27 شهریور 1392

بیچاره منم ای بت بیدادگرِ من
همواره برآنی که بسوزی جگرِ من

در کوچه ی پس کوچه ی جانم گذری کن
تا بوسه به پای تو زند چشم ترِ من

افتاده ام از درد و به یک لحظه نیفتد
دیگر به سر کوی تو گاهی گذرِ من

چون موج خروشان به شبی در به درم کرد
شوری که درین عاشقی آمد به سرِ من

ترسم که بگیرد به شبی دامن دل را
خونی که چنین می چکد از بال و پرِ من

با ضربه ی جانانه بزن ضربه ی کاری
حالا که موافق شده ای با ضررِ من

گر دیده ی من پرسه زند بر رخ مهتاب
آید همه شب روی عسل در نظرِ من