13 بهمن 1391

همان روزی که سر دادم سرود زندگانی را
تلف می کردم از عمــرم بهــار نوجوانی را

درِ دل را کـه بگشودم بـــه روی دلبـر ِ زیبا
بــه روی دیده می دیـدم بــلای آسمانی را

بدور از منزل و مأوﺍ شبیه مرغ سر در بال
تحــمل کرده ام عمـــری غم بی آشیانی را

چرا ای مـاه نورانی بـه سر وقتم نمی آیی
که بر سقف شب آویزی چراغ جاودانی را

کماکان برسرِعهدی که با معشوقه ام دارم
درون ِ سینه پنهـان می کنـم راز ِ نهـانی را

غم مغروربی منطق بگیردازخوشی سبقت
اگــر از جــان بپــردازی بهــای شادمانی را

بنازم روحِ مطرب را که ازعشق عسل بانو 
درون کوچه می خواند حدیث مهربانی را