17 شهریور 1392

با عشوه هایت برده ای از دل قرارم
از بیقراری حالت عادی ندارم

دیگر نگاهی بر منِ غمگین نکردی
آخر در آوردی دمار از روزگارم

ای مظهر رویش گمانم وقت کشت است
بازآ که بر روی لبت بوسی بکارم

پر گشته خلوت ازسکوت مرگباری
بر روی ساعت لحظه ها را می شمارم

آهستگی ها را به شادی می نوازی
وقتی که رامشگر شوی بر چنگ و تارم

چون دانه از خاک ای عسل از جا بخیزم
گر تاب گیسوی  تو ریزد بر مزارم