4 آذر 1397

ارگی از آجـــر بــــم روی ســـرم ریخته
غـم بی شـرم و حیـا دور و بـرم ریخته

چک چک نم نم باران به تن پنجــره ها
آهِ سردی ست کـه از چشم تـرم ریخته

من همان شاخه گلِ جنگل سبزم که تبر
آن چنان زد بـه درختـم کـه پـرم ریخته

کسی از کـوچه ی ما ثانیـه ای رد نشود
بس کـه از یـورش ســرما ثمــرم ریخته

کـو رفیقی کـه هـوا خواه شقایق بشود
دائمــاً خــــون رقیـق از جگــرم ریخته

نکنم شکوه که از جانب اقبال کج است
آن چـه آمـد بــه سـرم در نظـرم ریخته

بـه یقین شعــله بیفتاده در آلــونک من
آتــش روی عســل بـــر کَـــپَرم ریخــته