دسته ها

اشعار پیشنهادی

غزلیات علی قیصری

علی قیصری

دو بـالِ بستــه ام را بـاز کردم


دو بـالِ بستــه ام را بـاز کردم
خـیالـم را پُــر از شیـراز کردم

هوایی تر شدم بعـد از پریدن
به سوی شهر گل پرواز کـردم

( علی قیصری )
5 27 دی 13970 64

گلِ خوشبوتر از یاسم کجایی


گلِ خوشبوتر از یاسم کجایی
شکــوهِ بـاغ گیـلاسـم کجایی

زمان دلربایی حینِ کوچ است
غـــزالِ ایل احساسـم کجایی

( علی قیصری )
12 24 دی 13970 95

گر چه در فصل پرستو اندکی یاری شدم


گـرچـه در فصلِ پرستو اندکی یاری شدم
سال ها بی خانمان از کــوچِ اجباری شدم

یـارِ محبــوبـم نمی دانــد کـــه از راهِ نیـاز
در غـروب بی کسی محتـاجِ دلـداری شدم

چـاره ام در روزِ تنهـایی غــزل گفتن نبود
شاعــر گل واژه هـا از روی ناچــاری شدم

در نگاه پر سکوتِ چشمه ی مردابِ خیس
برکه ای بودم که از شور غزل جاری شدم

از همانروزی که دف با شعرِ حافظ میزدم
خارج از انـدیشه هـای ساده انگاری شدم

پا نهـــادم در میـان بــرف بهمــن لاجــرم
میــزبانِ روزهـای ســرد و تکـــراری شدم

در پـس بـاغ قنـاری پشت پَـرچـین خیال
عاشـق روی عسل در حـینِ گلـکاری شدم

( علی قیصری )
16 22 دی 13971 63

ارم را تا به باغ دلگشایت


اِرم را تـا بـه بـاغ دلـگشایـت
دویـدم تا نشینم در هـوایت

هنوزم کوچه های آن حوالی
معطر میشود از عطـر چایت

( علی قیصری )
15 20 دی 13971 64

پرده بردار از رخ زیبا که رویت محشر است


پرده بردار از رخ زیبا کـــه رویت محشر است
تاب زلف و پیچش هر تار مویت محشر است

ساغــــرم را پر بکن از بـــــــوسه های آتشین
طعم دلچسبِ شرابِ در سبویت محشر است

شرمـــــــم آید تا نگاهی بـــــــر بلورینت کنم
جایگاه بــــوسه در زیر گلــویت محشر است

مـــــــونسِ تنــهایی مــن لااقــل حــرفی بزن
بی گمـــان در گفتمانها گفتگویت محشر است

آنقـــَدر در پشت دیوارت هیاهـــــــو می کنم
تا بگوئی اتفاقاً هـــــای و هویت محشر است

بارهــــا در شعـــرهـایـم گـفته ام از حسن تـو
شهره ی باغ تغزل،خلق و خویت محشر است

گفته بـودم آرزویم تا ابـــــــد آغــوش توست
گفته بـودی تا بـــــدانی آرزویت محشر است

دکــــمه ی پیــــراهنت را ای عسل بانــو ببند
میوه هـــای نـورسِ باغ هلویت محشـر است

( علی قیصری )
25 17 دی 13970 52

وجودم را پر از احساس کردم


وجودم را پر از احساس کردم
گـذر از کـوچه های یاس کردم

نشستم در کلاس درس استاد
دو واحد از رباعی پاس کردم

( علی قیصری )
18 17 دی 13970 48

عشق من بشکن بزن بشکن در میخانه را


عشق من بشکن بزن بشکن در میـخانه را
پر بکن با خنـده هایت ساغـر و پیمانه را

بافه ی زلفت که می ریزد بروی شانه ات
می کند هـر دم معطـر جای جای خانه را

آنقَـدر در پیش چشمت بی قراری میکنم
تا که از باغت بچینم میوه ی بی دانه را

جــز کمی آثار خـاکستر نمی مـاند به جـا
شمـع رویت می زند وقتی رگِ پروانه را

در خیـال باطلـم از عشق تـو پیمـوده ام
جـاده ی پر پیچ بوکان تا به شهر بانه را

یادم آیــد مِثـل لیـلی بیــن راهِ مــدرسـه
با نگاهی زیـر و رو کـردی مـنِ دیـوانه را

بوی ناب ادکلن درکوچه هاپیچیده است
ای عسل کمتر بزن بر روی زلفت شانه را

( علی قیصری )
23 16 دی 13970 65

شبی گفتا حرام اندر حرام است


شبی گفتا حرام اندر حرام است
سراسر فتنه و تزویر و دام است

بگفتم الغرض، منظورت ای شیخ
بگفتا صحــبتم از تلگـــرام است

( علی قیصری )
25 14 دی 13970 49

پیـــاپی ﺩﺭ ﺟـــﻮﺍﺭِ ﺁﺳﺘـﺎﻧﺖ


پیـــاپی ﺩﺭ ﺟـــﻮﺍﺭِ ﺁﺳﺘـﺎﻧﺖ
ﻏﺰﻝ ﻧﻮﺷﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﺑﺎ ﺍﺳﺘﮑﺎﻧﺖ

هنوز ای نازنین دارم ﺍﻣﯿﺪﯼ
ﮐـــﻪ بنشیند لبم روی ﻟﺒﺎﻧﺖ

( علی قیصری )
28 13 دی 13970 83

شاعر آسیمه سر کم کم بهارت می رود


شاعـر آسیمه سـر کـم کـم بهـارت می رود
نالـه کمتر کـن کـه دیگر افتخارت می رود

بغض احساست بهـم میریزد از تنهایی ات
نغمـه ی پیـوسته از آهنـگِ تـارت می رود

مِثل هیزم در میان شعله خود سوزی بکن
در میـان معـــــرکه آتـش بیــارت می رود

بعدازین با اشک و آه و دل پریشانی بساز
روزهــای دل نشیـن از روزگـارت می رود

از سر بیچارگی در کــوچه های پر سکوت
تارِ تنهـایی بــزن وقتی کـه یارت می رود

خاطرات زندگی وقتی که می آید به ذهن
ناگهـان صبـر و تحمـل از قــرارت می رود

ســد بکـن راه عسل را از طــریق التمـاس
ترگلِ خوشبوی دشتِ لاله زارت می رود

( علی قیصری )
29 12 دی 13970 80

همان روزی که هنگام تلاقی


همـــان روزی کــه هنـگام تـلاقی
تـو را دیـدم بـــه طــور اتـفـاقی

چنان در برق رویت محو گشتم
که رفـت از خاطـرم دنیای باقی

( علی قیصری )
21 4 دی 13970 86

دوباره یوز ایرانی مجالی تازه خواهد یافت


دوباره یــوز ایـرانی مجـالی تازه خواهد یافت
میان کوهی از جنگل غـزالی تازه خواهد یافت

همین که بـاغِ آویـشن بپـوشد میـخک و سنبـل
دوباره بلبل افسـرده چــالی تازه خواهد یافت

زمین خشک و لـم یـــزرع شود آبستن از باران
کـویرِ چـاکِ لب تشنه نهـالی تازه خواهد یافت

کماکان پهنه ی صحرا پر از رویای پــرواز است
برای جوجه گنجشکی که بالی تازه خواهدیافت

گلِ سـرخ و رزِ وحشی شکـوفـا می شـود از نو
شقایق درپسِ پَرچین مجالی تازه خواهدیافت

بنــازم مـــادیانی را کـــه سُـم روی زمین کـوبد
به عشق کُره ی اسبی که یالی تازه خواهدیافت

بـه عشق خــاطرات و سر زمین سبــز رویـاهـا
غـزل هـای پریشانم خیـالی تازه خـواهد یافت

عسل بانو بخوان شعری که فردا فصل کوچ آید
پرستوی پر از دلشوره حالی تازه خواهد یافت

( علی قیصری )
27 2 دی 13976 199

چنان داغم که در اعماق شبها


چنان داغـم که در اعمـاق شبها
نشستـم در میان سوز و سـرما

انارِ سـرخِ شیــــرین را شکستم
به عشـقِ دختری با نام یلــــــدا

( علی قیصری )
20 28 آذر 13972 141

عشـق آمد و در بین دو دلداده رقم خورد


عشـق آمــد و در بیـن دو دلــداده رقــم خورد
افسـوس کــه آن رابطــه هــم زود بهــم خورد

دردی کــه چنیـن مانــده بــه دل چـــاره ندارد
از مــن بگسست آن کــه صمیمانه قسـم خورد

سی سال فقط حنجــره ام جـای سکوت است
باور تــو نکن بغـض گلـــو غصه ی کـــم خورد

آن قــــــدر زدم از غـــم دل بـــــر در و دیــوار
تـا نـام مــن از دفتـــر معشوقــه قلـــم خــورد

در بحث و جــدل فلسفه از چشم تو می گفت
سقراط ولی مست و پریشان شد و سم خورد

در سـایـــه ی شــب می شکنـد ﺍﺳﮑـﻠــﻪ ﻫـﺎ ﺭﺍ
مــوجی کـــه حـــریفانه به پهلــوی قلـم خورد

امــروز کنـــم شکــوه کـــه صد سیلی محــکم
در خانه ی خود صـورتم از دست ستـم خـورد

صـد مرتبه گـفتـم کــه عسل هیــچ نپــــرسید
از شاعـــــر آواره کــه هـــر ثانیــه غـــم خورد

( علی قیصری )
22 9 تیر 13941 167

باغی از ممنوعه داری سیب کالی میدهی؟


باغی از ممنوعـه داری سیـب کالی میدهی؟
اندکی در پای پَرچین حس وحالی میدهی؟

می نشیند پیک احساسم به روی شانه ات
قـاصــدک هــای مسافـر را مجـالی میدهی؟

چون کویر تشنه می میرد تنـم از خستگی
جان به لب گـردیده ام آب زلالـی میـدهی؟

شرحی از اقبال مـن را در تـهِ فنـجان ببین
تن به تفسیرات تلخ قهــوه فــالی میدهی؟

آسمــان را با نگاهی می کنی رنگین کمــان
روز پــــروازِ کبــــوتر پـــر و بـالی میـدهی؟

غیــر ممکن باعـث ایجــادِ ممکـن می شود
فـرصـتِ انـدیشه در امــرِ محــالی میدهی؟

آخـر ای شاعـر بـه زیبایی غـزل گفتی ولی
آبـرویت را بـه پـای هـــر غــــزالی میدهی؟

روزهای بی تو بودن منشأ افسردگی ست
ای عسـل آرامـش ِ بعــد از مـلالی میدهی؟

( علی قیصری )
18 21 آذر 13970 130

تا کمی دل میدهی حالی بـه حالی میشوم


تا کمی دل میدهی حالی بـه حالی میشوم
هرچه سرشار از تو گردم باز خالی میشوم

گیرم از دلدادگی دستِ خیالـت را به دست
میشوم آسوده حـال از بس خیالی میشوم

می کشم از فـرط تنهـایی خودم را در بغـل
هـر زمانی روبــرو با تـخـتِ خـالی میشوم

می نشینـم از غمـت بـر روی فـرشِ انتظار
در نبودت خیره بـر گل های قالی می شوم

از همان روزی که بی باکانه مجنونت شدم
مِثل هــر دیوانـه ای دور از اهــالی میشوم

می شود با هر نسیمی رنگ رخسارم عوض
پیش رویت زرد و سرخ و پرتقالی میشوم

بی تـو امّـا چـون درختی در کنار جوی آب
زیـر باران هـم دچــار خشک سـالی میشوم

پـایِ احساسـم عسل وقتی بیـاید در میـان
سرنگـون از هجــمه ی بـادِ شمـالی میشوم

( علی قیصری )
17 18 آذر 13970 98

ای که باشد بین گل ها امتیازت بیشتر


ای کــه باشد بیــن گل هـا امتیازت بیشتر
می زند آتش بـه جــانم چشم نازت بیشتر

وا نکن لب را که از هـر عابـری دل می برد
در خیـابـان غنچـه هـای نیمـه بازت بیشتر

بر کــویر سینه چاک و تشنه ی تفتیده دل
بـرف و باران ریــزد از راز و نیازت بیشتر

آخـر ای خورشید زیبـا رو نـدانم کی رسـد
دست کـــوتاهـم بـه گیسوی درازت بیشتر

آن قَــدَر سـرشارِ احساسی کــه هنگام دعا
بــرگ گل می ریزد از چــادر نمـازت بیشتر

حینِ نقاشیِ رویت بی گمان فهمیده است
نقش والای قلــم را چهـــــره سازت بیشتر

عاقبت اسرار چشمت ای عسل کشفم نشد
هــرچه زیباتـر بگـردی رمـز و رازت بیشتر

( علی قیصری )
16 11 آذر 13971 94

چشم نازش از قشنگی بی نیازش کرده بود


چشم نازش از قشنگی بی نیازش کرده بود
هم نشینِ غنـچه هـای نیمه بازش کـرده بود

در میان کـوچه ها از مرد و زن دل می ربود
پنجه های باغبان از بس که نازش کرده بود

مـن همـان آواره ی شهرم کــه بختم را سیاه
در شب یلـــــدا از آن زلـف درازش کـرده بود

بغض نی داند که از عشقش نخفتم لحظه ای
سینه ام را خانه ی سوز و گدازش کرده بود

می شـدم در زیـر باران شاهـد رنگیـن کـمان
آسمـــان را آبی از چــادر نمـازش کــرده بود

شهـره ی شهـر غـزل در دلبـری همتـا نداشت
شورِ مستی بین شعـرم یکه تازش کرده بود

گـر زمـانی در غــزل پوشیـده گفتـم از عسل
عاشقان را بی خبر از رمز و رازش کرده بود

( علی قیصری )
13 5 آذر 13974 89

ارگی از آجر بم روی سرم ریخته


ارگی از آجـــر بــــم روی ســـرم ریخته
غـم بی شـرم و حیـا دور و بـرم ریخته

چک چک نم نم باران به تن پنجــره ها
آهِ سردی ست کـه از چشم تـرم ریخته

من همان شاخه گلِ جنگل سبزم که تبر
آن چنان زد بـه درختـم کـه پـرم ریخته

کسی از کـوچه ی ما ثانیـه ای رد نشود
بس کـه از یـورش ســرما ثمــرم ریخته

کـو رفیقی کـه هـوا خواه شقایق بشود
دائمــاً خــــون رقیـق از جگــرم ریخته

نکنم شکوه که از جانب اقبال کج است
آن چـه آمـد بــه سـرم در نظـرم ریخته

بـه یقین شعــله بیفتاده در آلــونک من
آتــش روی عســل بـــر کَـــپَرم ریخــته

( علی قیصری )
13 4 آذر 13970 81

دفترِ گل واژه در طوفانِ باد از دست رفت


دفترِ گل واژه در طـوفـانِ باد از دست رفت
با ورود لشکرِ غــم شعــرِ شاد از دست رفت

کشور جم را سراسر جهل و بدبختی گرفت
بستر اندیشه در علم و سواد از دست رفت

از همان روزی کـه آقـایِ ریا شـد شیخ شهر
در میـان نـوجـوانان اعتـقاد از دسـت رفت

بس کـه بــر منبـر بگـویـد از جهـان آخـرت
معنی آسایـش بعـد از معــاد از دست رفت

بـرگِ تاریخی نمـاند از وجـهه ی پیشینیان
آن همه نام و نشانِ قوم ماد از دست رفت

فـارغ از هـر دل پـریشانی فنا شـد هم دلی
در حقیقت بین مردم اعتماد از دست رفت

شکـوه ام را بر نمی تابد مخالف ، ای عسل
روز اول جای بحث و انتقاد از دست رفت

( علی قیصری )
13 28 آبان 13970 82

لحظه های پُر تنش از بی قراری بوده است


لحظه های پُر تنش از بی قــراری بوده است
بی قـراری حاصـل چشم انتظاری بوده است

گـرچـه عاشق داده دل را در گــذرگاه وصـال
حضرت معشوقه از عاشق فراری بوده است

در جهــانِ پُر مــلال از تیــــر ناپیــدای عشق
قلـب دنیـایی دچـارِ زخـم کاری بــوده است

ای که دور افتاده ای از کوی گل دل بد مکن
در پـس ِ دیــوار غــم امیـدواری بـوده است

در مسیـر زنـدگی صبـــر و تحـمل پیـشه کن
حـل و فصل مشکلات از بردباری بوده است

از زمــان خلــق آدم بـــر زمیـن گــِرد و سبـز
زندگانی مبتنی بـر دیــن مـداری بـوده است

هر شب از هجر عسل در دفتـر شعـر و غـزل
نم نـم اشک قلــم پیوسته جـاری بوده است

( علی قیصری )
13 25 آبان 13970 80

دختر گیسـو طلا پیراهنت را باد برد


دختــر گیســو طــلا پیــراهنت را باد برد
بـــرگ بــــرگ نـازک بـاغ تنـت را باد بـرد

کردی از باد صبا در پشت پَرچین اعتماد
صدمن از گلغنچه های گلشنت را باد برد

روسری را در میان کوچه ها دادی به باد
تـا کـه آسان بافـه ی آویشنـت را باد برد

از همانروزی که افتادی در آغوش نسیم
همچنان گل هــای ریــزِ ﺩﺍمنت را باد برد

کـو دلیری تا کند از کار طـوفان اعتراض
بی محـابا آب و خـاکِ میهنت را باد بـرد

در نمی آید صــدای گلـــــه هـای مـادیان
شیهــه ی اسب سفیدِ توسنت را باد برد

با مـنِ تنهـای بی دل تا نکـردی ای عسل
درغریبی خوشه چین خرمنت را باد برد

( علی قیصری )
13 20 آبان 13970 99

مگر از بغض آهنگی بسازیم


مگـر از بغض آهنگی بسازیم
نشاطی با دلِ تنگی بسازیم

بیا تا پَر دهیم اندیشه ها را
جهـان سبزِ یکـرنگی بسازیم

( علی قیصری )
12 16 آبان 13970 94

از غم دوری تو آه کشیدن تا کی


از غـــم دوری تــــو آه کشیـــدن تا کی
اندکی مهـر و وفا از تـــو ندیدن تا کی

باغ گیلاسی و من عاشقِ بی تاب توام
میــوه ی سرخِ لبـت را نچـشیدن تا کی

نــرسد پلـک مـــنِ بیــدلِ آشفتـــه بهــم
خواب ها دیدن و از جـای پریدن تا کی

بی قــرارم نکنــد بـلبـلی از نغمــه گــری
آخــر از مرغ سحــر قصه شنیدن تا کی

بایــد از باد صبــا سخــت شکایت بکنم
از تــن نازک گــل جـــامه دریـدن تا کی

دفتر خاطره از اشک ترم پر شده است
دیگر از چشم قلـم قطـره چکیدن تا کی

گفته بودی کــه زمانی به وصالت نرسم
ای عسل از مـنِ افسـرده بـــریدن تا کی

( علی قیصری )
12 13 آبان 13970 72

تو چه کردی که خدا این همه زیبایت کرد


تو چه کردی که خدا این همه زیبایت کرد
ناز و پـــرورده تــر از ســـروِ دلارایـت کرد

جنگ هفتـاد و دو ملـت به یقین نیـز نکرد
آتشی را کــه بـه پا سـرخی لب هایت کرد

قـد و بالای پر از حُسن تـو ای جلوه ی ناز
ســر نـاسـاز مـــرا خــاک کــف پایــت کـرد

محـو چشمان قشنگ و لب میگون تو شد
هر که یک لحظه نظر بـر قد و بالایت کرد

شــد دلاویـز تـر از بـــوی گـل و بـاد بهــار
هـر نسیمی گـذر از زلـف سمـن سایت کرد

در پی گوهری ازجنس غزل بودم و چشم
ناگهـان زل به صدف ها زد و پیدایت کرد

ای عسل بیدل و مجنون شدنم قصه نبود
آنچــه آمــد بــه سـرم قامت رعنایـت کرد

( علی قیصری )
12 10 آبان 13970 90

برگ ریزان شیونِ شعر ملال انگیز بود


برگ ریـزان شیونِ شعــر مـلال انگیـز بود
برگ ریزان قصـه ی دلشوره ی پاییــز بود

از نگـاه آذر و آبان کــه عمــری هـم دلــند
کوچـه ی مهــر از وجـود زردهـا لبریز بود

کس نگیرد عیبی از رخـت عروس فصلها
این همـه زیبـایی از نقـاش رنگ آمیـز بود

خش خش گلواژه هادر داستان برگ و باد
صحنه ی بر پا شدن در روز رستاخیز بود

رد پاهای جنون بـر برگ هـای سرخ و زرد
استنـاد دیگــری از حملــه ی چنـگیــز بود

بــر سـر نعـش شقـایق در گــذرگاه خـزان
جامه ی آلالـــه ها بـر نیـــزه های تیز بود

ای عسل از درد و آه و اشک جانسوز قلم
نامـه ها آمیــزه ای از نکتـه هـای ریـز بود

( علی قیصری )
12 5 آبان 13970 84

در شهر غزالان چو شدی شاعر زن ها


در شهـر غـزالان چو شدی شاعـر زن ها
با شعـر و غـزل دل ببر از پسته دهن ها

از بسکه صبا رد شده از کوچه ی باران
قرمز شده رخسار گل از بـوسه زدن ها

بگــذار نفـس در نفس ِ یاس پــر از گل
تا پــر بکنـد روح تـو را بــوی سمـن هـا

عصری کـه گذر می کنی از باغ شقـایق
یـادی بکـــن از تشنـگیِ لالــــه بــدن ها

خطهای موازی کـه گذشت از تن جنگل
آســوده نشـد زنــده ای از دود تــرن ها

از معجزه ی نون و قلـم بوده که شاعر
گلـواژه بریزد بـه سر حرف و سخـن ها

روزی که نگاهم به دوچشم عسل افتاد
افتـاد غــــزل مثنـوی ام روی چمــن ها

( علی قیصری )
10 2 آبان 13971 111

با جلوه گری در رگ شب نور بریز


با جلوه گری در رگ شب نور بریز
از ساغر لب باده ی مخمــور بریـز

با زمـزمـه در مایه ی ماهــور بزن
آهنـگ بنـان را ســرِ سنتـور بـریـز

( علی قیصری )
10 30 مهر 13970 83

من که در شهرِ غزل این همه امکان دارم


من که در شهـرِ غــزل این همه امکان دارم
شعـرِ بی پنجـــره ای رو بــه خیـابـان دارم

از زمانی کـه پـر از ایـده ی حافظ شده ام
گاه گاهی گـــذر از کـــوچه ی عـرفان دارم

اشک هایی کـه فــرو میچکد از چشم تـرم
شکوه هایی ست که از حضرت باران دارم

گـرچــه بغضم بـه نسیـم گــذرا می شکـند
می شوم هــم سفـــر آینـــه تـا جــان دارم

فــالِ فـــردایِ مــــرا قهــوه نشـانم بــدهد
بخـت و اقبــالی اگــر در تـهِ فنـجـان دارم

هم صدای غــزلم باش کـــه در طـول سفر
داخــلِ بقـچه کـمی شعــر و کمی نان دارم

گـر عسل شانـه بــه گیسوی کمنـدش بـزند
عطــر خــوشبوتــری از بــاد بهـــاران دارم

( علی قیصری )
11 24 مهر 13970 93

روزها بــا تنش و رنج و الم می گذرد


روزهـا بــا تنـش و رنـــج و الــــم می گــذرد
این چه دردی ست کــه بر اهل قلم می گذرد

بسکه ریزش کند از حجم گُسل سازه ی ارگ
بارهـا زلــــــزله از پهنـــــه ی بــم می گــذرد

گــرچه در عمـر غـم آلـوده ی ما هم نگذشت
دوره ی بـــردگی و ظلــــم ستــم می گـــذرد

ای قلم از غــم و از رنـج و مصیبـت ننویس
کــه به دنبـالِ غـــزل سایـه ی غـم می گذرد

منِ پُــر غصه ندیدم تــو بفـرما کـه کجاست
آن دلی را کــه در آن غصه ی کــم می گذرد

با خبــر باش کـــه با گــردش چـــرخ دَوَران
فصـل عمـر مـن و تــو در پیِ هـم می گذرد

بـه مشامم رسد از فاصلـــه ها بـوی بهشت
هـــر زمــــانی عسـل از بـاغ ارم می گــذرد

( علی قیصری )
12 22 مهر 13970 68

کانال غزل ها
کانال دوبیتی ها
اینستاگرام
فیسبوک

© کلیه حقوق مادی و معنوی این وبسایت متعلق به علی قیصری می باشد

طراح و برنامه نویس سایت : سهراب قیصری