27 مرداد 1395

ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ
سادگی کردم ﻭ ﺩﺭ ﺩﺍﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﻓـﺘﺎﺩﻡ

نزﺩﻡ ﺑﻮﺳﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﻟﺐ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺩﻫﻨﯽ
ولی از ناز نگاهی به گناه افـتادم

عمق این فاجعه را هیچ نیارم به زبان
بسکه غافل شدم از چاله به چاه افتادم

شکوه هرگز ننمایم که از اقبال سیه
منِ ظلمت زده در سایه ی ماه افتادم

نکنید صحبتی از خال لب و حلقه ی زلف
که دراین دامگه از بخت سیاه افـتادم

عمر بی مایه برفت و شب وصلت نرسید
آخر از عشق و هوس خوار و تباه افتادم

شعله ی روی عسل در نظرم جلوه نمود
ناله ها کردم و در آتش آه افــتادم