27 دی 1392

در حنجره ام ناله و فریاد نمانده
جایی که کنم شکوه ز بیداد نمانده

چادر زده اردوی خزان در پسِ باغم
در دشت و دمن شاخه گلی شاد نمانده

روزی که حصار از اثر زلزله افتاد
برگی به تن شاخه ی شمشاد نمانده

آن بلبل شادی که سحردر قفس افتاد
صد سینه سخن دارد و آزاد نمانده

خون می چکد اینجا عسل از بال کبوتر
مرغی دگر از حیله ی صیاد نمانده

ترسم که مرا بینی و با عشوه بگویی
از قصه ی تو خاطره در یاد نمانده