانی همچنان در پای هیچ
از درخــت نا امیدی میــوه چیـدن ها چرا

از ازل در شهـــر مهــرویان وفـاداری نبود
این زمان آه و دریغ و لب گــزیدن ها چرا

دست آخر می شوی مغلوب چنگال عقاب
با کبــــوتـرهـای بی مأوا پـــریدن ها چـرا

از مــنِ افسـرده بشنو از عسل گاهی مَـبُر
آخـــر از یــار صمیمی دل بــریدن ها چـرا

( علی قیصری )
4 13 فروردین 13980 234

بریزد روی نخلستان صدای بال لک لک ها


بریزد روی نخلستان صدای بال لک لک ها
بـه گـوشم آشنا باشــد هنـوز آواز اردک ها

به عشق روی نیلوفر بپاشدچشم فروردین
نگـاه سبز باران را بـه روی فرش جلبک ها

در این پهــنای آبــادی دمــادم از سرِ شادی
میان کـوچه می ریزد صـدای ناز کودک ها

بیا ای هموطن از نو قدم در پای جنگل زن
که غـوغا می کند بر پا نوای تار و تنبک ها

از آن روزی که در جنگل تبرداری نشد پیدا
به رقص آمد کبوتربچه با بانگ چکاوک ها

از اینکه نم‌ نم باران بـروی سرزمین بارید
بهارِ سبز ایرانم پر است از بوی میخک ها

من‌ از خوش باوری هایم خداداند ندانستم
به قلبم می زند آخـر عسل از تیـغ ناوک ها

( علی قیصری )
6 11 فروردین 13980 194

از پنجــره دیدم کـه بهـاری شده بودی


از پنجــره دیدم کـه بهـاری شده بودی
آلـــوچه لـب و سـرخِ اناری شده بودی

از بوی تنت کــوچه ی ما مانده معطر
ای گل تو مگر عطرِ فشاری شده بودی

چون آب زلالی کـه تمیز است و گوارا
ازچشمه ی درمزرعه جاری شده بودی

از ناز تـو بر تنبک پر زمــزمه پیداست
دل بستـه بـه آوازِ یسـاری شده بـودی

از معجزه ها بوده کـه در اوج قشنگی
با دست قلـم نقطه گـذاری شده بودی

در پهـنه ی جنگل وسط باغ پـر از گل
عشـق و نفس زردِ قـناری شـده بـودی

ای شاعـر افسرده همان صبح جـوانی
پیرِعسل ازغصه و خواری شده بودی

( علی قیصری )
5 8 فروردین 13980 200

شهره ی شهر غزل دار و ندارم همه هیچ؟


شهره ی شهر غزل دار و ندارم همه هیچ؟
رقصِ گلبـرگ ترِ سیب و انارم همـه هیچ؟

دف به دف میزدم ازعشق تو بر سازِ غزل
آن همه زمزمه در نغمه ی تارم همه هیچ؟

سال ها منقلباز ناز تو شد جـان و دلم
دل تپش های من و اوج قرارم همه هیچ؟

فـارغ از فاصله هـا مـوسم کـوچ آمده ام
نغمـه ها در سفـرِ چلچله وارم همه هیچ؟

پـرده ی نی لبکم پاره شد از سوز و گـداز
بــر لـب نازک نی یـارم و یـارم همه هیچ؟

شـده از بـوی تـو نـوروز و نیایی به وطن
جشن بر پا شدن عید و بهارم همه هیچ؟

ای عسل ثانیـه هـا زل زده ام عکس تو را
قاب خوش منظرپُرنقش نگارم همه هیچ؟

( علی قیصری )
6 1 فروردین 13981 201

محبــوب منی ای همــه ی دار و نـدارم


محبــوب منی ای همــه ی دار و نـدارم
در تاب وتب عشق تو بی صبر و قرارم

در مـوسم گل پا ننهــم‌ هیچ بـه صحرا
زیـرا کـه تـویی سبز تـرین فصل بهـارم

دیـوانـه ای از کـوی تو‌ می باشم و آخر
دورم بکنــد عـاشـقی از ایـل و تبــــارم

ای بـاغ پـر از شعـــر و تغـــزل نگـذاری
تا آن کـــه تــو را بیــن دو بازو بفشارم

گستـردگیِ چــادر غـــم لایتنـاهی ست
عمری ست گــرفتار شبِ تیـــره و تارم

بر خاکِ منِ بی کس و بی زمزمه بگذر
تا نقش تـــو افتد بـه سـرِ سنگ مـزارم

هـر چند که بی زمـزمه در بنـد سکوتم
پـر نغمــه زنـد یـاد عسل را دف و تارم

( علی قیصری )
6 28 اسفند 13971 217

بر سفره ی نو ساغری از عید بیارید


بر سفره ی نو ساغری از عیـد بیارید
جشنِ کهن از دوره ی جمشید بیارید

زنبیل شب افتاده در اقلیـم وجـودم
نورافکنی از چهره ی خورشید بیارید

باآنکه وطن ملتهب از آیه یأس است
بـا شـادی و بـا هلـهــله امیــد بیـارید

در سطـح خیـابان بپـرید از سر آتش
جـان را بـه لـبِ لشکر تـهدیـد بیارید

از دفتـر منظومه ی حافـظ غـزلی را
نـوروز کــه بــر آینـــه باریــد بیـارید

بر سفره ی سین ها به تفأل بنشینید
گاهی نکنــد واژه ی تــردیــد بیــارید

در فصل بهاران همه جا نام عسل را
با زمــزمـه‌ی رود پـر از بیــد بیـارید‌

( علی قیصری )
5 25 اسفند 13970 151

از دیده ی من دوری و دیدن نتوانم


ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻩ ﯼ ﻣـــــﻦ ﺩﻭﺭﯼ ﻭ ﺩﯾــﺪﻥ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ
ﮔﻠﺒﻮﺳﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺗـــــﻮ ﭼﯿــﺪﻥ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ

ﮔﻨﺠﺸﮏ ﺩﻟﻢ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺍﻧﮕﻮﺭ ﻭ ﺗﻤﺸﮏ ﺍﺳﺖ
ﻟﺒﻬﺎﯼ ﺗـﻮ ﺳﺮﺥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﮑﯿــــﺪﻥ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ

ﺩﺭ پشت خـزان پاتک ﺳﺮﻣــــﺎﯼ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ
ﺑﯽ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘــﺮﻡ ﮐـــﺮﺩ ﻭ ﭘـــــﺮﯾﺪﻥ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ

ﺑﺎﯾﺪ ﺑــــﻪ ﻋﺼﺎ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﻨـﻢ ﺗـﺎ ﮐـــﻪ ﻧﯿﻔﺘﻢ
ﺩﺳﺘﯽ ﺳــــﺮِ ﺯﻟـﻒ ﺗـــﻮ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﻧﺘــﻮﺍﻧﻢ

ﭼــﻮﻥ ﺑﺎﺩ ﮔـــﺮﯾﺰﺍﻧﻢ ﻭ ﺩﺭ ﭘﻮﺳﺖ ﻧﮕﻨﺠﻢ
ﺩﺭ ﺩﺍﯾــــــــﺮﻩ ﯼ ﺑﺴﺘﻪ ﻭﺯﯾـــــﺪﻥ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ

ﺍﯼ ﺑـــﻮﯼ تنت ﻣﻨﺸﺄ ﻫﺮ ﻋﻄـــﺮ ﺩﻝ ﺍﻧﮕﯿﺰ
دیگــر ﻧﻔﺴﯽ ﺍﺯ ﺗـــــﻮ ﺑـــــﺮﯾﺪﻥ ﻧﺘــﻮﺍﻧﻢ

ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻗﺸﻨﮓ ﺗـــﻮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﻧﮕــــــﺬﺍﺭﻧﺪ
ﺟـــــﺬّﺍﺑﯽ ﻭ ﻣـــــﻦ ﻧﺎﺯ ﺧـــﺮﯾﺪﻥ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ

ﭘـﺮﭘــﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ﺍﯼ ﻋﺴﻞ ﺍﺯ ﺑـﺎﺩ ﺣــﻮﺍﺩﺙ
هنگـام خـــزان است و خـــزیدن ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ

( علی قیصری )
10 12 اسفند 13971 275

مگـر از معجزه ها فـاصلـه‌ اندک بشود


مگـر از معجزه ها فـاصلـه‌ اندک بشود
کـه تقـاضای لبـم روی لبت حـک بشود

اگـر از کوی تو شب هـا متوالی گـذرم
بیگمان دختر همسایه پر از شک بشود

سنــد عــاشقی ام را نکــــند پـاره کنی
که سراپای غزل نسخه ی مَدرَک بشود

آخر ای دختر گل بوی تو را حس بکند
هــر کسی ره گــذرِ بـاغ ولنـجک بشود

آن قَدر ناز و بلندی کـه بـه مانند چنار
بافه ی خـرمن تو لانه ی لک لک بشود

هــر زمانی کــه بهـار آیـد و باران بزند
ساحل پیــرهنت بــرکـه ی اردک بشود

روی آلـوچه ی لب هـای تو باید عسلم
آنقـَدر بـوسه بـریزم کـه لواشک بشود

( علی قیصری )
12 10 اسفند 13970 160

هـر زمانی کـه نگاهـم بـه رخ یار افتاد


هـر زمانی کـه نگاهـم بـه رخ یار افتاد
قلبم از دیـدن او بی تپش از کار افتاد

تن گرما زده ی کوچه پُر از پنجره بود
که شبی وعده ی ما زیر سپیدار افتاد

مـنِ مغـرورِ بـد اندیشه ندانم کـه چرا
آن همـه وسوسه در موقع دیدار افتاد

بی گمان از همه ی منظـره ها دل بکَند
هر که روزی نظرش بر رخ دلدار افتاد

هـم زمـان با نفس منبسط فصل بهار
گـــذر بـاد صبـا بـر گل بی خــار افتاد

روز و شب دائماً از آینه گفتم که دلم
در پی دیــدن آن آینـــه رخسار افتاد

ناصحم گفت که"سرمیشکنددیوارش"
معبرم کوی عسل بود که دشوار افتاد

( علی قیصری )
12 2 اسفند 13970 355

صبحی کـه نظـر بـر رخ نیکوی تـو کردم


صبحی کـه نظـر بـر رخ نیکوی تـو کردم
از عشق لبت سجـده بـه ابروی تـو کردم

از عطــر تنت پــر شدم آنگه کــه دمـادم
در کوچه ی عرفان گذر از بوی تـو کردم

گل های تر و تازه تری دور و برم ریخت
تا یادی از آن بافــه ی گیسوی تــو کردم

در چـامـه سرایی نـه فقط بـاد صبـا بـود
هـر جا کـه سرودم گلـه از مـوی تو کردم

گفتـا نرسی در همـه عمـرت بـه وصـالش
وقتی که شکایت بـه سخنگوی تو کردم

ای گوهر دردانه بـه اندازه ی قـرن است
عمــری که تلف در شب گیسوی تو کردم

چشمان مرا ای عسلم برق رخت سوخت
از بس کـه نظـر بـر شــرر روی تو کـردم

( علی قیصری )
12 21 بهمن 13970 344

آن که روی شانه ها یک بافه گیسو می بَرد


آن که رویِ شانه ها یک بافه گیسو می بَرد
صدبغل شعر و غزل با چشم و ابرو می بَرد

هـر زمانی عشوه می ریــزد میان کوچه ها
از تنش بادِ بهـاران عطــرِ خوش بو می بَرد

پشت پَرچین میسپارد روسری را دستِ باد
بی خیال از هر نسیمی شانه بر مو می بَرد

لــرزش بــرجستگی ها دکـمه را وا می کند
در میــانِ پیــرهن وقتی کــه تیهـو می بَرد

راز و رمزش را نمیدانم ولی دائم به چشم
سرمه ای دارد کـه دل از بچــه آهو می بَرد

هــر زمـان با جیغ و داد آیـد صـدای وای نه
یک نفــر از بـاغ او دزدانـــــه لیمــو می بَرد

بی خبر از حرف مردم دخترِ وحشی صفت
آبــــرویِ عـــاشقـان را بـا هیـاهــــو می بَرد

شعرِ شاعر تازه شیرین میشود وقتی عسل
قَـدری از شهـدِ شکــر از کـام کنـدو می بَرد

( علی قیصری )
13 11 بهمن 13970 203

اگرچه سادگی کردم که خوردم گولِ ترفندت


اگرچه سادگی کردم که خوردم گولِ ترفندت
شر و شوری به پا کرده لبِ سرخِ شکر خندت

بنازم شعر سعدی را که در وصف تو میگوید
نــزاید "مـادرِ گیتی" نگـاری را بــه مــاننـدت

نهــادم از غــــم دوری ســرم را روی سجـاده
طلب کـردم تو را عمـری دمادم از خـداوندت

الا ای "ترک شیرازی"که دل میبردی از حافظ
صبا پیوسته میرقصد سحر سمت سمرقندت

دراین شبهـای تنهـایی به درگاهت نهـادم سر
مبُر بنــد امیدم را کـــه دل دادم بـه پیـوندت

لبِ شیرینِ سـرخت را منِ شاعــر شکـر گفتم
چه دانستم کـه می گیرم دیابت از لبِ قندت

قسم خوردی بلا بالا کـه عمری سوگلم باشی
نمی بینم عسل بانو وفا در عهـد و سوگندت

( علی قیصری )
13 4 بهمن 13972 270

دیگــر نـــدارم تـابِ زهــــرِ کینـه ات را


دیگــر نـــدارم تـابِ زهــــرِ کینـه ات را
از بس فشردی بـــر گلـویم دشنه ات را

محکم تر از محکم بزن باشد که مرگم
خــونابه نــوشاند کــویــر تشنـه ات را

وقتی شـدی از کشتنم آسـوده خــاطر
خــالی بکـن بغـض درون سینـه ات را

با آن کـــه دلگیــرت کنـد پــایان هفـته
در بی خیــالی بگــذاران آدینـــه ات را

روزی کــه اشکم در زمستان یخ ببندد
رقـص تگــــرگی بشکــند آیینــه ات را

يادم نکــن در روزهــای ســرد و بـرفی
وقتی که روشن میکنی شومينه ات را

ای شاعـر از جــورِ عسل گفتی دمـادم
دیگــر نگــو راز غـــم دیــرینـــه ات را

( علی قیصری )
19 1 بهمن 13970 180

کانال غزل ها
کانال دوبیتی ها
اینستاگرام
فیسبوک

© کلیه حقوق مادی و معنوی این وبسایت متعلق به علی قیصری می باشد

طراح و برنامه نویس سایت : سهراب قیصری