7 اسفند 1396

حریر دامــن سبزت مسیـرِ بــوی شب بــوهاست
نگـاه وحــشیِ چشمـت پلنـگِ دشتِ آهـوهـاست

بـه عشق هُـرم آغوشت مهاجــرهـا بــه پــروازند
هـوای سـرد و ییلاقی پـر از کــوچ پرستوهاست

بیـا با ناوک مـــژگـان بـــزن زخـم و خلاصـم کن
که بر روی تنم صدها خراش از تیغ چاقوهاست

هنوز از پهنه ی ساحل بـه چشـم مـوج می تـابی
هنوز از دیدن رویت حسابی جشن جاشوهاست

میان شطِ پیراهــن چـه می لغــزد کـه هر لحظه
نگاهِ هیـز جاشوهـا بـه سمت بـرکـه ی قوهاست

شکوه شهر خورشیدی کــه از چشمان من دوری
طلوع مــو طلایی هـا کمـاکان در فـراسوهـاست

سفر کـــردم به ناکامی ولی با چشم خــود دیدم
که بعد از اینهمه تلخی عسل در کامِ کندوهاست

تـــو را اصلاً عسل بــانو زر و زیــور بغــل کــرده
بـه دورِ گــردنت زنجیـر و بـر دستت النگوهاست